رادیو هفت

عاشقانه ی آرام بخش شبانه

 با سلام

آدرس سایت رادیو ۷ تغییر کرد. این هم آدرس سایت:

radio7tv.ir

در ضمن ساعت پخش برنامه مزه غذای ایرانی دوشنبه ها ۸:۳۰ شب تکرار اون هم ۲:۳۰ شب ٬ ۸:۳۰ صبح٬ ۲:۳۰ بعد از ظهر می باشد.

نوشته شده در جمعه 23 خرداد1393ساعت 3:15 توسط فرشته

سلام دوستان لطفا دیگه تقاضای آیتم نکنید!!!!

به دو دلیل:

از اونجایی که من سلیقه ای آیتم ضبط می کنم ممکنه خیلی از آیتمهایی که شما می خوایین رو نداشته باشم

کیفیت آیتمهایی که ضبط می کنم خیلی عالی نیست در حد خوب و متوسط هستش که فقط خودمو راضی می کنه نه شما رو . چون تمامی متون و کنداکتور و ضبط آیتمهای متفاوت برای من یک یادگاری دوس داشتنیه

 

نوشته شده در جمعه 2 اسفند1392ساعت 1:58 توسط فرشته |

7 یعنی سلام

 7 یعنی عاشقت شدم

 7 یعنی من تمام نمیشوم حتی اگر نباشم

 حتی اگر خاطره شویم در ذهن عاشقانه ی آنها که دوستمان داشتند

 7 یعنی ماندنی

 یعنی با ما بمانید. هر چند دور. با ما بمانید!

 

 

 

از اونجایی که من نمی تونم همه ی متنها رو توی وب بذارم شما می تونید متونی که اینجا موجود نیست رو در وب دوست خوبم (یک فنجان چای با رادیو۷  http://www.raadiohaaaft.blogfa.com/) که مدیریتش با آقا هومن هست ٬ببینید.

( این عکس ساختمان دفتر رادیو 7 در میدان فلسطین است)

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1392ساعت 21:7 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به عاشقان،عابدان... و زائران

موضوع : زیارت

مجری » منصور ضابطیان

مهمان برنامه : احسان ناظم بکایی

آیتمها : رخصت دیدار » غلامرضا کویتی پور

متن خوانی آشا محرابی/ امین رستمی » دلم گرفته

متن خوانی مهرداد صدیقیان/ بغض تو » مهدی یراحی

معبود » علی صفر زاده

قسمت آخر قصه خوانی محمد حسین امیدی

متن خوانی نگار عابدی/ جاودانگی » مازیار فلاحی

شعر خوانی عرفان نظر آهاری/ طره به طره » حسام الدین سراج

زیارت » بابک جهانبخش

متن خوانی هدایت هاشمی/ زائر » حامی

جمال الدین منبری » کعبه دل

متن خوانی ارسلان قاسمی/ قبولم کن » محسن میرزاده

آینه در آینه » حمیدرضا گلشن

قصه های بجنورد – 3 » مهرداد صدقی

فانوس شب آغوش » حسین رضا اسدی

تیتراژ پایان ترانه ای بود از غلامحسین بنان به نام منِ بی دل ساقی

در این روزها اگر زیارت رفتید ،

نائب الزیاره خانواده بزرگ رادیو هفت هم باشید لطفا...

خوب بخوابین...


 

منصور ضابطیان :

دلتنگی های آدمی را گاهی حتی باد هم ترانه ای نمی خواند. وقتی رویاها تسلیم سرنوشت می شوند احساس می کنی تنهایی ات از حجم ایمانت فراتر رفته است. دلتنگی های آدمی گاهی خلوتی می خواهد و بغضی مهیای شکستن! گاهی سکوتی می خواهد و نجوایی که زیر و بمش برای هیچ گوشی غریبه نباشد. گاهی مشتی دانه می خواهد برای کبوتری. گاهی ، نگاهی ، پناهی ، تکیه گاهی،  گریز گاهی... و چراغی که از دور سوسو می زند و مناره ای که در آغوش باد رو به ملکوت قد کشیده است. عاشقانه ای آرام رو به روی نگاه کسی که دور نیست، دیر نیست و می شناسی اش! و مناجاتی و راز و نیازی.

 برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها  را در ظلماتمان ببینند.

**************

منصور ضابطیان :

دیرگاهیست دلم شوق زیارت دارد

وین چه شوقی ست که دل بهر زیارت دارد

دل من در حرم امن تو پرواز نمود

با دوبالی که دلم بهر زیارت دارد

جان من یافت صفا در طلب الفت دوست

روح من عشق تو را بهر زیارت دارد

صبحگاهان که خورشید زند بوسه به عشق

بر زمین، جان فلک بهر زیارت دارد

عاشقان حرمت با دلی از شِکوه و راز

دل من نیز چنان بهر زیارت دارد

****************

عرفان نظر آهاری :

یک نفر دلش شکسته بود

توی ایستگاه استجابت دعا

منتظر نشسته بود

منتتظر، ولی دعای او

دیر کرده بود

او خبر نداشت که دعای کوچکش

توی چار راه آسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ

گیر کرده بود

او نشست و باز هم نشست

روزها یکی یکی

از کنار او گذشت

روی هیچ چیز و هیچ جا

از دعای او اثر نبود

هیچ کس

از مسیر رفت و آمد دعای او

با خبر نبود

با خودش فکر کرد

پس دعای من کجاست؟

او چرا نمی رسد؟

شاید این دعا

راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا

راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از آمدن برای او

دست دوستی تکان دهد

رفت

پس چراغ چار راه آسمان سبز شد

رفت و با صدای رفتنش

کوچه های خاکی زمین

جاده های کهکشان

سبز شد

او از این طرف، دعا از آن طرف

در میان راه

باهم آن دو رو به رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند

وای که چقدر حرف داشتند

برفها

کم کم آب می شود

شب

ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هر کسی

رفته رفته توی راه

مستجاب می شود

 

نوشته شده در جمعه 9 آبان1393ساعت 1:54 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به آنانکه در هر شرایطی حقوق همنوع خود را رعایت می کنند

 

مجری : سید میلاد اسلام زاده

 

آیتم ها :

دورترین امید » بیژن بیژنی

قصه خوانی محمدحسین امیدی / لب تشنه » شهاب بخارایی

متن خوانی کمند امیرسلیمانی / نرو » رضا صادقی

متن خوانی بزاد رحیم خانی / زندگی » یونس محمدی

نغمه هستی » مرحوم غلامحسین بنان

متن خوانی بهروز خوش فطرت / عاشق خاموش زمانه » محمد حشمتی

متن خوانی حسین سلیمانی / مرو ای دوست » محمد اصفهانی

نماهنگ پایانی دست های خالی » فاتح نورایی

 

ترانه ی تیتراژ پایانی رو علیرضا عصار خوانده بود و سهم من نام داشت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سید میلاد اسلام زاده :

تقویم من پر از فصلهای فراموش شده است بهاری که زیر آخرین برف زمستان ناپدید شد و تابستانی که خاطرات سبزش را با اولین نسیم پاییز به باد داد . من باز می گردم از خواب و خیالهایی دور با مشتی ستاره که در آسمان هیچ رویایی نمیدرخشند . و خطی از خورشید که برقش را در چشمان تو جاگذاشته ام باز می گردم و روی آینه می نویسم انعکاس نگاه تو تکرار لبخند خداست باز می گردم و تو را از دست باد می گیرم از عمق برف بیرون می آورم و روبروی چشمانت نگاه به نگاه آب می شوم

***********************************

سید میلاد اسلام زاده :

می شود زندگی را باخت می شود رج به رج زندگی را ادامه داد و دوست داشت ، می توان زندگی را بازی کرد مرحله به مرحله از همه چیز گذشت و برنده شد. می شود زندگی را دم کرد بعد با دو حبه لبخند گذاشت کنار سفره قلم کار و زندگی تازه دم را آرام نوشید . می توان زندگی را تماشا کرد تکیه داد به شانه های عمر و از دور برای تاتر پر از قصه زندگی دست زد می توان زندگی را خواند می شود مثل کتاب های درسی زیر تمام جمله های مهم زندگی خط کشید یا یک جلد نفیس برای زندگی خرید و آن را توی اولین طبقه کتابخانه گذاشت . می شود با زندگی قدم زد ، با زندگی چای خورد ، موسیقی شنید و حرف زد ، می شود با زندگی زندگی کرد اما گاهی فقط باید از زندگی درس گرفت.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 آبان1393ساعت 16:6 توسط مریم کی پور|

عشق انداز ه ي يك حبه قند است  گاهي مي افتد توي فنجان دل ما. حل مي شود آرام آرام . بي آنكه اصلا ما بفهميم روحمان سر مي كشد آن را. عاشق مي شود به همين سادگي

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان1393ساعت 23:15 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم دوست داشتنی شبستر

مجری : شاهین شرافتی

 

آیتم ها :

ترانه وصل دریا » کیا باقری

قصه خوانی محمد حسین امیدی / نوای کاروان » وصال علوی

شعرخوانی پریوش نظریه / شروع قصه » حمید خندان

صدای کلاغ

متن خوانی مهوش وقاری / خونه » بابک جهانبخش

متن خوانی رضا پاپی / چمدان » امیر احسان فدایی

موسیقی فیلم درخت زندگی ( الکساندر دسپلات )

متن خوانی حمیدرضا پگاه / نگاهت می کنم » مانی رهنما

نماهنگ پایانی بارون بی وقفه » بابک قدمایی

 

ترانه ی تیتراژ پایان را اشکان کمانگری خوانده بود و خیال تو نام داشت _______________________________________________________________

شاهین شرافتی :

روبرویم یک دشت را تصور کن به وسعت ادراکت تا جاییکه چشم کار میکند بیابان وقتی افق با آسمان یکی میشود درختی را میبینم که از دور برایم دست تکان می دهد قدم هایم را می شمارم و به سن تو می رسم قوی زیبا و سرفراز روی شاخه های درخت لانه ای را تصور کن بی مادر اما صدای جوجه ها حکایت دیگری دارد قلمو را از جیبم درمیآورم و یک رود کنار درخت می کشم صدای رود را می شنوی؟ حافظه ام را ورق میزنم دوباره به سن تو میرسم درست در صفحه زندگی خط سوم پاراگراف اول اینطور برای ما نوشتن : ما دو رود بودیم یکی به شمال می رود یکی به جنوب اما نگران نباش هر دوی ما روزی در دریا به هم می رسیم.

***************************************

شاهین شرافتی :

چیزی شبیه علامت سوال روی سرشان نمایان می شود ، ناگهان باران می آید حفاظهای پارچه ای و برزنتی که در زمین ما به آن چتر می گوییم ظاهر میشود و انگار اینهمه عجله و شتاب جایش را به لحظه ای سکوت میدهد موجودات فضایی آب را آنالیز میکنند و جز دو اتم هیدروژن و یک اتم اکسیژن چیز دیگری پیدا نمی کنند. انگار باران فقط برای ما زمینی ها معنای دیگری دارد

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان1393ساعت 12:55 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به آنان که با عشق به استقبال محرم می روند

مجری : علی نیکزاد

 

آیتم ها :

تصنیف داغ جدایی » سالار عقیلی

قصه خوانی محمد حسین امیدی / ترانه محراب » محسن داداشی

متن همزاد عاشقان جهان اصغر همت / همت عشق » مهران موثقی

متن خوانی مریم بوبانی / صدا کن مرا » عباس مهرپویا

دکلمه ی پیرم اما » پرویز پرستویی

ترانه بزن پر پرنده » پژمان مبرا

 متن خوانی امید محمدنژاد / تصنیف لقای دلدار » شهرام ناظری

نماهنگ پایانی ترانه صبوری » روزبه نعمت الهی

 

ترانه تیتراژ پایانی را داریوش رفیعی خوانده بود و شمع نام داشت

---------------------------------------------------------

علی نیکزاد : 

صدا اگر صدا باشد به گوشت می رساند این حرفهای جامانده بر دل تاریخ را ٬ آسمان شب بی دلیل برای تو سیاه نپوشیده. حرفی بزن و سکوت ۷۲ هجای خفته در این صحرا را بشکن. صدا اگر صدا باشد به گوشت می رساند که تو همان اسطوره ی تکرار نشدنی هستی که از ازل تا ابد زمین در حسرتش می ماند . دوشت داشتنت قراردادی نیست بلکه در وجود من دمیده شده ٬ پس اجازه بده تورا قافیه ی تمام مرثیه هایم کنم و قبل از هر حادثه و بعد از هر دلهره بگویم سلام بر تو. مطمئنم صدا اگر صدا باشد به گوشت می رساند .

*************************************

علی نیکزاد:

بگذار از آن روز شروع کنم ، همانروزی که باران نبارید اما رنگ و بویی عجیب داشت . از همان ساعتی که عقربه هایش درست در چند قدمیه دیدارمان خوابشان برد و دیگر ... دیگر چیزی یادم نمی آید . فکر کنم جادو شده بودم یا شاید یک نفر زیر لب وردی خوانده بود که آن لحظه همه چیز را فراموش کردم غافل شدم که برای قراری عاشقانه با تو بی قراری می کردم غافل شدم و همین غفلت همین حس بی موقع فراموشی کار دستم داد . انگار زمین و زمان هم دست شده بودند که جا بمانم از همان لحظه اما تو یادت بود. یادت بود که یک نفر این سوی جغرافیای خاکی دلش برای آرامشت لک زده . معبود من ، آرامش همین لحظه های کنار توست میدانم اما بگذار این دلهره ها را همینجا تمامش کنیم.

******************

 

امید محمد نژاد :

دیری ست که دل،آن دلِ دلتنگ شدن ها

بی دغدغه تن داده به این سنگ شدن ها


آه ای نفسِ از نفس افتاده کجا رفت

در نای نی افتادن و آهنگ شدن ها؟


کو ذوق چکیدن ز سرانگشت جنون
کو جاری به رگ سوخته ی چنگ شد ها؟

 

زین رفتن کاهل چه تنای فتوحی؟

تیمور نخواهی شد از این لنگ شدن ها!

 

پای طلبم بود و به منزل نرسیدم

من ماندم و فرسوده ی فرسنگ شدن ها

 

 

نوشته شده در دوشنبه 5 آبان1393ساعت 23:39 توسط مریم کی پور|


سلام

اين برنامه تقديم شد به آنان که دل در گرو اين شبها دارند

مجري : اميرعلي نبويان

آيتم ها :

ترانه یاد تو » حسین هاشمی

غصه خوانی محمدحسین امیدی / ترانه کاکا » علی لهراسبی

متن خوانی سجاد افشاریان /ترانه پیاده روی با موسیقی » فرشادفزونی

متن خوانی علی قربانزاده

متن خوانی بهار فخرایی / ترانه خاطرات گمشده » فریدون آسرایی

نماهنگ پایانی ترانه تنهایی » محمدرضا صادقی

 

ترانه تیتراژ پایان را علیرضاقربانی خوانده بود و راستش را بگو نام داشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امیرعلی نبویان :

 

داستان از آنجا آغاز شد که صدها سال پیش ساربانان در سفرهای طولانی و سخت  خویش و در تنهایی و غربت چند ماهه و گاه چند ساله زیر لب زمزمه می کردند و گاه به آواز میخواندند  تجربه های نغز و شیرین گفته های پند آموز دیرین و دلتنگی ها و غصه های غمین را و شترها به این زمزمه ها عادت داشتند و پشت سر ساربانان می رفتند این روایت ها سینه به سینه و نسل به نسل منتقل شد تا غریب به یکصد و ده سال قبل اتول یعنی همان اتوموبیل به سرزمین ایران نیز راه پیدا کرد و فصل جدیدی از ادبیات سفر ورق خورد  هزاران مرد سخت کوش و پرطاقت و سرد و گرم چشیده ی روزگار خاطرات و آموخته های سالهای عزیز عمر خود را بر اتولهایشان نگاشته اند تا داستانی که بسیاری دوستش می دارند پدید آید . این مردان ساده و بی پیرایه  که از شهر و دیار گریزان و رفیق جاده و همدم  اتولند هر روز پاره ای نو  بر این داستان می افزایند تا شیرین و شیرین تر شود و کتاب زندگی پشت اتولها نقش بندد

******************

 

امیرعلی نبویان:

 

منو اوراق کردی بس که دادی دلبر، آزارم

 

شدی پتک و شدم سندان زدی صد ضربه بر کارم

 

تموم شد دیگه آب رادیات چشم گریونم

 

ز بس جوشید قلبم در فراقت نازنین یارم

 

چونان بار غمت افتاده بر دوشم عزیز من

 

که هر چه کمپرس کردم غمی دیگر زاپاس دارم

 

منم پیچ و تویی مهره، میون ما جدایی نیست

 

اگرچه مثل واشر، اون رقیب افتاده در کارم

 

نه من در بند صافکاری نه پابند گریس کاری

 

همی دانم که می خندم بر احوال دل زارم

 

**************

 

لیندا کیانی:

 

لباس سرخم رو پهن کرده روی پایش و سوزن می زند. سوزن که فرو می رود توی پارچه ی لباس ، خون انگار فواره می زند زیر دستش. تکه تکه لباسم تیره می شود اما بی توجه است. دست می برد به دهانش بعد می گوید آخ! انگار تازه یادش افتاده باشد چه رنجی دارد تحمل زخم.من می روم بالای سرش، نگاهش می کنم. ساکت است او هم حرفی نمی زند. عینکش را روی دماغش سُر میدهد و باز سوزن می زند. بعد یکدفعه می خندد و زیر لبی شروع می کند به خواندن آهنگهای قدیمی. آهنگهای قدیمی که هزار سال پیش بارها وقت آشپزی و خیاطی خوانده است. من اما همان طور ایستاده گوش می کنم. با تمام وجود انگار می شنوم. با تمام دلم، تنم ، با تمام عشقم. بعد اما از آن خواب می پرم. توی خوابی که از پی خواب قبلی می آید اما گرامافونی دارد می خواند می دانم همان آوازی ست که مادرم زیر لب می خواند. همان که سوزش مثل سردی پاییز است . گوش میکنم به گرامافون. نگاه می کنم. دستهایم را دراز میکنم ، اما نه می شنوم نه می بینم و نه توی دستهایم چیزی می آید. همه چیز خیال است . این را به خودم می گویم و آن وقت واقعا از خواب می پرم. توی بیداری، ماه از بین شاخه های درختهای حیاط سرک می کشد. اولین ابرهای پاییزی خط انداخته اند  به صورتش و خنده اش! آن خنده ی نصفه نیمه و دیوانه وارش خواب از سرم می پراند. بعد یکدفعه پرنده ای می زند به آواز. صدایش تصنیفی ست نازک و نمکین و من با تمام وجود خوشحالم زیرا هنوز زنده ام.

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 5 آبان1393ساعت 12:23 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به آنانکه با عشق به استقبال محرم می روند

 

مجری : دکتر رشید کاکاوند

سووشون

گفتگوی هفته

حافظ خوانی

تقویم هفته

 

آیتم ها :

تصنیف نوای کاروان » نادر گلچین

متن خوانی اکرم محمدی / ترانه پاییز » مهدی سپهر

گفتگو با شهاب حسینی بخش پایانی

متن دلتنگی احسان عبدی پور / ترانه ی شعر دلتنگی » خشایار اعتمادی

تصنیف وقت سحر » محمد اصفهانی

نماهنگ پایانی آینه باران » بامداد فلاحتی

 

ترانه ی تیتراژ پایان را علیرضاعصار خوانده بود و حال من بی تو نام داشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

استاد کاکاوند:

 

عزیز من چشم دلت رو وا کن

 

تو این مسیر رفتنت رو نگا کن

 

چی می مونه غیر بدی و خوبی؟

 

نگا به انتهای ماجرا کن

 

عمر تو باد سَرسَره

 

ببین چه جوری میگذره

 

هر کی که خواب باشه یه روز

 

بدجوری از خواب می پره

 

پل رو برای واسادن نساختن

 

حقیقته گرچه یه حرف ساده س

 

از رو پل دنیا باید بگذره

 

هر کسی که سواره یا پیاده س

 

عمر تو باد سَرسَره

 

ببین چه جوری میگذره

 

هر کی که خواب باشه یه روز

 

بدجوری از خواب می پره

 

عزیز من چشم دلت رو وا کن

 

تو این مسیر رفتنت رو نگا کن

 

چی می مونه غیر بدی و خوبی؟

 

نگا به انتهای ماجرا کن

 

 

 

 

دکتر رشید کاکاوند ( شعری از فریدون مشیری)

تو را من، زهر شيرين خوانم اي عشق!

كه نامي خوشتر از اينت ندانم

وگر- هر لحظه- رنگي تازه گيري

به غير از زهر شيرنت نخوانم

تو زهري، زهر گرم سينه سوزي

تو شيريني، كه شور هستي از توست

شراب جان خورشيدي كه جان را

نشاط ازتو، غم از تو ، مستي از توست

به آساني مرا از من ربودي

درون كوره غم آزمودي

دلت آخر به سرگرداني ام سوخت

نگاهم را به زيبايي گشودي

بسي گفتند: (( دل از عشق برگير،

كه نيرنگ است و افسون است و جادوست!))

ولي ما دل به او بستيم و ديديم

كه اين زهر است، اما... نوشداروست!

چه غم دارم كه اين زهر تب آلود

تنم را در جدايي مي گدازد

از آن شادم كه در هنگامه درد

غمي شيرين دلم را مي نوازد

اگر مرگم به نامردي نگيرد

مرا مهر تو در دل جاوداني است

وگر عمرم به ناكامي سرايد

تو را دارم كه مرگم زندگاني است

**************************************

دکتر رشید کاکاوند ( شعری از قیصر امین پور از کتاب به قول پرستو)

در کتاب چهار فصل زندگی

صفحه ها پشت سر هم میروند

هریک از این صفحه ها یک لحظه اند

لحظه ها با شادی و غم میروند

آفتاب و ماه یک خط در میان

گاه پیدا گاه پنهان میشوند

شادی و غم نیز هریک لحظه ای

بر سر این سفره مهمان میشوند

گاه اوج خنده ما گریه است

گاه اوج گریه ما خنده است

گریه دل را آبیاری میکند

خنده یعنی این که دلها زنده است

زندگی ترکیب شادی با غم است

دوست میدارم من این پیوند را

گرچه میگویند شادی بهتر است

دوست دارم گریه با لبخند را

*******************

دکتر رشید کاکاوند (شعری از قیصر امین پور )

 این روزها که می گذرد،

هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران خمیده یک لحظه وقت داشته باشند

تا سر بلند باشند و آفتاب را

در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته ی خواب آلود

از پشت پنجره تصویر ابرها را در قاب

و طرح واژگونه ی جنگل را

در آب بنگرند

آن روز پرواز دست های صمیمی

در جستجوی دوست آغاز می شود

روزی که روز تازه ی پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

بال کبوتری را

امضا کنیم

و مثل نامه ای بفرستیم

صندوق های پستی آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش کوتاه

روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا

در زیر پای رهگذران پیاده رو

بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیندروزی که روی درها

با خط ساده ای بنویسند:

"تنها ورود گردن کج،ممنوع"

و زانوان خسته ی مغرور

جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشود

وقصه های واقعی امروز خواب و خیال باشند

و مثل قصه های قدیمی پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند

لبخند بی دریغ

لبخند بی مضایقه ی چشم ها

آن روز بی چشمداشت بودن لبخند

قانون مهربانی است

روزی که شاعران ناچار نیستند

در حجره های تنگ قوافی

لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس مثل لباس صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده آن روز

از لای برگ های کتاب شعر

پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسل ها

خمیازه می کشد

و کفش های کهنه ی سربازی

در کنج موزه های قدیمی

با تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها

در دست کودکان

از باد پر شوند

روزی که سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند

هر جا که دوست داشته باشند بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند

هر جا نیاز داشته باشند بشکنند

آیینه حق نداشته باشد

با چشم ها دورغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

بی پنجره بروید

آن روز دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

تنها پرچینی از خیال

در دوردست حاشیه ی باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب،عمومی است

دریا و آفتاب در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان

در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استخاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه!

ای روزهای سخت ادامه!

از پشت لحظه ها به درآیید!

ای روز آفتابی

ای مثل چشم های خدا آبی!

ای روز آمدن!

ای مثل روز آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد هر روز

در انتظار آمدنت هستم!

اما

با من بگو که آیا، من نیز

در روزگار آمدنت هستم؟

نوشته شده در دوشنبه 5 آبان1393ساعت 10:16 توسط مریم کی پور|

 سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم با صفای کلان شهر تهران

موضوع : تهران

مجری » منصور ضابطیان

مهمان برنامه : محمد باقری شکوه

آیتمها : پاییز تهرون » علیرضا خرسندفر

متن خوانی پژمان بازغی/ عصر پاییز » حمیدرضا گلشن

متن خوانی علی سلیمانی/ شب های تهران » علی زند وکیلی

قسمت 7 گفتگو

متن خوانی بهنوش بختیاری/ تهران » شاهین آرین

مستند خیابان 30 تیر » مهدی باقری

برزو ارجمند و امیرحسین رستمی و مرتضی احمدی» دم گاراژ بودم

متن خوانی مهران رجبی/ محمد نوری » شبهای تهران

متن خوانی بهمن دان/ نوشتمت » حامی

شروع یک زندگی- قسمت آخر » احمد اطراقچی

متن خوانی حشمت آرمیده/ صدای عباس شیرخدا بر روی سریال شب دهم

مستند چنارستان از آقای آفریده

متن خوانی زویا امامی/ محسن چاوشی » همسایه

تهران » مسعود امامی

تیتراژ پایان ترانه ای بود از امیر کریمی به نام تهران

قدر شبهای تهران را بدانیم..


 

 

منصور ضابطیان :

هر شب هزار پنجره رو به شهری باز می شوند که چهار فصل را در حافظه اش ثبت کرده است. هر شب هزار خاطره گم می شوند در پس کوچه های خسته ی شهری که دوست دارد عاشقانه هایش را هرگز فراموش نکنند. هزار عطر، هزار یادگاری، هزار رنگف هزار درنگ. کودکی هایی که در یکی از خانه های سالخورده جا گذاشتیم . قول و قرارهای نوجوانی در پیچ یک کوچه و انتظار های به پایان نرسیده پشت چرغ قرمز راس ساعتی که حالا انگار هزار سال گذشته است. شهر من شبیه شهر توست با ثانیهه ای شتابان که شهر و خیابان و محله و کوچه نمی شناسد . شهر من همان شهر توست. تهران من شهر تمام مردم این سرزمین است.

**************

منصور ضابطیان(شعری از پوریا سوری)

تهران برای زندگی من هرگز انار سرخ ندارد

باید کسی به عاطفه ی تو در این زمین درخت بکارد

تهران هم ترانه ی زندان،تهران خالی از تب انسان

تهران پایتخت به جز تو دیگر مگر چه جاذبه دارد؟

تهران برای من برهوتی پوشیده از سپیدی برف است

باشد که ردپای تو اینجا همراه خود بهار بیارد

من فکر می کنم که در این شهر عشق تو شاهراه نجات است

پیش از شبی که خاک بخواهد در سینه اش مرا بفشارد

اما چگونه با تو بگویم بگذار صادقانه بگویم

می ترسم اینکه عشق تو بین سیمان و دود تاب نیارد

این دود سرفه های مرا از سینه ام به شهر کشانده

این سرفه های شهر نشینی به فلسفه نیاز ندارد

شاید اگر عشق تو با آن ابری که مانده در تب باران

همدم شود دوباره تواند باران به این دیار ببارد

شاید که ابر حادثه باشد شاید که عشق معجزه باشد

باران فقط به حکم غریزه بی چشم داشت باز ببارد

آن گاه در تلاطم باران از انتهای پیچ خیابان

می آیی و دوباره در این خاک عشقت انار بار بیارد

****************

مهران رجبی:

آن روزهایی که میلاد هنوز قد نکشیده بود ، آزادی هم به سرفه نیفتاده بود هر روز از خودش تا انقلاب را قدم می زد. کارگر جنوبی راه درازی را از راه آهن آمده بود تا بالاخره به کارگر شمالی برسد. آن روزها که مغازه پر بود از زندگی، کارت های عروسی پشت ویترین های بهارستان صف کشیده بودند. گمرک پر از بود از ساک و پتو و پوتین سربازی. فرشهای لاکی دستبافت ولنگار و بی خیال دراز کشیده بودند توی کوچه و زیر نور اریب آفتاب روزگار می گذروندن. از این همه تنها کتاب ها بودند که برایشان فرقی نداشت کجای شهر باشند . حتی روی پارچه ی سفید بساط دستفروشی جلوی دانشگاه هم اتو کشیده و مرتب منتظر نشسته بودند. آن روزها که شهر کمتر رونق داشت انگار زندگی بهتر فروش می رفت. میشد یک روز سر صبح، همت کرد و از شرق به غرب شهر را دنبال یک دل سیر نان و دوغ و کباب گشت. میشد از سنگلج تا خود آبعلی پشت پیکان گوجه ای  نمره ی تهران الف نشست و بی ترافیک و بوق و هیاهو هوایی تازه کرد. یادش بخیر... یادش بخیر آن روزها. آن روزهایی که شهر زیبا هنوز زیبا بود. یادش بخیر! 

نوشته شده در جمعه 2 آبان1393ساعت 2:33 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به ماه پیش رو  - آبان

مجری : سید ایمان سرورپور

آیتمها : ستاره سهیل » مهران موثقی

متن خوانی سعید پیر دوست/نقطه آغاز » علیرضا شهاب

قسمت 6 گفتگو

متن خوانی امیرمحمد زند/ خاطره های قدیم » بهنام صفوی

متن خوانی مرتضی زارع » سعید لاری » زندگی

شعر خوانی مریم فرضی/حس غریب » علی لهراسبی

مهدی یغمایی » امشب

تیتراژ پایان ترانه ای بود از مهدی یراحی به نام امپراطور

        هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...

خوب بخوابین...


 

ایمان سرورپور :

هفت ساله که بودم مادربزرگ مادرم متکاهای کشیده اش را از انباری بیرون می کشید و زیر گرمای آفتاب اواخر شهریور ماه دراز می کشید. چه می دانست. فقط می گفت بخواب زیر آفتاب بچه استخوانهایت قوت می گیرد. سرش را که روی متکا می گذاشت بیهوش میشد. آن روز ظهر جز من و مادربزرگ مادرم هیچ کس خانه نبود. دلم بدجوری هوس آلاسکاهای گاری را کرده بود. همین که به خواب رفت پاورچین به سمت گنجه رفتم . کلید، روز قفل جا مانده بود. در را که باز کردم یک سکه از ته گنجه برداشتم و دوباره کنار مادربزرگ خزیدم مادربزرگ را خواب هفت پادشاه برده بود . تکان نمی خورد اما دل من می جوشید سکه را زیر بالش لمس میکردم و خوابم نمی برد. حوالی عصر، با اضطراب در چوبی خانه را بر هم زدم و به سمت گاری آلاسکا دویدم. حسن آقا می گفت چه می خواهی پسرم؟ دست و پایم را گم کردم. خاطرم آمد یادم نیست سکه چند تومانی برداشتم . گفتم هیچی، هیچی نمی خوام. نگاهی به دستانم که درون جیبم بود انداخت و گفت بیا بعدا پولش رو بیاور. شب که به خانه آمدم. مادربزرگ دور از هیاهوی خانه صدایم زد و گفت این سکه را بگیر دو تا آلاسکا مهمان من. اما آن سکه را که قبل از آمدن برداشتی قبل از آمدن پدرت سرجایش بگذار.

 

نوشته شده در جمعه 2 آبان1393ساعت 2:23 توسط فرشته |

سلام

 

این برنامه تقدیم شد به دلدادگان باران و ابر

 

مجری : شاهین شرافتی

 

آیتم ها :

 

ترانه ی باران که می بارد » احسان خواجه امیری

 

متن خوانی مهرداد ضیایی / ترانه یوسف گمگشته » نادر گلچین

 

بخش پنجم گفتگو با شهاب حسینی

 

متن خوانی شهرزاد کمالزاده / ترانه نرو » بیژن بیژنی

 

متن خوانی مهرداد صدیقیان / ترانه ی یاد تو » مانی رهنما

 

متن خوانی الهام غفاری / ترانه ی سربلند » زنده یاد ناصرعبدالهی

 

نماهنگ پایانی ترانه ی آتشفشان » هومن جاوید

 

 

 

ترانه ی تیتراژ پایان را علیرضا عصار خوانده بود و انسانم آرزوست نام داشت

 

_____________________________________________________________

 

شاهین شرافتی :

 

باران که میزند نام تو به شکل گل آفتابگردان در دهانم هجی می شود. امشب باران به شکل الفبا می بارد و نام زمین را تکرار می کند، مهر را میشوید و برای آبان آب و جارو میکند انگار آسمان هم فهمیده که نام تورا خوش خط و با لهجه ی ملموس باید تلفظ کند ، همه چیز برای آمدن ماه پیش رو آماده است جز حضور تو . اول پاییز عهد کردیم که بمانیم و سرمای وجودمان را با حضورمان گرم کنیم ، زیر قولت نزن آفتابی که من میشناسم زیر ابر پنهان نمیشود

 

********************************

 

شاهین شرافتی :

 

چشمانم را غرور و دستانم را حسادت بند کردند ، پیش روی تو کلمات گم میشوند پیچ و مهره های دلم شل می شود و روی صورتم جای هیچ لبخندی نیست. بیا تا مثل یک سرباز غرورم را زمین بگذارم ، بیا تا رودخانه های شهر نامشان را فراموش نکنند ، بیا تا آتشفشان قلبم را با دستان تو خاموش کنم ، بیا تا هر بی سر و پایی ادعای رفاقت نکند ، بیا ، هنوز وقت ماندن دیر نشده . انگار لا به لای تاریخ کهنه ام موریانه افتاده چه خوب می خورد بی انصاف ، چه خوب می برد بی انصاف بیا تا آتشفشان قلبم را با دستان تو آغاز کنم

****************

سید مهرداد ضیایی:

چیزی نگو. دیگر از من هم انتظار کلامی نداشته باش. حرفی اگر برایت مانده بود از تمام وقت های کم آمده از آغاز خلقت ما تا دیر رسیدن های نمیدانم تا کجای بی وقتی زمان را برای من نه، برای آسمان تعریف کن. من فقط سکوت می کنم و می گذارم باران داوری کند. سکوت می کنم بی هیچ خیالی از لبخند زدن ماه که گوشه ی چشمت می درخشید. بی هیچ یادی از نگاه های بیقرار باد که که دست به دامانت شده بود. بی هیچ رویایی از گامهای بی مقصد در کوچه های روشن بی بن بست. سکوت می کنم بی آوازی از نی و بی ترس از جماعت گرگ زده. و می گذارم این دقیقه های بی طاقت شمارش معکوس چیدن سیب را برای من لنگ لنگان ادامه دهند تا ابد. که مگر تمام می شود بی تابی غروب های رو به ماه و بی طاقتی طلوع های رو به راه و رو به راه رفتن تو و ماندن من. بگذار اعترافی بکنم حالا که قصه ات را برای خودم مرور می کنم می بینم کفش های تو هرگز به راه خانه ی من عادت نکرد. خانه ای که در حسرت شنیدن نامت سوخت تا مگر برای یوسفش کنعان شود. 

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 9:29 توسط مریم کی پور|

 سلام

این برنامه تقدیم شد به شهرستان میرجاوه،استان سیستان و بلوچستان

مجری : علیرضا معینی

آیتمها : احساس رویایی » رضا صادقی

متن خوانی نازنین فراهانی/ دو خط موازی» محمد علیزاده

قسمت 4 گفتگو

متن خوانی سعید شیخ زاده/ قصه بی وفایی» خشایار اعتمادی

متن خوانی سوسن پرور/ کوچه عاشقی » علیرضا افتخاری

عاشق سرگردان » داریوش رفیعی

متن خوانی سیاوش مفیدی/ عروسک » رضا عشقی پور

شب و ستاره » مهدی کرمی

تیتراژ پایان ترانه ای بود از روزبه نعمت اللهی به نام با تو قصه گفتن


شعرهایی که از محمود حبیبی کسبی و جواد بهزاد (گوشه اصفهان) امشب خونده شد به ترتیب هفته چهارم آذر و هفته سوم شهریور 91 موجود است

 

علیرضا معینی :

نبض حیات آینه در دست چشم توست
بر هر کسی که می گذرم مست چشم توست

ما با صدای خندۀ زنجیرها خوشیم
دیوانه هرچه می کشد از دست چشم توست

مجنون اشتیاق به جایی نمی رسد
پایان راه کوچۀ بن بست چشم توست

تو از کدام قله رسیدی که سال هاست
سیمرغ نیز زایر پابست چشم توست

ما سایه ایم و سایه به هرجا که پا نهد
مقهور آفتاب زبردست چشم توست

با شانه های خسته اگر دار می بریم
آیینه ایم و حیرت دیدار می بریم

 

***************

(سید مهدی میر افضلی):

قرار است ابری بیاید درختان بادام چشم انتظارند

دم صبح برخاستم تا وضویی بسازم

 تمام حیاط از سفیدی گلبرگ بادام پر بود

تو گویی کسی با تمام وجودش

 بر این خاک بی رهگذر گریه کرده است

خدا را چه کردی تو ای باد؟ دیشب،

 تو دیشب چه کردی؟ درختان بادام تلخ اند

************

(علی محمد مؤدب):

آینه دلش گرفته است

چون غروبها مدام دیده با خودم چه کرده ام

صندلی شکسته بس که پای من نشسته است

تا به آن خیالها سفر کنم

میز هم از اینکه بار کاغذی من به دوش اوست

زیر این لحاف سربی بزرگ

شهر روح روستایی ام، به خواب رفته است...

**************

(سعید بیابانکی):

تو را می خواهم که پای هیچ یک از قرارها نیامدی

دلم گرفته هوای بهار کرده دلم

هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم

رها کن از لب بام آن دو باف گیسو را

هوای یک شب دنباله دار کرده دلم

بیا بیا که برای سرودن بیتی

هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم

به هر تپش که نفس تازه می کند

 باری! مرا به زیستن امیدوار کرده دلم

بخند...بخند ای لب خونین، لب ترک خورده

دلم شکسته هوای انار کرده دلم

***************

نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود

شروع عشق و آغاز غزلشاید همان دم بود

نخستین اتفاق تلخ تر از تلخ در تاریخ

که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرم بود

اگر در کربلا طوفان نمی شد کس نمی فهمید

چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود

*****************

(مهدی فرجی):

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

بین رسیدن و نرسیدن جا گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی

وقتی کلید در قفس من گذاشتی

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی

دنبال من بنای دویدن گذاشتی

گیرم هنوز تشنه ی حرف توام ولی

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند

اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

***************

از امشب کمی روشنایی بگیر

برو یک دل روستایی بگیر

اگر زخم داری فراموش کن

اگر آه برخاست خاموش کن

به گلخانه های نهانی برو

به زیر درخت جوانی برو

ببین حاصلضرب آه تو چیست؟

در آینه جمع نگاه تو چیست؟

در ایوان شب سور و سات تو چیست؟

گل سرخ در خاطرات تو چیست؟

چه رنگ است شبهای دریای تو؟

گیاه چه روید به صحرای تو؟

کجاهاست اتراق تنهایی ات؟

چه مرغی ست در باغ لالایی ات؟

چه اندازه دارد محیط غمت؟

هیاهوی خواب تو در بادهاست؟

یا در روان تو فریادهاست؟

دعای بلند قنوت تو چیست؟

بگو بر زبان سکوت تو چیست؟

***************

بشنوم تا صدای باران را

خواندم آن شب دعای باران را

خواندم از روی دست برگی خشک

شعرهایی برای باران را

گفتم ای ابرهای دور از هم

کرده این دل هوای باران را

من کویرم ، لبی ترک خورده

زنم بوسه پای باران را

نوری از اوج بیکران تابید

دیدم آنک خدای باران را

ناگهان ابرها صدا کردند

خاتم الانبیای باران را

آمد آن مرد آسمانی

گفت با زمین ماجرای باران را

بعد خواندند جمله با ترتیل

ابرها آیه های باران را

*****************

(سید علی قلی نژاد)

از تو در گریز ، دیشب چشم بسته می دوم

شام تار چشمهای من بامداد نو

باز ، پنجره دورِ دور

دستهای من به سوی نور

جستجو نموده ام تو را

در هجوم شب

در شب بلند باغ و تب

در میان خستگی، سکوت

در میان بی کسی، تب

چون تو آمدی از کرانه ها، از افق

از بلند آسمان ماه

از خیال دور، دورِ دور

با تو آشناست تابش و شراره ها بی نور

*************

مگر با دریا نسبتی داری؟!

مروارید است هر چه می باری!

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 1:52 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به پدرها که ستون خانواده و مادرها که روشنی خانواده اند

مجری : امیرعلی نبویان

آیتمها : اینجا هوا بارونیه » علیرضا قرایی منش

متن خوانی آناهیتا همتی/ خوشبختی » شهاب رمضان

قسمت 3 گفتگو

متن خوانی سیاوش خیرابی/ تسکین » فریدون آسرایی

متن خوانی سوگل طهماسبی / ای دل » بابک جهانبخش

گفتگو با دینا 3 ساله

متن خوانی علیرضا جلالی تبار/ باور نمی کنم » احسان خواجه امیری

رضا آرزم » قایم موشک

تیتراژ پایان ترانه ای بود از کامران عطا به نام آخرین دیدار

خوب بخوابین...


امیرعلی نبویان :

نه من، نه این پنجره ی نیمه باز و نه حتی درخت جوان آن سوی خیابان ، فراموشت نکرده ایم. سالهاست جای خودمان ایستاده ایم و با هر باران تند بی امان به یادت می افتیم . اصلا مگر می شود کسی را از یاد برد که بی هوا آمد اما به سرعت باد دور شد و رفت و از این بودن کوتاهش تنها چند سلام شتاب زده و چند خاطره ی عجول در یاد زمان ثبت کرد. اما گمانم بهتر است جایمان را عوض کنیم. حالا تو باید کمی بایستی و راهی را که رفته ای خوب نگاه کنی تا ببینی در این مسیر بی توقف چه چیزهایی را پشت سرت جا گذاشته ای و نبینی و فراموش کردی. و من باید به سرعت دور شوم از خاطره ی تو زیر این باران تند و این پنجره باید به سرعت بسته شود و تو را برای همیشه پشت شیشه اش جا بگذارد و آن درخت باید به سرعت پیر شود آنقدر که دیگر نه تعداد برگهایش را به یاد بیاورد و نه سایه ی پرشتاب کسی که حتی سلامش را هم به باد سپرد.

*************

امیرعلی نبویان:

با سرعتی زیاد پا به این جهان گذاشتم و حد نصابم را با عددی در تاریخ تولد شناسنامه ام به ثبت رساندم. چشم برهم نزده بزرگ شدم. زمینی که تاتی تاتی کردن را بر تن زمخنش آموختم انقدر به گوشم خواند بدو،دِ یالا، دست بجنبون، سه سوته، مثل برق و باد، سریع تر. تا دست آخر دویدن را یادم داد. عجب که آهنگ این قد کشیدن بالا رفتن نمره ی عینگ پدر و سفید شدن گیس مادر چه میزان بود. چقدر با زغال سبیل کشیدم پشت لبم ف چقدر یه کَتی راه رفتم و پشت فرمان ماشین خاموش پدر ، مسافران خیالی را به مقصد رساندم. چه عجله ای بود برای بزرگ شدن؟! قد کشیدم . زمین آنقدر سریع می چرخد که گاه خودش هم جا می ماند و زمان را گم می کند. زمین عزیز امشب 1شنبه شب است. بیست و هفتم مهرماه 1393. این همه سرعت برای چیست؟ می شود لطفا هم کج داری و هم مریزی؟ این کاسه ی صبر تا دلت بخواهد گود است.  

**************

سیاوش خیرابی:

زندگی ام به یک سرعتگیر احتیاج دارد. یک نفر که در مولقع عصبانیت ترمز دستی ام را بکشد و نگذارد حجم صدایم پشت کسی را بلرزاند . باید برای اوقات خوشحالی های بیش از حدم فکری کنم برای آن لحظه که روی هوا قول می دهم و کمی که می گذرد خودم هم می مانم که آخر چطور چنین وعده ی احمقانه ای دادم و کسی را بیخود و بی چهت امیدوار کردم ! دقایق ناراحتی ام هم به یک کنترل چی نیاز دارد، وقتی که قلبم می شکند خودم را در آینه نمی شناسم. همان موقع که جهان را قفس می بینم و هیچ بعید نیست به همه ی دوستانم یک پیام همگانی بدهم که هیچ کدامتان را دوست ندارم . چه دروغ بزرگی! آدم تا زندگی آدمها را دوست نداشته باشد ، دلش نمی گیرد . کاش کسی مراقب روزهای عاشقی ام باشد ، کسی که مدام حواسم را جمع کند که محبت هم حساب و کتاب دارد و اگر از حد بگذرد قانون چذب را به هم زدم. من به یک سرعت گیر نیاز دارم در این جهان که پر شتاب پیش می رود.

**************

علیرضا جلالی تبار:

انتخاب را می گذارم به عهده ی خودت. برای تو هیچ وقت کار سختی نبوده ، برای تویی که همیشه می گفته ای نه. و برای من که همیشه گفته ام قبول. هیچ وقت نگفتم نه. چون می ترسیدم وقتی ماه از نیمه ی آسمان گذشت خوابی از چشمانم بگذرد که کمتر شبیه تو باشد و بیشتر شبیه به کابوس. چون دلهره داشتم از دلی که هر آن با صدای ناشناخته ای می ریخت و دوباره ساختنش تا فصل بعد زمان می برد. چون دلم روشن بود. نگفتم نه، با اینکه می دانستم دلی که روشن شود تنها یک تلنگر کوچک کافیست تا خاموشش کند. خاموشِ خاموش. ایستادم و روشنایی اش را به فال نیک گرفتم و در جواب هیچ یک از حرفهایت نگفتم نه. کاش تو هم مثل من بودی. کاش تو هم از گفتن نه واهمه داشتی و می گذشتی از گفتن کلمه ی نه  در جواب تمام آنهایی  که می پرسیدند آیا هنوز دوستش داری؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 1:51 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم باصفای شهرستان بهشهر استان مازندران

مجری : دکتر رشید کاکاوند

حافظ خوانی

سووشون

گفتگو ی هفته

تقویم هفته

 

آیتم ها :

ترانه ی بهشت عاشقان » غلامحسین بنان

متن خوانی آزاده صمدی / شعر »سهیل نفیسی

گفتگو با شهاب حسینی قسمت دوم

داستان های ملی نوشته رضا فیاضی قسمت دو

نماهنگ پایانی آسمان » امین ا... رشیدی

 

ترانه تیتراژ پایان لیلای من کو نام داشت با صدای حامی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

استاد کاکاوند (شعری از اهورا ایمان)

 

آسمون مخمل ابراتو می خوام

 

وقتشه،وقتشه بارون بزنه

 

وقتشه آبی بارونو بگی

 

نم نمک رو گل و گلدون بزنه

 

آسمون مخمل بارونو می خوام

 

مخمل آبی نیلوفریو

 

وقتشه سفره ی آسمون کنی

 

دل تشنه، دل خاکستریو

 

وقتشه، وقتشه خاکستر خاک

 

مخمل سبز بهارو تن کنه

 

گل سرخ باغ تشنه وقتشه

 

اطلس شبنمو پیرهن کنه

 

باید از پرپر پروانه و گل

 

تا بهار باغ آینه پر کشید

 

لحظه های رو تلخ و شیرین جا گذاشت

 

با سفر رفت و به همسفر رسید

 

باید عاشق بشه، دریا بشه دل

 

بشه حتی اگه موج خون بشه

 

دل باید دل بشه زیر دست عشق

 

تا یه روز آینه ی آسمون بشه

 

دل باید دل بشه تا یکی بیاد

 

دلا رو خونه ی آسمون کنه

 

با صداش تازه کنه ترانه رو

 

با نگاش قلبا رو مهربون کنه

 

باید عاشق بشه، دریا بشه دل

 

بشه حتی اگه موج خون بشه

 

دل باید دل بشه زیر دست عشق

 

تا یه روز آینه ی آسمون بشه

 

آسمون مخمل ابراتو می خوام

 

وقتشه،وقتشه بارون بزنه

 

وقتشه آبی بارونو بگی

نم نمک رو گل و گلدون بزنه

***************

(شعری از مهدی اشرفی- نام کتاب : اتاق پرو)

 دوست داشتنی ترین پرنده ی دنیا بود هواپیما

وقتی مرا زودتر به تو می رساند

و خوشبختی، عکس دسته جمعه من بود

وقتی به تو فکر می کردم

ما به زندگی قانع نبودیم

پنهان شدیم در لباس، کفش، گردنبند

جایی از زندگی پنهان است

پایین شهر چاقوهای زیادی خورده است

چاقوهایی که در خیابان گدایی می کنند

چاقوهایی که در خیابان گل می فروشند

چاقوهایی که در خیابان کفش ها را واکس می زنند

به مدرسه می روند، از اداره برمی گردند

چاقو چاقو کرده کسی صورت این زندگی را

چاقو بزرگ شده از روی لباس های خون آلود-

توی چمدان سنش را حدس زدم

من بد کردم با تو شجاعت عصای سفیدی که راه رانشان بدهد

راه مست بود هرجا می رفتیم ما را به جای دیگری می برد

********************

(شعری از حسن روشان – نام کتاب : لیلانه ها)

 در پرسه های باد فرو پیچید انبوه بیقراری گیسوها

سیلاب های شور گره خوردند در برکه ی مجاور ابروها

شب با هزار حنجره ی موهوم آوازهای هندسی اش را چید

جنگل پرید از تب بی خواب زرد در ناگهان کوچ پرستوها

در کوچه ها کاهگلی مغموم بوی گس غروب رهاتر شد

انگروها به تاب و تب افتادند آتش دوید در تن شب بوها

دور از نگاه آینه ها،لختی، شیطان وزید در رگ تاکی شوم

اسطوره های طوس کم آوردند این بار در ضیافت جادوها

در معرق کاشی ها وهم کبود رنگ به حرف آمد

انده ضجه های کسی پیچید در بهت سایه روشت پستوها

انبوه ابرهای جهان، آرام از چشمهای طوس گذر کردند

در برکه های خیس فرو می رفت آشوب مه گرفته ای قوها

 

نوشته شده در یکشنبه 27 مهر1393ساعت 17:46 توسط مریم کی پور|

1000(5شنبه- 24 مهر 93)

سلام

این برنامه تقدیم شد به همه آنهایی که هزار و یک شب پای سفره های نون و پنیر و قصه ی ما نشستند

ویژه برنامه به مناسبت هزار و یکمین برنامه

مجری » منصور ضابطیان

آیتمها : قصه گو » منوچهر طاهرزاده

متن خوانی لیندا کیانی/ بنیامین بهادری » دست نگه دار

قصه خوانی یدالله صمدی/ مهربان اولاق » ودود مؤذن زاده

قسمت اول گفتگو با شهاب حسینی

قصه خوانی امیرعلی نبویان – 1( طوطی آمیتا باچان)

قصه خوانی امیرعلی نبویان – 2( طوطی آمیتا باچان)

مهمان برنامه » ناصر وحدتی

سبوره » ناصر وحدتی

پخش بخش کوتاهی از برخی داستان های ثابت-1(زاویه دید- خیاطخانه صبا-خواستگاری- عمارت بهارنارنج-قصه های بزرو- قصه های خانوم معلم)

پخش بخش کوتاهی از برخی داستان های ثابت-2(قصه های خانجون-قصه های سرور خانوم- شیفت شب-نوبر خانم- قصه های فرهاد قصه های طلعت خانم-قصه های نامی- شهر فرنگ)

پخش صدای فضل الله صبحی مهتدی (قصه گو در رادیو)

سخنرانی طنز- حسین کلهر( ساخت قصه های 1001 شب)

قصه خوانی رضا فیاضی -1

رعنا » ناصر وحدتی

تیتراژ پایان ترانه ای بود از ایلیا منفرد به نام هزار تا قصه

در آغاز هزاره ی دوم...

 


منصور ضابطیان :

هزار و یک شب حرف زدم ، شنیدی. نگاه کردم، دیدی. خندیدم و پا به پای لبخندم لبخند زدی. هزار و یک شب شعر خواندم و تو مصرع به مصرع ، خط به خط، شعر به شعر ، خواندی ام. ما با هم هزار و یک بادبادک از جنس نور را در هزار و یک شب به آسمان فرستادیم. هزار و یک کاکلی شاد در خانه ی چشمهای ما پرواز کردن را یاد گرفتند. ما برای هم قصه های دنباله دار گفتیم تا شادی مان دنباله دار شود. قصه ی ما بهار را شروع کرد، رو شمشادهای حیاط خلوت تابستان آب خنک پاشید، دست توی جیب های بزرگ پاییز کرد و با زمستان روی تُردی برف ها قدم زد. حالا... حالا قصه ی دنباله دار ما به هزار و یکمین شب رسیده است. به هزار و یکمین شب رادیو هفت خوش آمدید.

**************

لیندا کیانی :

هزار و یک شب تمام، شهرزاد برای سلطان قصه گفت. قصه ها و متل ها. از سندبادهای بحری بگیر تا غول ها و دیو ها و گنج ها و کشتی ها و دریاها. قصه ها می گفت تا سلطانی از جانش بگذرد. هزار و یک شب، هزار و یک افسانه گفت. زنی که جانش در دستان سلطان بود. یکی گفته بود سلطان از بی وفایی زنان در خشم بود. یکی گفته بود سلطان هر شب زنی را به تیغ جلاد می سپرد. و یکی گفته بود تنها و تنها افسانه ها حریف سلطان شدند. مردی که قصه دوست داشت . اسب و آبنوس و علی بابا و چهل دزد را دوست داشت و داستان شبهای شیراز و روزهای بصره و جنگ های بغداد خوابش را شیرین میکرد. پس به حیله ی زنی گرفتار شد. به قصه گوش داد . هزار و یک شب به هزار و یک افسان. و وقتی چشم باز کرد پدر دو بچه بود. و گرفتار عشق شهرزادش. هزار و یک شب تمام ، شهرزاد برای سلطان قصه گفت. هزار و یک شب تمام، زنی قصه می گفت ، داستان می نوشت و تو می خواندی و نمی دانستی قصه ها خود، قصه اند و آنکه دو هزار سال پیش شاید اولین قصه های هزار افسان را نوشت فقط برای خفتن تو داستان نگفته بود.

 

نوشته شده در جمعه 25 مهر1393ساعت 3:5 توسط فرشته |

سلام

 

این برنامه تقدیم شد به روشندلان کشور

 

مجری : سید میلاد اسلام زاده

 

آیتم ها :

ترانه دلتنگ »رضا بیجاری

متن خوانی مونا فرجاد

۷ سوال رادیو هفتی با سپند امیر سلیمانی

متن خوانی ژاله صامتی/ ترانه آخرین روز » سیروان خسروی

گفتگو با آناهید ۴ ساله

متن خوانی امیر دژاکام / ترانه ی خاطره» فریدون آسرایی

متن خوانی میثم  زمان آبادی

نماهنگ پایانی آرامش » بهنام صفوی

 

ترانه تیتراژ پایانی را حمید شمشکی خوانده و رقص پرواز نام داشت

 __________________________________________________

 

سید میلاد اسلام زاده :

 هر اتفاق این جهان یک دلیل عاشقانه دارد. حتما در یک گوشه ی شهر کسی با امیدوارترین احساس دنیا چشم هایش را باز کرده  که خورشید از خواب برخاسته است . این پهنه ی آبی احتمالا انعکاس نگاه شاعرانه  ی تنهاترین آدم جهان  به سمت بالاست. نگاهی که انگار تمام خاطرات گم شده را در خودش پنهان کرده . کودکی ها ، عاشقی ها ، مهربانی ها ، چشم هایی که هرگز فراموش نمیکنند حتی اگر فقط رویایی دوردست را تجربه کرده باشند و آرزویی شیرین را. هر اتفاق این جهان پنجره ایست رو به دنیایی که شوق زندگی را نفس میکشد . این بهترین دلیل عاشقانه است .

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 13:39 توسط مریم کی پور|

سلام

 این برنامه تقدیم شد به  اهالی مهربان شمشک

 مجریان : شاهین شرافتی – محمد بحرانی

  آیتم ها :

ترانه ی پاییز » بنیامین بهادری

متن خوانی ستاره اسکندری / ترانه ی ادعای عشق » مرتضی پاشایی

متن تعبیرخواب نازنین فراهانی / ترانه ی شب آفتابی » محمد اصفهانی

صدای تیک تاک ساعت

نمایش خوانی

متن خوانی کامیار اسماعیلی

معرفی  آلبوم موسیقی  راهه  اثری  از علی بهرامی فرد

معرفی تاتر مونوکولی  در چهارراه حوادث  در سالن استاد مشایخی  ساعت 19

داستان شروع  یک  زندگی  نوشته ی  احمد اطراقچی

نماهنگ صدای  پای آب با صدای فرداد فراهانی

ترانه ی تیتراژ پایانی را کامران عطا خوانده بود و تظاهر نام داشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 شاهین شرافتی :

مثل تیک تاک ساعت ، قلبم را روی آمدن قدم هایت تنظیم میکنم . یک قدم پیش پیش دو قدم پس . تا کی ادامه میدهی گرگم به هواهای بی هوایت را ؟ یکبار هم که شده بجای گرگ کبوتر باش ، جای دوری نمی رود . بچه تر که بودیم بالا بلندی بازی میکردیم برای تمرین بالا رفتن های زندگی . یادمان ندادند بالاتر که میرویم ممکن است تا پایین تر از چاه هم بیفتیم . روزهایی که من ناپلئون بودم و تو دزیره ، یادم هست . کسی برای کسی کمند نمی انداخت ، با پای خودمان تا تور می آمدیم. رها کن ، رها کن این میز ریاست را . نه برای تو آب دارد نه برای من نان . برای من مثل گریه باش در این پاییز. این شانه ها برای طوفان ساخته شده اند

*************************************

نمایش خواستگاری در 10 دقیقه نوشته شاهین شرافتی( این قسمت دندون درد)

 

پاییز بود و هوا سرد ، اکثر آدما در پاییز دغدغه ی سرما نخوردن دارن  ولی من نگران دندون درد و وقت گرفتن از مطب  دندانپزشکی هستم. و این تراژدی هر 3 ماه یکبار تکرار میشه  من روزی 12 بار مسواک میزنم چون  از بدو تولد دارای مینای دندان نبودم  و باید مرتب به دندانپزشک مراجعه کنم. بهترین خاطرات بچه های هم نسل من فوتبال بازی کردن در کوچه  و بازی با پلی استیشن بود اما بهترین خاطرات بچگی من با پر کردن دندان و صدای دریل جناب دندانپزشک  رقم میخورد. چون اگه دکتر به دادم نمیرسید به قول بابام  کرما همه ی دندونامو میخوردن و تو مدرسه یاشار بی دندون صدام میکردن. راستش از دیدن سیب همیشه وحشت داشتم  چون میترسیدم کرم احتمالی داخل سیب از همه ی کرما قوی تر باشه  و همه ی دندونامو یدفه بخوره . از نظر من یک دندانپزشک نه تنها یک دوست و رفیق واقعی برام بود بلکه فرشته ی نجاتی بود که روپوش سفید به تن داشت و صدای دریلش ، صدای آرامش بعد از طوفان بود . اما این فقط من بودم که تو خانواده اینجور بودم  پدرم 80 سال سن داشت و دندوناش مثل صدف می درخشید و حتی یک دندون پر کرده هم نداشت .

 بحرانی : تو پسر منی آخه ؟ نه نیستی! تو وارث منی آخه؟ نه نیستی! آخه چیت به من رفته پسر؟ به خانواده ی مادریت رفتی ، به اون دایی های  بوووووووووووووق

 شرافتی : پدر با این کار یک تیر و دو نشان را هدف  قرار داد اول  فخرفروشی بابت دندانهای صدفیش  دوم تخریب خانواده ی مادریم . چون دندونهای  نثل پدری رو ندارم  معمولا یا عکس نمیگیرم یا اگه بگیرم بهم بگن بگو سیب میگم هلو  از نظر بقیه سیب و هلو جفتش یه میوه است ولی از نظر من زمین تا آسمون فرق داره چون  دومی مطمئنا کرم دندون نداره . از خوردن گوجه سبز و جای داغ و آب سرد که  محرومم هیچ از لبخند زدن هم محرومم تصمیمم رو گرفتم و در اینترنت دنبال راه حل گشتم  و دست از پا درازتر سراغ تلفن رفتم و از تلفن استفاده کردم و به اجداد خانواده ی مادریم زنگ زدم چون در خانواده ی پدری همچین مشکلی اصلا وجود نداره  دیگه این موضوع کابوس همیشم شده بود و این صدای پدرم بود که  مدام تو گوشم میپیچید :

 بحرانی :  تو پسر منی ای ای ای ؟ نه نه نه نه!  دندونات به کی رفته ته ته ته ؟ به داییات یات یات !     بوووووووق

 شرافتی : کابوسم وقتی تموم شد که پسر داییم یک متخصص دندانپزشکی  که تازه از آلمان اومده بود رو معرفی کرد . همراه پدر وقت ویزیت گرفتیم که بریم  به دیدن دکتر . پدر از این جهت همرام اومد که میگفت بد نیست بعد از 25 سال یه چکاب دندون پزشکی هم بریم فک کنم عدد 25 رو برای تحقیر من و خانواده ی مادریم بکار برد ! به هر حال راهی مطب دکتر شدیم . منشی دکتر مردی همسن پدر جان بود و آروم و آهسته و کشدار حرف میزد انگار که داره دیکته میگه

 بحرانی : (صدای سرفه ) شما ساعت 7 با دکتر ما قرار داشتید یا 7:30 ؟

 شرافتی :  پدر گفت 7

 بحرانی  : پس منتظر بمانید

 شرافتی : ساعت 7 شد و ما رو  صدا زدن واقعا شبیه مطب های  ایرانی نبود  وقتی بگن ساعت 7 شب، تازه ساعت9 صدات بزنن بگن  این آقا رفت تو بعد ایشون میره بعد این خانم میره  3تا بعدش نوبت شماست . من و پدر وارد یه اتاق تو در تو شدیم که پدرم روی یک صندلی و من روی یک صندلی دیگر برای معاینه دکتر نشستیم . دکتر با دستیارش وارد اتاق شد و  رو به پدر گفت شما که دندوناتون مثل مروارید پدر جان ! بعد از کلی تعریف و تمجید به پدر گفت 10سال دیگه در سن 90سالگی هم  تشریف بیارید یه چکاب بکنید بد نیست. پدر با غرور منتظر بود تا دکتر به سراغ من بیاد تا باز سری تکون بده و بگه :

 بحرانی :  تو پسر منی ؟ تو پسر منی؟ عین فامیلای مادرتی واقعا که همون داییای .....

 شرافتی : دایی؟ دکتر بالا سرم اومد و گفت ببین چه خبره ! اما نگران نباش اینارو میکشم جاش یه خوبشو اینپلنت میکنم . منکه تا اون روز نمیدونستم اینپلنت چیه چون اسمش خارجی بود گفتم خوبه . دکتر رو به دستیارش گفت شقایق بابا میز یونیت و اینپلنت رو آماده کن. چی میشنیدم؟ شقایق بابا؟! وای خدای من بخت زندگیم از راه رسیده بود ، یک خانم دکتر دندانپزشک  با روپوش سفید  با یه ماسک سفید روی صورتش . حتما یه دلیلی داشته که از بچگی دندونام خراب بود

 بحرانی : باز کن جانم بازتر درد نداره  اول باید بی حس بشه . شقایق بابا بیا مته این دریل رو عوض کن.

 شرافتی : تو حال خودم بودم و به بخت سفید خودم بعد از 28 سال زندگی فکر میکردم  . دندونم سر شده بود و شلنگ مکنده ی مایعات تو دهنم خرت خرت کنان صدا میداد. به روزهای پر لبخند و دندونای سالم فکر میکردم  به خوردن گوجه سبز و گاز زدن سیب فکر میکردم . بله سیب . دیگه از آوردن اسمش و کرم احتمالیش وحشت نداشتم . درسته همسر ایده آل من یک دندانپزشک باید باشه وقتی دستیار دکتر یا شقایق بابا بالا سرم اومد گفتم:

 بحرانی : ( با دهان باز ) با من ازدواج میکنی؟

 شرافتی : و دستیار دکتر گفت چی؟

 بحرانی :  ( با دهان باز ) با من ازدواج میکنی؟

 شرافتی : دستیار دکتر گفت  ببخشید چی گفتید؟

 بحرانی : میگم که با من از دواج میکنید ( با صدایی نا مفهوم )

 شرافتی : و چون  نشنیده بود من چی گفتم پدرشو صدا کرد و من تو حال خودم وقتی چشامو بسته بودم تکرار کردم

 بحرانی : میگم که با من ازدواج میکنی؟

 شرافتی : و چشامو باز کردم و دکتر و پدر بالا سرم بود ن و جمله ی تاریخی پدرمو باز شنیدم

 بحرانی : تو پسر منی آخه ؟ تو پسر منی ؟ وارث منی  ؟ تو پسر منی؟ وارث منی؟ واقعا که اون دایی های .....

 شرافتی:  در اون روز پاییزی نه تنها تیرم به سنگ خورد بلکه سرم هم به سنگ خورد و هنوز هم نه میتونم گوجه سبز بخورم نه بگم سیب و هر روز روزی 12 بار مسواک میزنم  ولی یاد گرفتم هرجایی و توی هر شرایطی نمیشه خواستگاری کرد

 (حواشی آخر نمایش)

بحرانی : تو پسر منی آخه ؟ تو پسر منی؟  واقعا که اون داییای ....

 شرافتی : من پسرت نیستم  راحت باش

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 13:35 توسط مریم کی پور|

سلام

 

این برنامه تقدیم شد به همه عاشقان  پادشاه علم و عدالت حضرت علی(ع)‍

 

ویژه برنامه بزرگداشت حافظ و عید غدیر

 

مجری : دکتر رشید کاکاوند

 

آیتم ها :

مولای غریبان » هژیر مهرافروز

متن غدیر  الهام غفاری/‍ ‍ ترانه مولای من »پژمان مبرا

متن خوانی امید محمدنژاد/ترانه   مولا علی » حمیدرضا گلشن

شعرمویه افسانه بایگان/ ترانه بیا تا گل بر افشانیم » سیناسرلک

متن خوانی مریم فرضی/ ترانه امانت بهشت » بابک قدمایی

فال حافظ

شعری ای هدهد صبا» مهرداد شهسوارزاد‍‌‌‌‌‌ه

متن خوانی بهروز خوش فطرت/ ترانه بابا حیدر» فرمان فتحعلیان

نماهنگ پایانی ترانه زائر» هژیرمهرافروز

 

ترانه تیتراژ پایان را مهرداد کاظمی خوانده بود و علی مولا نام داشت

 

_________________________________

 استاد کاکاوند( ابوالحسن ورزی)

 چون خواست پیامبر که برد نام٬ ولی را

گوید به همه خلق پیام ازلی را

آورد ز دل تا به لب آن صوت جلی را

گفتا به امامت بشناسید علی را

زیرا که علی مظهر الطاف الهی ست

کس غیر علی محرم اسرار خدا نیست

غیر از دل او آیینه ی غیب نما نیست

از کار خلائق به جز او عقده گشا نیست

هر چند خدا نیست٬ از او نیز جدا نیست

بر ذات خداوند علی عین گواهی ست

چون دید به یک چشم٬ علی٬ شاه و گدا را

دادند به او سلطنت ملک بقا را

شد رهبر و حامی همه مردان خدا را

بربست در فتنه و آشوب و بلا را

تا پاک شود هر که گرفتار تباهی ست

داند چه کسی وسعت ایمان علی را؟

فرمان خدا داند فرمان علی را

از جان طلبد خدمت یران علی را

اقبال و شرف بین که گدایان علی را

خاک در او افسر گوهر شاهی ست

************

من زنده ام به عشق و ولای تو یا علی

دارم به سر همیشه هوای تو یا علی

تنها نه من گدای در خانه ی توام

شاهان عالمند گدای تو یا علی

تنها٬ به خلق٬ سایه فکن٬ پرچم تو نیست

عالم بود به زیر لوای تو یا علی

هر کس که دردمند محبت شود دلش

درمان درد اوست ٬ دوای تو یا علی

پیچد به زیر گنبد فیروزه فام چرخ

دائم طنین گرم صدای تو یا علی

ما  را ز کنه ذات تو کس با خبر نکرد

آگه ز ذات تو خدای توست یا علی

در عالمی که رو به فنا می رود٬ شده ست-

جاوید٬ آنکه گشت فدای تو یا علی

آنکس که داده دیده ی حق بین خدا به او

بیند بهشت را به سرای تو یا علی

شوریده بلبلی که نواخوان گلشن است

باز است گوش او به نوای تو یا علی

 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 مهر1393ساعت 23:11 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم خونگرم ساری

مجری: امیرعلی نبویان

موضوع  : نظم

آیتمها : محسن یگانه » خیابونا

متن خوانی پریوش نظریه/ امین الله رشیدی » نگاهی به ابرها

متن خوانی امین زندگانی/ هواتو ازم نگیر » سینا حجازی

کلبه پاییزی- مسعود امامی » پاییزی/متن خوانی سروش صحت/مسعود امامی»آدم رویاها/ متن خوانی کورش سلیمانی

متن خوانی لیلا برخورداری/ ساده نبود » حامی

می سوزم آتیشم » فریدون آسرایی

متن خوانی بهزاد رحیم خانی/ عصر کودکی » سالار عقیلی

با تو باشم » شاهین آرین

تیتراژ پایان ترانه ای بود از مرتضی پاشایی  به نام جاده یک طرفه

یادمان که نرفته است؟...

            عصبانی نشویم

خوب بخوابین...

 


امیرعلی نبویان :

در خانه ی ما همه چیز سر جایش است و مرتب ، جز در اتاق من که معتقدم به لحاظ ژئوپولتیک ، دمُکراتیک ترین فضای دنیاست. بی نظم است اما در عین بی نظمی ، نظمی دارد. یعنی من کلیدم را هر روز جایی پرت می کنم که دیروزش پرت کرده بودم. در اتاق من چیزی گم نمی شود مگر آنکه کسی سعی کند مرتبش کند. مادر می گوید اتاق من مثل بازار شام است و شتر با بارش گم می شود و پدر عقیده دارد قطعا بمب هایی روزمره در اتاقم منفجر می شود و الّا این اندازه ناهنجاری از عهده ی آدمیزاده خارج است. اما به نظر خودم اتاق من مثل سالاد شیرازی ست. این طور نیست که خیارها یک طرف باشند ، گوجه فرنگی یک سمت و آبلیمو و پیازها سوی دیگر. در هم است اما زیبا و خوشمزه. اصلا اتاق من شبیه کیک کشمشی ست که نمی دانی کشمش های آن دقیقا کجاست یا چندتاست. و هر بار که زیر دندانت حس می شود خوشحال می شوی . درست مثل لذت کشف چیزی که مدتها بود فکر می کردی نداری و ناگهان پیدایش می کنی. بگذریم. اصلا جایگاه نظم ، بمب، سالاد شیرازی و کیک کشمشی در زندگی بشر کجاست؟!

*********

چقدر عدد دور و برم را گرفته ، از همان اول، حالا، و احتمالا تا آخر! پدر و مادرتو چند تا دوست داری؟ ، کلاس چندمی؟، معدلت چند شده؟، نتیجه ی مسابقه چند چند شد؟، رتبه کنکورت چنده؟، شماره تلفنت چنده؟، چندتا سکه مهریه؟، آپارتمانش چند متریه؟، پلاک چنده؟، چند کیلو اضافه وزن دارم؟ ، مگه چند سال زنده ام؟، آقا اینا چند؟، اونا چند؟، اصلا همه ی آرزوهام چند؟، ساعت چنده؟، کله پاچه چند کالری داره؟، نرخ تورم چند درصده؟، حواست باشه! سرعتت چند کیلومتره؟، قطعه ی چند بهشت زهرا؟، راستی چند دقیقه است دارم هی همین طور چند و چند می کنم؟ ریاضی آنقدر جا اشغال کرده در زندگی من که حتی خودش هم توقعش را نداشته!!

 

نوشته شده در یکشنبه 20 مهر1393ساعت 18:49 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به همه گندمکاران و نانوایان سراسر کشور

موضوع » نان

مجری » منصور ضابطیان

آیتمها : گندم » شهرام ناظری

متن خوانی قربان نجفی/ شب تار » محمد اصفهانی

متن خوانی سیاوش خیرابی/ اسیری » محسن چاوشی

قصه های بجنورد – 2 » مهرداد صدقی

خزان » کوروش تهامی

متن خوانی اکرم محمدی/ ناگزیر » وحید دین پرور

گوشه طاقچه – 1 » گزارشی در باره ی نان در دهه 60

خیابان خواب ها » علیرضا عصار

گفتگو با رادین 4 ساله ساله

احسان ترابی » خاطره

متن خوانی علی قربان زاده/ زندگی » رضا صادقی

کلید مهتاب » علیرضا قرایی منش

متن خوانی کاوه سماک باشی

هژیر مهرافروز » راهی به سوی خدا

تیتراژ پایان ترانه ای بود از مازیار به نام گل گندم

نانتان گرم و آبتان سرد...


منصور ضابطیان :

بعضی نام ها عطر خوشایندی دارند. می پیچند در کوچه های بن بست و تو را به یاد خاطرات دورت می اندازند؛ که کودک بودی و هر صبح می گفتی که این صدای گرم پدر است که بیدارت می کند یا عطر عجیبی که فضا را پر کرده است. بعضی نام ها عطر خوشایندی دارند. می پیچند در خیابان های دم غروب. مثل صدای اذان که هر شب می شنوی و هر بار مثل نخستین بار دلت می لرزد. بعضی نام ها برکت دارند. کهه نمی شوند . هر روز تکرار می شوند و ادامه دارند انگار بخشی از شناسنامه ات شده اند ، بخشی از یادگاری هایی که برایت عزیزند و تو را می برند به آنجا که شاعر شوی. مثل هوای اول پاییز ، مثل نسیم مبهمی که از گندمزار می وزد. مثل بوی گندم که اهلی ات می کند ، که عاشقت می کند و با تو می ماند. بی گمان شاعری که سالها پیش در این حوالی زندگی می کرده است حرمت این نام را لمس کرده بود وقتی که سرود : نان را از هر طرف که بخوانی نان است.

**************

(شعری از شفیعی کدکنی) :

کمترین تصویری از یک زندگی این است

آدمی را آب و نانی باید و آن گاه، آوازی

در قناری ها نگه کن در قفس تا نیک دریابی

کز چه در آن تنگناشان

باز، شادی های دیرین است

کمترین تصویری از یک زندگانی؛

آب

     نان

           آواز

ور فزون تر خواهی از آن،

گهگاه پرواز

 

ور فزون تر خواهی از آن،

شادی آغاز

ور فزون تر باز هم خواهی،

بگویم باز؟

آنچنان بر ما به نان و آب اینجا تنگ سالی شد

که کسی در فکر آوازی نخواهد بود

وقتی آوازی نباشد

شوق پروازی نخواهد بود...

***************

سیاوش خیرابی :

مترسک های ایستاده در همه گندمزارهای جهان ، بیشتر از هر مامور دیگری در این سرزمین ها برای کارشان توجیه شده اند و حتی اگر راه داشت برای دور کردن کلاغ ها، از آن ساقه های طلایی بارها  جلسات مذاکره هم ترتیب می دادند. مثلا مترسک، کلاه لبه دار حصیری اش را برمی داشت و زل می زد به چشمهای یکی از آن منقار مشکی ها و می گفت : بالا غیرتاً پر و بالت رو جمع کن برو سراغ غذای دیگه . این گندم هایی که تو براشون دندون تیز کردی چرخ زندگی آدمها را می چرخانند.

فصل درو که از راه برسد مزرعه دارها با داس های تیزشان می آیند و گندم ها را بار الاغ می کنند و راه خانه ی آسیابان را در پیش می گیرند . تا اینجای کار هم، زن پیرمرد گندمکار خیالش راحت شده است که دست و بالش باز می شود تا سقف شیروانی خانه را تعمیر کند و هم دختر آسیابان می فهمد که نانواهای شهر ، امسال غصه ی آرد ندارند و سکه به کیسه هایشان خواهد آمد . انگار کلاغ پر سیاه هم حرف حساب حالی اش می شود ، سایه ی سنگینش را از سر نان مردم کم می کند و راه آسمان یک مزرعه ی دیگر را در پیش می گیرد . مثلا پرواز می کند به سمت جایی که مردمش ، غم نان نداشته باشند.

 

نوشته شده در شنبه 19 مهر1393ساعت 16:33 توسط فرشته |

 سلام

این برنامه تقدیم شد به کودکان ایران که امید آینده ایران هستند

مجری : سید ایمان سرورپور

آیتمها : گروه بمرانی » دریا بازی

متن خوانی سعید معروف/ بابک جهانبخش » رویای شیرین

گفتگو با آرتین 6 ساله

شعر خوانی شبنم مقدمی/ حمیدرضا هونام » ایستگاه

شعر خوانی امید صباغ نو/ کی عوض شده » حمید عسگری

گل پونه » حمید جبلی

متن خوانی آناهیتا افشار/ وحید هامون » برق نگاه

مصطفی یگانه » ساعت جلو نرو

تیتراژ پایان ترانه ای بود از حمید حامی به نام ماهی

خوب بخوابین...

 


 

ایمان سرورپور :

سه چهار سالگی ام محو است و دور.تنها نیشگون های ریز مادرم یادم می آید و صدای پره های پنکه ی آهنی. 5 سالگی ام سبکبال گذشت ؛ لا به لای خوشه های طلایی گندمزار، باد ، فکر و خیالم را می برد تا انتهای مزرعه ی رویاها. 6 سالگی ام با شوق رفتن به مدرسه گذشت . وقتی همسایه ی خانه ی کناری می پرسید راستی کی به مدرسه می روی؟ و من ذوق زده می گفتم از سال آینده. هفت سالگی ام لا به لای الف ها و ب های دفتر مشق تمام شد، لا به لای نقطه سر خط ها. ریاضی ضعیف 8 و 9  سالگی ام با یک شکلات خرگوشی شیرین شد. خودنویس 10 سالگی ام خاطراتم را رونویسی کرد . هنوز هم گاهی عطر خاک باغچه از ذهنم می گذرد. 11 سالگی ام شاید بزرگ بودم . یک تناقض محض میان بزرگی و کوچکی . یادم هست که روزها را می شمردم تا خرداد تمام شود و خرداد ها تمام شد با یک پلک بر هم زدن . می فهمیدم چقدر دلم برای نقاشی های بی هدف کودکی ام تنگ است.

***************

امید صباغ نو :

حس و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم

شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخاهم ورزید

آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم

روح غمگین تو در کالبدم جا خوش کرد

سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

در کنار تو قدم می زدم و دور و برم

چشم ها پر خون شد ، قرنیه ها ریخت به هم

پای عشق تو برادر کُشی افتاد به راه

شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرت عشق!

پس چرا زندگی ساده ی ما ریخت به هم؟!


 

کتاب معرفی شده : ۱۲ داستان سرگردان از گابریل گارسیا مارکز(با محتوای رئالیسم جادویی)/ کتاب هفته پیش هم صد سال تنهایی نام داشت از همین نویسنده

شگفتی های این هفته : پسری ۱۰ ساله در هند فیلم ساخته متولد ۱۹۹۸ در سال ۲۰۰۸ فیلمش رو ساخته

دختری به نام دروتی در سن ۴ سالگی کتابی به نام جهان چگونه آغاز می شود را نوشته!!!( به قول ایمان خان اون موقع که ما یه قل دو قل بازی می کردیم این خانم داشتن کتاب می نوشتن)

پسری در هند در سن ۴ سالگی کلاس های یوگای خودش رو برگزار کرده خیلی هم سختگیره ۵:۳۰ صبح کلاسشو شروع می کنه!!!!

 

نوشته شده در جمعه 18 مهر1393ساعت 0:58 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم کاشان شهر سهراب سپهری

 

مجریان : شاهین شرافتی - محمد بحرانی

معرفی موسیقی فیلم

معرفی تاتر

نمایش خوانی

گفتگوی هفته

داستانی شروع یک زندگی

آیتم ها :

ترانه هواتو کردم »محمد علیزاده

متن خوانی مهوش وقاری / عاشق بودم » ناصر عبدالهی

گفتگو با گوهر خیر اندیش _ بخش پایانی

صدای بادهای کویری

موسیقی فیلم حکومت نظامی

تاتر فرجام سفر طولانی (تاتر شهر سالن4سو) - تاتر ملاقات با بانوی سالخورده

(سالن اصلی تاتر شهر ) - آقای بوگندو (کانون پرورش فکری)

 شروع یک زندگی-۱۱ »احمد اطراقچی

نماهنگ پایانی منو عاشق نکن » بابک برهانی

 ترانه تیتراژ پایانی را احسان ترابی خوانده بود و غزل بارون نام داشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاهین شرافتی :

 خورشید را دم دمای غروب بدرقه میکنم تا ، من بمانم و تو
هنوز هوا گرگ و میش است اما پیدا کردن تو در انبوه این جماعت برای من، کار سختی نیست
بگذار چشمانم را ببندم و تا 5 بشمارم
یک
دو
سه
چهار
دوباره با تو بودنم ، گم میشود و مثل همیشه، این منم، که باید بگردم تا

پیدایت کنم روزی خواهد رسید که قایم باشک هایمان تمام می شود و فقط ،

من می مانم و شرمساری های تو، از بازی های بچه گانه ات

یکی بود یکی جاش همیشه خالی بود

شاید این تمرین "بودن یا نبودن مسله این است" برای قلب کوچک من اختراع

شده ،تا در نبودنت مسله های ریاضی ام را با تقلب حل کنم

یک + یک نمی شود دو

معلم ریاضی هم دروغ گفت...

اما جغرافیای دلم ، با هوای بودنت، همیشه حالش خوب است

 

********************************

نمایش خواستگاری در 10 دقیقه نوشته شاهین شرافتی (ایستگاه بعد)

 

شاهین شرافتی :

 

ابتدای پاییز 1389 بود هوا هنوز خیلی سرد نشده بود ولی آدم عاقل

همیشه باید یه پلیور همراش باشه اینو من نمیگما ! مادر بزرگم گفته بود ،

البته مادربزرگم درباره هوای بهار گفته بود ولی خب برای اینکه عاقل جلوه کنم

همیشه یه پلیور همرام هست.  مهم نیست مردم بهم بخندن یا با دست نشونم

بدن  مهم اینه که وقتی هوا یدفه سرد میشه  منم که با دست اونارو نشون

میدم وزیر لب یه لبخند میزنم .  به نظر خودم مهم اینه که دوراندیش باشم .

از نظر خیلیا ممکنه مسخره بنظر برسه  که همیشه نون پنیر سبزی و گردو

تو کیفم دارم راستش معلوم نیست شاید مجبور بشم توی شرایط بحرانی

از آذوقم استفاده کنم . من همیشه یک چراغ قوه لوازم  کمک های اولیه و

یک بطری آب همراه دارم آخه میدونید آدم باید دور اندیش باشه چون وقتی

مادربزرگم یروز نون پنیر سبزی و پلیورش همراش نبود تو کوهستان گم شد

و دیگه هیچوقتم پیدا نشد من از اون روز به بعد دیگه خیلی محتاط شدم.

از احتیاط که بگذریم تصمیم گرفتم ازدواج کنم . راستش از خوردن نون پنیر

سبزی هر روز خسته شدم و دلم سر و سامون گرفتن و قورمه سبزی میخواد.

به خواستگاری شیما دختر همسایه روبرویمون رفتم شیما هم تقریبا مثل

من 3 فصل از سال با پلیور بیرون میومد  هنوز داخل کیفشو ندیدم اما احتمالا

دختر دور اندیشیه و حتما نون پنیر سبزی و لوازم ایمنی سفر همراش خواهد

بود .شیما که کلا از تکنولوژی به دوره از من خواست  بجای گفتگو در دنیای

مجازی برای آشنایی بیشتر با خودش و خوانوادش یک روز صبح  با پدرش از

ایستگاه تجریش تا بازار تهران همراه بشم تا با هم آشنا بشیم. شیما معتقده

در اخلاق شبیه پدرشه و در رفتار شبیه مادرش و من برای آشنایی با اخلاق

شیما  صبح 15 مهرماه با پدر خانم آینده در ایستگاه مترو قرار گذاشتم .

 بحرانی : یه دیقه زود رسیدی یک امتیاز مثبت برای شما ثبت میشه  گفتی

اسمت چی بود پسرم ؟

 شرافتی : سیاوش هستم

 بحرانی : سیا جان بیا پشت سر من وایسا هروقت در وا شد داد بزن منو حل بده سوار بشیم اینجا شلوغ بشه گم میشیما مواظب باش. ( لطفا با سقلمه بخونید )

 شرافتی : و ما با دست و جیغ و هورا سوار شدیم و شانس ما جا برای نشستم پدر خانم بود و برای من هم جا برای واستادن.

 بحرانی : سیا جان گفتی چکار میکنی؟

 شرافتی :  تو ستاد بحران غیر مترقبه کار میکنم

بحرانی: ا جدی!؟ سیا کی قراره دلار بره بالا؟ تو از الان به بعد جزو خانواده

ما هستیا با من صادق باش  ، پیش خودم می مونه ،ها!؟ (اینارو با سقلمه بخونید)

 شرافتی : بحران غیر مترقبه گفتم

 بحرانی : میدونم اینا جزو اسرار طبقه بندی شده اس ولی ما که با هم فامیلیم بگو بابا بگو به من بگو ! (اینارو با سقلمه بخونید)

 (ایستگاه بعد قیطریه)

 شرافتی : جمعیت داخل واگن بیشتر شد و آقایی که خیلی با ملاحظه بود

با تلفن همراش خیلی آروم آهسته سخن میگفت  نزدیک ما ایستاد و گفت:

 بحرانی : آقا این پول مارو میدی یا سکه ی یه پولت کنم؟ من الان شیرازم برسم تهران پدرتو درمیارم بوووووووووووووووووق

 شرافتی : به پدر خانم گفتم واقعا شرم آوره چقد دروغ تو جامعه زیاد شده

 بحرانی : پسرم زود قضاوت نکن تو که نمیدونی این آقا چه بحرانی داره! یه

پاش الان شیرازه یه پاش تهران ، وقتی مرد زندگی شدی میفهمی وقتی

خانمت زنگ میزنه  میگه کجایی تو باید بگی 5 دیقه دیگه  اونجام  اینا درسای

زندگیه ها مفت به دست نیومده  اینا. ( اینارو با سقلمه بخونید)

 (ایستگاه بعد قلهک)

 شرافتی : در ایستگاه قلهک جمعیت داخل واگن کمتر شد اما فروشنده های

حرفه ای و یا به اصطلاح کف بازار از راه رسیدن

 بحرانی : خانم ه آقایون برای جوان سازی پوست دوری از انواع بیماری های

پوستی  و زیبایی شما بفرمایید لواشک با طعم های مختلف  همراه با پروانه ی

بهداشت از FDA سازمان پوست و زیبایی و دارویی جهان . بفرما تعارف میکنید؟

 شرافتی : آقاجون اینا که غیر بهداشتیه!

 بحرانی : چی گفتی ؟ تو اصلا بهداشت میدونی چیه بچه سوسول؟

 شرافتی : این فروشنده رفت و فروشنده ی بعدی اومد

 بحرانی :  آقایون برای خانماتون کفش بخرید خانما برای آقایونتون کفش بخرید ، آقایون بفرمایید کفش اصل خارجی به قیمت تولید داخل کفش رونالدینیونم رسید خانم کفش برای همسرت بخر خوشحال کن این مردِ ، این مرد زندگیتو باید حفظ بکنیا!

 شرافتی : خوشبختانه این فروشنده به سراغ ما نیومد اما بعدی

 بحرانی : مرغ سحر ناله سر کن / داغ مرا تازه تر کن ....

 شرافتی : و درست در بن منو پدر خانم قرار گرفت و ادامه داد

 بحرانی  : مرغ سحر ناله سر کن ....

 شرافتی : برای اینکه شرش کم بشه یک هزارتومنی با اکراه و عدم رضایت

بهش دادم تا بره اما...

 بحرانی: (با صدای بلندتر ) مرغ سحر ناله سر کن / داغ مرا تازه تر کن ...

 شرافتی : مجبور شدم از 2هزارتومنی خوشگل و عزیزم بگذرم تا بلکه بره

 بحرانی : دست شما درد نکنه........ ، تازه تر کن.....

 شرافتی : و در نهایت بختک زندگیم از راه رسید

 بحرانی : hello  سروران و حضار محترم داخل واگن شهری Im jimi  من جیمی هستم پیش از این جیمی اسکاچ صدام میکردن به دلیل برشکستگی تغییر صنف دادم و الان فروشنده ی دستکش هستم اونایی که اهل احتیاط و دور اندیشی هستن دستکش میخرن

 شرافتی : و رو کرد به منو  انگار که منو میشناسه گفت

 بحرانی : سلام آقا دستکشی که دیروز برای خانمتون بردین اندازه بود؟

 شرافتی : ببخشید نفهمیدم چی گفتید!؟ ولی فک کنم...

 بحرانی : دستکشی که دیروز برای خانمتون بردین اندازه بود؟

 شرافتی : من از شما دستکش گرفتم؟

 بحرانی : بله یادتون رفته ؟ خیلی وسواس داشتید در  انتخاب رنگ حالا یدونه

برای دوستتون بخرید خب

 شرافتی : آقا اشتباه میکنید

 بحرانی : آقا نشون به اون نشون گفتید من اهل دوراندیشیم یادتون رفته؟

 بحرانی : این آقا چی میگه سیا جان؟ آقای ستاد بحران و دوراندیشی غیرمترقبه هان؟ (اینارم با سقلمه بخونید)

 شرافتی : آقا مارو میگی چشمتون روز بد نبینه  حتی برنگشتم ببینم پدر خانم قیافش چه شکلی شده! وقتی به ایستگاه بعد رسیدم گفتم روز بخیر و پیاده شدم. دست کردم تو کیفم نون پنیر سبزیمو به دندون گرفتم و از فکر خوردن قورمه سبز ی شیما  تا اطلاع ثانوی بیرون اومدم

 بحرانی و شرافتی : مرغ سحر ناله سر کن / داغ مرا تازه تر کن

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 مهر1393ساعت 10:40 توسط مریم کی پور|

992(2شنبه- 14 مهر 93)

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم کاشان، شهر سهراب سپهری

مجری : علی نیکزاد

آیتمها : سپید و سیاه » محمد اصفهانی

متن خوانی مریم بوبانی/ یک شب خوش » محمد نوری

قسمت 7 گفتگو

صدای خسرو شکیبایی و خوانش شعری از سهراب سپهری

متن خوانی علی دادرسی/ معجزه » رضا صادقی

افشین تل لو » داستان خرس/ قطعه موسیقی از کارل ماریا فون ویر

متن خوانی آرش مجیدی/ سکانسی از قصه های مجید

بهنام علمشاهی » وقت رفتنت

تیتراژ پایان ترانه ای بود از مهدی یراحی به نام دیدار


آرش مجیدی :

به سمت ماشین رفتم که دیدمش . آهسته از گوشه ی پیاده رو می یومد. 25 سال زمان زیادیه اما نه اونقدر که نتونم بشناسمش. با اینکه دیگه خبری از اون قامت بلند و اخم ترسناک نبود اما انگار به جای دسته عصا همون خط کش بلند چوبی رو توی دستای لرزانش می دیدم که فشار میداد و نزدیک می یومد. به خودم که اومدم دیدم مقابلم رسیده و به نگاه خیره م چشم دوخته. حس کردم انگار دستام می لرزه ، مثل همون روزا. سوییچ ماشین از دستم افتاد و بی اراده گفتم سلام آقا. چشماشو تنگ کرد نرم و مهربون گفت : سلام بابا! صدای خش دار اون روزاشو تو گوشم تکرار کرد. وقتی می دیدمش و از ترس جذبه ش کیف و کتابم می ریخت رو زمین ، اون سر تکون میداد و می گفت : پسرک دست و پا چلفتی! منم به سرعت فرار می کردم تا مبادا از دستپاچگی م بفهمه کسی که دور تا دور ماشینش رو خط انداخته من بودم. گفت : مرد شدی اما هنوز دست و پا چلفتی ای که! منو شناخته بود . خندیدم و خواستم برسونمش اما گفت خونه ش همین کوچه رو به روئه . وقت خداحافظی نگاه معنی داری به ماشین انداخت و گفت : حیف که انتقام گرفتن از سن و سالم گذشته و به قهقهه خندید. مبهوت به دور شدنش نگاه کردم. پس می دونست! فقط تونستم بگم شرمنده ام آقا، شرمنده. و مثل همون روزا فرار کردم از رازی که هیچ وقت برای آقای ناظم پنهان نبود!

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 مهر1393ساعت 0:52 توسط فرشته |

991 (شنبه 12 مهر 93)

سلام

این برنامه تقدیم شد به آنانکه کبوتر دلشان کنار خانه دوست آرام می گیرد

ویژه عید قربان

مجری : دکتر رشید کاکاوند

حافظ خوانی

تقویم هفته

تصنیف عید آمد » فرشاد جمالی

متن  عید قربان نسيم ادبي /  شاه جهان »عليرضا عصار

گفتگو کودکان : آرتيمان (5ساله)

 تقويم هفته

 متن خوانی حسين سليماني / ترانه  کعبه جان ها »وحيد تاج

  فال حافظ : عنايت بخت

 حافظ خلوت نشين »حسام الدين سراج

  متن عید قربان سوگل طهماسبي / ترانه دل را ببين »عليرضا افتخاري

 نماهنگ پایانی ترانه عيدانه »حجت اشرف زاده

 

ترانه ی تیتراژ پایانی را غلامعلی پورعطایی خوانده بود و نوایی نام داشت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

دکتر رشید کاکاوند : (فصل گندم سروده  پونه نیکوی )

 

دریا نباشه، چشمه می جوشه

چشمه نجوشه، ابرا می بارن

ابرا نبارن، ذره های خاک

هرچی قناته زیر سر دارن

خالی نمی شه سفره مون از نور

خالی نمی شه حوض مون از ماه

خالی نمی شه کاسه از گندم

هر روزی نوری می رسه از راه

جرأت کن و سیب و بچین از رود

باید که دستات سیب و بشناسه

قلب تنور نون و روشن کن

حالا که فصل گندم و داسه

بیرون بیا از پیله ی غربت

برگ برنده توی دستاته

همت کن و کاری بکن با عشق

هر جا بری رو قله ها جاته

حیفه که زیر نور فانوسی

از روشنی سهم تو خورشیده

شمع نیازت رو بکش تو شب

خورشید از شرق تو تابیده

****************************************

دکتر رشید کاکاوند : ( شعری از سهراب سپهری )

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آور

در رگ ها .نور  خواهم ریخت .

و صدا در خواهم داد:

ای سبد هاتان پر خواب !سیب آوردم .سیب سرخ خورشید .

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد .

زن زیبای جزامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت :چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد .کوچه ها را خواهم گشت .

جار خواهم زد ای شبنم. شبنم. شبنم.

 

رهگذری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است  .

کهکشانی خواهم دادش .

روی پل دخترکی بی پاست .دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت .

هر چه دشنام از لب ها خواهم بر چید .

هر چه دیوار از جا خواهم بر کند .

 

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !

 

ا بر را پاره خواهم کرد .

من گره خواهم زد چشمان را با خورشید .

دل ها را با عشق .سایه ها را با آب .شاخه ها را با باد .

و به هم خواهم پیوست .خواب کودک را با زمزمه زنجره ها .

 

.باد بادبادک ها را به هوا خواهم برد

گلدان ها را آب خواهم داد .

خواهم آمد سر هر دیواری . میخکی خواهم کاشت .

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند .

 

آشتی خواهم داد .

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت .

****************************************

 

 

نوشته شده در دوشنبه 14 مهر1393ساعت 16:0 توسط مریم کی پور|

 سلام

این برنامه تقدیم شد به همه مادران و همسران و زنان خانه دار ایران

موضوع » خانه و خانه داری

مجری » منصور ضابطیان

آیتمها : خنده و گریه » بابک اشکان

متن خوانی پریوش نظریه

قسمت 6 گفتگو

متن خوانی سپند امیرسلیمانی/ علیرضا قربانی » راز دل

پاییز تهرون » علیرضا خرسندفر

متن خوانی آزاده صمدی/ لالایی » محمد نوری

قصه های بجنورد – 1 » مهرداد صدقی

گفتگو با نرگس 5 ساله

مزرعه های قهوه » هومن جاوید

مهمان برنامه » محمد لقمانیان (عروسک گردان)

پنگول ( گربه ی برنامه رنگین کمان)

متن خوانی ستاره اسکندری/ خانه مهر » مجید اخشابی

متن خوانی حسن معجونی/ مامان » سینا حجازی

خونه » مانی رهنما

تیتراژ پایان ترانه ای بود از بابک برهانی به نام تغییر

قدر مادرانمان را بدانیم...


منصور ضابطیان :

ده ، نه ، هشت ، هفت... هفت ثانیه مانده است به قرمز شدن چراغ سبز. هیچ کس نباید انگار پشت این چراغ بماند . همه عجله دارند . همه انگار طبق یک قانون نانوشته باید از این خط پایان بگذرند و جاری شوند توی خیابان. بعضی ها انگار جلسه ی مهمی دارند، از سر و وضع بعضی ها پیداست استاد دیگر دیر رسیدنشان را نمی بخشد و به کلاس راهشان نمی دهد. بعضی ها هم حجم زیادی از عجله را توی ذاتشان دارند و با خودشان دو سه چمدان اضطراب حمل می کنند . از میان این همه آدم فقط چند نفرند که باید زود به خانه برگردند  باید به چیدن کوله پشتی مدرسه برسند، باید پنیر و گردو را توی نان داغی که خریده اند بپیچند و چمدان اضطراب اعضای خانه شان را خالی کنند و به جایش یک کوله پشتی امنیت بگذارند و تک تکشان را راهی کنند . هر روز هفت ثانیه مانده به قرمز شدن چراغ سبز چند نفر هستند که خانه ها بدون آنها سیاه و سفید است باید برگردند و سطر سطر رنگ بپاشند روی دیوار و بند بند گرد و خاک از دل آدمهای خانه شان پاک کنند . فقط چند نفر هستند که حق دارند عجله داشته باشند برای رسیدن، چند نفر که خانه پناهشان است و امنیت خانه در دستهای مهربانشان جاری ست . فقط آنها حق دارند عجله داشته باشند ، آنها که روزگار را مدام میان خنده و گریه زندگی می کنند.

 

نوشته شده در جمعه 11 مهر1393ساعت 1:49 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به همه ی جویندگان علم

 

مجری : سید میلاد اسلام زاده

 

آیتم ها :

ترانه ی سیل اشک » مجید اخشابی

متن خوانی ژاله صامتی / تصنیف چرا رفتی » همایون شجریان

بخش پنجم گفتگو با گوهر خیراندیش

ترانه ی غریب » عبدالوهاب شهیدی

شعرخوانی علیرضا جلالی تبار / تصنیف خانه ی سودا » همایون شجریان

بیننده ی منتخب سیما جلال پور

شعرخوانی پیمان شیخی / ترانه ی ای همه هستی » محمد اصفهانی

نماهنگ پایانی تصنیف باور نکن » حسین نور شرق

 

ترانه ی تیتراژ پایانی را شهرام ناظری  خوانده بود و آواز در شور نام داشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سید میلاد اسلام زاده :

گوشم پر شده از سکوتی که قرار بود سرشار از سلام های آشنا باشد، پر از سلام های عمیق از ته دل و ماندگار آنهم از زبان کسی که وقتی نیستی هیچ پنجره ای باز نمیشود . کسی از جنس آسمان . نه مثل آنان که می آیند و میروند و میروند و هیچکس سراغی از قهرمان این ماجرای قدیمی نمیگیرد ، حتی لحظه ای درنگ، دلسوزی ، خیال ، تصور ، نه هیچکس از خوش نمیپرسد عابری که از این کوچه رد شد  مدام زیر لب چه چیزی را زمزمه میکرد! جمله ای از سر سوز دل ، دعایی در انتظار استجابت ! یا شاید هم سلامی کوتاه که هیچوقت پاسخ داده نشد. این داستان تکراریه ی هرشب من است ، منی که مدتهاست به روبروی اندوه نشستن عادت کرده ام و شمع ها را یکی یکی روشن میکنم

 *************

علیرضا جلالی تبار :

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال

بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی!

شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف

تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال

بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست؟

چون مرگ٬ ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق٬ای سرشت من٬ ای سرنوشت من

تقدیر من غم تو  و تغییر تو محال

نوشته شده در پنجشنبه 10 مهر1393ساعت 16:12 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به تمام کودکان جنگ زده ی دنیا

 

مجریان : شاهین شرافتی – محمد بحرانی

گفتگوی هفته

معرفی موسیقی

معرفی تیاتر

نمایشنامه خوانی

 

آیتم ها :

ترانه ی ماه عسل » فرزاد فرزین

متن خوانی رحیم نوروزی / بی خداحافظی » رضاصادقی

بخش چهارم گفتگو با گوهر خیراندیش

صدای طوطی

معرفی موسیقی سمفونی 40 موتزارت

متن خوانی غزل شاکری / ترانه ی انگار نه انگار » احسان خواجه امیری

معرفی تیاتر الی و رویاهایش تالار هنر تهران

نماهنگ پایانی  ترانه ی چه بی اندازه » بهنام صفوی

ترانه ی تیتراژ پایانی را فریدون آسرایی خوانده بود و فاصله ها نام داشت

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاهین شرافتی :

زندگی ام بدون تو مثل کلاف کاموایی پیچ خورده  است . اولش قرار بود شبیه پلیوری زیبا و چند رنگ  شود اما گره خورد. قرار بود شبیه ژاکتی تک رنگ و با غرور باشد  اما گره خورد . قرار بود شبیه شالگردن  یا کلاه یا دستکشی برای روز سرما شود اما گره خورد . این کلاف سردرگم را باز میکنم  تا از سر بنویسم نوشته های غلطم را بر دیوار زندگی  اما غلط هایم در هم پیچ میخورد  و صبوری لازم است ، صبوری شبیه مادری که در انتظار فرزندش خوابش نمیبرد . صبوری شبیه آخرین روز سربازی ، صبوری شبیه مردی که از اسب افتاد اما اصل تویی  وقتی با سوت آفتاب از خواب بیدار میشوم  و به یادت صبوری آغاز میشود

 

 **************************************

نمایش خواستگاری در 10 دقیقه : این قسمت نابغه ی کوچک (نوشته ی شاهین شرافتی)

شاهین شرافتی : اول پاییز 1392 بود و من از پشت شیشه ی دفترم در طبقه ی پانزدهم رفت و آمد بچه مدرسه ای هارو تماشا میکردم . یادمه وقتی هم سن و سال اینا بودم تمام دلخوشیم زنگ آخر مدرسه بود ، وقتی زنگ میخورد مثل زندانی آزاد شده از حبس ابد فریاد میکشیدم و با لگد در کلاس و حیاط مدرسه  رو مورد عنایت قرار میدادم . همیشه لباس فرم با یقه ی سفید به تن داشتم که همیشه  هم چرک بود و این مادر بود که به داد لباس و روپوش مدرسه میرسید . یکی از لذتهای اول مهر خوراکیهایی بود که مادر توی کیفم میگذاشت ، نون پنیر سبزی یا کباب لقمه راستش خیلی فرقی نمیکرد همینکه دست میکردم تو کیفم میدیدم مامان چقدر دوسم داره کافی بود تا روزم ساخته بشه . از پشت پنجره ی طبقه ی پانزدهم همه ی بچه ها شبیه هم بودن با این تفاوت که  دیگه لباس فرم نداشتن  و احتمالا بجای تغذیه ی خوشمزه ی مامان پول تو جیبی پدرجان راه گشای رفع گرسنگی بود . هنوز خاطرات 10 سالگیم ته نشین نشده بود که شیوا زنگ زد و گفت : الو حامد سلام خوبی ؟ بابا سلام رسوند گفت امروز بیا شهروز کارت داره میخواد باهات حرف بزنه . راجع به چی؟ بیا خودت میفهمی . شهروز برادر کوچیکتر شیوا بود که من تاحالا ندیده بودمش اما از وصف حالش شنیده بودم که تیزهوشان درس خونده ، چند اختراع داره و از نجوم و فیزیک و زیست شناسی سردرمیاره و مدال جهانی المپیک کامپیوتر داره. با تعجب و کنجکاوی به دیدن شهروز در خانه ی  پدریش رفتم . در بدو ورود به خانه شیوا و مادر پدرش منتظر من بودن و من رو به اتاق شهروز راهنمایی کردن. از رفتار عجیب خانواده متعجب شدم و از انتظار چیزی که منتظرم بود دل تو دلم نبود . اتاق شهروز شبیه یک آزمایشگاه کوچک بود . یک رتیل زنده در آکواریوم شیشه ای ، یک موش نگون بخت در جعبه ی مخصوص ٬کلی دستگاه الکترونیکی  ، یک تلسکوپ بزرگ که جهتش رو به حیاط همسایه بود و در نهایت ماکت جرم آسمانی شهاب سنگ روی سقف. در انتظار مردی 40 ساله بودم که پسر بچه ی 12 – 13 ساله وارد اتاق شد و گفت :

محمد بحرانی : سلام عمو من شهروزم  ببخشید زنگ آخر کلاس فوق العاده داشتیم یخورده زیاد طول کشید. وقتتونم زیا د نمیگیرم .

شاهین شرافتی : سلام شهروز جان شما چند سالته عمو جون؟

بحرانی : عمو مهم سن نیست مهم عقله ولی چون پرسیدین 13 سال و 7 ماه و 3 روز هه هه البته فردا میشه 3 روز

شرافتی : شهروز بی مقدمه شروع کرد به تعریف کردن از من و همینطور که روپوش مدرسشو عوض میکرد  کنار من نشست و برگه ی سفیدی رو همراه با خودکار مدرسش  که اسمش  روش نوشته شده بود کنارش گذاشت  

بحرانی : آقا حامد شیوا خیلی تعریف شمارو میکرد میگفت شما مهندس کامپیوتر هستید درسته ؟

شرافتی : بله شهروز جان

بحرانی : عمو حامد فرق دات نت با جاوا اسکریپت چیه ؟

شرافتی :  خب شهروز جان یکیش برای برنامه نویسی تحت وبه و یکیشم برای مهندسی و برای  برنامه نویسی کاربردیه

بحرانی : اوهوم  درسته .  خب ، مهندس واقعی هستی

شرافتی : چی عمو ! چی؟!

بحرانی : هیچی عمو . عمو بیا تلفن جدید و نسل چهارمی منو ببین

شرافتی : چه جالب شهروز جان !

بحرانی :3374

 شرافتی : این چیه دیگه ؟

بحرانی  : رمزشه

شرافتی : عمو جون رمز  گوشیتو به کسی نباید بگی.

بحرانی : ما چیزی برا مخفی کردن نداریم عمو حامد.

شرافتی : خیله خوب باشه بده ببینم

بحرانی : عمو برو تو گلری ببین چه عکسای قشنگی دارم

شرافتی : شهروز آخه درست نیست این کار که

بحرانی : ببین این دوستم یاشاره این کیارشه این نویده اینم خانم معلممونه

شرافتی : چه جالب چقد خوشگل

بحرانی : حالا از گلری بیا بیرون برو تو اینباکسم

شرافتی :  آخه درست نیست عمو جون پیغام خصوصی ممکنه داشته باشی

بحرانی : ما چیز مخفی  نداریم عمو حامد.

شرافتی : خیله خوب باشه

بحرانی : ببین چند تا جوک زیر 10 سال و جند تا پیامک از اپراتور طرح زمستونی و تابستانی ، همین .  ما چیزی برا مخفی کردن نداریم عمو حامد

شرافتی :  خوبه عمو جون خوبه

بحرانی : خــــــــــــــــــــــب

شرافتی : خب چی ؟

بحرانی : حالا نوبت توئه عمو حامد

شرافتی : من که تازه اونموقع دوزاریم افتاد عجب رکبی خوردم از این پسر 10 ساله ، گفتم عمو جون من دیگه باید برم

بحرانی : چیزی برا مخفی کردن داری عمو حامد؟

شرافتی : معلومه که نه

بحرانی : پس موبایلتو بده ، بده دیگه عمو

شرافتی :عزیزم شهروز جان موبایل مثل مسواک شخصی می مونه

بحرانی : ینی چی شما به مسواک شخصی من دست زدی من دست نزنم؟  چیزی برا مخفی کردن داری عمو حامد؟

شرافتی : بیا آقا جان بیا رمزش 2207 بزن ببین چیزی نیست

بحرانی : آفرین ، رمز موبایل 2207

شرافتی : چی داری مینویسی؟

بحرانی : هیچی . حالا بزار به اینترنتم وصل شیم . به به چقد پیام ! اوه اوه به به  چقد دوست مودبم داری عمو! . شیوا بداند دوستهای بی تربیت حامد شامل  کیوان ، کاوه ، اوه اوه سینا روببین هن چی نوشته عمو ؟  خب عمو ادامه میدیم حالا بریم  تو گلری ، به عمووو!  قلیون ؟ به به عمو عکس با غذاهای مختلف هرشب هرشب رستوران دیگه ؟   شیوا بداند  سیگاری برگوشه ی لب ، ولخرج

شرافتی : چی داری مینویسی ؟ من که نکشیدم تو عکس دست یکی دیگه اس اونم  مهمونی بودم رستوران بودم

بحرانی  : فرقی نمیکنه همینکه تو تو یه همچین مکانی بودی  خودش  کم جرمی نیست . هــــــــــــن

شرافتی :  چیه دیگه ؟

بحرانی : این عکس کیه ؟

شرافتی : ای بابا

بحرانی : به دختر مردم سیب تعارف میکنی ؟

شرافتی : چی داری میگی تو؟

بحرانی : این کیه؟ خودت بگو خودت بگو مگه از جرمت کم بشه !

شرافتی : چی میگی تو کدوم عکس؟

بحرانی : این ، شیوا بداند سیب...

شرافتی : ای بابا چی رو بداند؟ بده ببینم کدوم عکسو؟ اینکه شیواست ! من دارم به خواهر جنابعالی سیب تعارف میکنم!

بحرانی : اون موقع که سیب میدادی چی تو فکرت بود؟ زود بگو ببینم

شرافتی : اِ اِ اِ اِ چی میگی تو؟

بحرانی : شیوا بداند . خب بذار بریم تو مسیج ها . به به رسیدی میس بنداز؟

شرافتی : بله به خواهرم گفتم رسیدی شیراز خبر بده

بحرانی : شیوا بداند ...

شرافتی : ای بابا اینکه دیگه خواهرمه

بحرانی : توجه  زیاد به خوانواده ی خودت برای ازدواج اصلا خوب نیست . خب عمو من دیگه سوالی ندارم خودت چیز دیگه ای نمیخوای اضافه کنی؟

شرافتی : خیر و خداحافظ . از اتاق شهروز بیرون اومدم . پدر مادر شیوا به همراه خودش مثل کسی که  منتظرن بیمارشون از اتاق عمل بیاد بیرون ، منتظر من بودن . منم مثل کسی که کنکور داده از نتیجه امتحانم بی اطلاعم و یه جور اضطراب عجیبی تو وجودم وول میزنه.  6 روز گذشت و با تلفن شیوا انگار دوباره به زندگی  برگشتم . شیوا نتیجه ی تحقیقات رو خوب اعلام کرد  و قرار جدی تر خانواده ها رو با هم هماهنگ کردیم . دوره ی نامزدی و عقد تموم شده و هفته ی دیگه عروسیمونه. راستش فکر میکنم خودم به همراه احشام 4پای همراهم از پل به سلامت گذشتیم . حالا من می مونم و شهروز عزیزم.

شاهین شرافتی : چه طوری عمو جون؟

محمد بحرانی : عمو من دیگه برم مشقامو بنویسم خب؟

شاهین شرافتی : بمون عمو جون

محمد بحرانی(با صدای کلفت) : خواحافظ عمو شب بخیر

شاهین شرافتی : اُه اُه برو

*********************************************

محمد بحرانی (مولوی خوانی)

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد

از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن 

************************

خوب بخوابید و قبل از خواب به صدای قلبتون گوش بدید

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 مهر1393ساعت 16:1 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به آن که در بیت بیت اشعارش حقیقت را جست و جو میکرد

ویژه بزرگداشت مولانا

مجری : علیرضا معینی

آیتمها : مطرب مهتاب رو » شهرام ناظری

مولانا خوانی افسانه بایگان/ غلام قمر » علیرضا قربانی

قسمت 3 گفتگو

اپرای عروسکی مولوی

در طلب » فرشاد جمالی

مولانا خوانی شبنم قلی خانی/ قیامت » حسام الدین سراج

هژیر مهرافروز » آمده ام که سر نهم

تیتراژ پایان ترانه ای بود از محسن مرعشی به نام جام باده


علیرضا معینی( مولانا)

بروید ای حریفان بِکِشید یار ما را

به من آورید آخر صنم گریز پا را

اگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم

همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

دمِ سختَ گرم دارد که به جادوی و افسون

بزند گره بر آهو و ببندد او هوا را

به مبارکی و شادی چو نگار من درآید

بنشین نظاره می کن تو عجایب خدا را

تا جمال او بتابد چه بود جمال خوبان

که رخ چو آفتابش بکشد چراغ ها را

*************

(شعری از علیرضا قزوه تقدیم به شفیعی کدکنی)

ای آینه ی هرچه غزل، هرچه قصیده

دلباز ترین پنجره ی رو به سپیده

ای در نفست قونیه در قونیه ، اشراق

از دست خدا باده ی الهام چشیده

ای گندم بی معصیت ای عصمت معصوم

دستان تو باغی ست پر از سیب رسیده

هم جان تو از مستی اخلاص لبالب

هم شعر تو آمیزه ای از عشق و عقیده

فیروزه ی بازار سخن،یوسف نایاب

یک شهر ، خریدار شماییم ندیده

عطار زمان، تیغ زبان تیز کن امشب

خواب مغولان دیدم و سرهای بریده

****************

جان من است او هی مزنیدش

آن من است او هی مبریدش

آب من است او، نان من است او

مثل ندارد باغ امیدش

باغ و جنانش ، آب روانش

سرخی سیبش ، سبزی بیدش

متصل است او، معتدل است او

شمع دل است او ، پیش کشیدش

هر که ز غوغا وز سر سودا

سرکشد اینجا سر ببریدش

عام بیاید،خاص کنیدش

خام بیاید ، هم بپزیدش

نک، شه هادی زان سوی بادی

جانب شادی داد نویدش

داد زکاتی، آب حیاتی

شاخ نباتی تا بمزیدش

**************

 با من صنما دل یك‌دله كن             

 گر سر ننهم، آنگه گله كن

مجنون شده‌ام از بهر خدا              

 زان زلف خوشت یك سلسله كن

سی‌پاره به كف در چله شدی        

 سی‌پاره منم! ترك چله كن

مجهول مرو، با غول مرو                

زنهار! سفر با قافله كن

ای مطرب دل زان نغمه خوش         

این مغز مرا پرمشغله كن

ای زهره و مه زان شعله رو           

دو چشم مرا دو مشعله كن

ای موسی جان چوپان شده‌ای       

 بر طور برو، ترك گله كن!

نعلین ز دو پا بیرون كن و رو           

در دشت طُویٰ پا آبله كن

تكیه‌گه تو حق شد نه عصا            

 انداز عصا و آن را یله كن

فرعون هوا چون شد حَیَوان           

 در گردن او رو زنگله كن

*****************

رو سر بنه به بالین، تنــها مرا رهــا کن       

ترکِ مـــــن خرابِ شبــــگردِ مبتــــــلا کن 

ماییم و موج سودا، شب تـا به روز تنها       

خواهی بیــا ببخشا، خواهی بــــرو جفا کن

از من گذر، تا تـــو هــم در بـــلا نیــــفتی       

بگزیــن ره سلامت، تـــرک ره بــــلا کـــن

ماییم و آبِ دیـده، در کنــج غـــم خزیـــده        

بر آب دیـــده‌یِ مــــا صــد جای، آسیـــا کن

بر شاهِ خوبـرویــان واجــب وفــا نـــباشد       

 ای زرد روی عاشــق،تو صبر کن،وفا کن

دردیست غیـر مـردن کــان را دوا نبــاشد       

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با سر اشارتم کرد، که عزم سوی ما کـن

نوشته شده در سه شنبه 8 مهر1393ساعت 1:21 توسط فرشته |



      قالب ساز آنلاین