رادیو هفت

عاشقانه ی آرام بخش شبانه

سلام اینم ویدئوی برخورد مردم با شیشه که امشب تقاضای پخش مجدد زیادی داشت.

یه کم کیفیتش پایینه شما به بزرگواری خودتون ببخشید

http://s5.picofile.com/file/8158123068/Shishe.mp4.html

در ضمن از این به بعد وب توسط خودم اداره میشه و جا داره از کمک های دوست گلم مریم جون که این چند ماه زحمت کشیدن تشکر کنم.

اگه یه کم گذاشتن متنها از این به بعد طولانی شد ببخشید چون من یک ماه و نیم دیگه کنکور دارم و واقعا سخته بخوام زود متنها رو بذارم

نوشته شده در جمعه 28 آذر1393ساعت 0:59 توسط فرشته |

سلام دوستان اگه مایلید تکرار برنامه در همان شب راس ساعت 12:30  تا 1:30 بامداد پخش شود به روابط عمومی شبکه زنگ بزنید و مطرح کنید این موضوع رو تا ترتیب اثر داده بشه.

شماره روابط عمومی شبکه آموزش : 27867000  

حتما تماس بگیرید اگه دوس دارید رادیو7 تکرار داشته باشه و اطلاع رسانی کنید در هرجایی که عضو هستید.

نوشته شده در جمعه 7 آذر1393ساعت 1:2 توسط فرشته

سلام. متاسفانه ساعت راديوهفت تغيير كردو از شنبه اول آذر اين برنامه ساعت ٢٢ پخش خواهد شد  . طبق معمول شنبه تا چهارشنبه همان يك ساعت و پنجشنبه ها هم دو ساعته خواهد بود. البته فقط از اول آذر تا ٢٩ اسفند امسال اينگونه خواهد بود

نوشته شده در پنجشنبه 29 آبان1393ساعت 23:59 توسط فرشته |

 با سلام

آدرس سایت رادیو ۷ تغییر کرد. این هم آدرس سایت:

radio7tv.ir.

نوشته شده در جمعه 23 خرداد1393ساعت 3:15 توسط فرشته

سلام دوستان لطفا دیگه تقاضای آیتم نکنید!!!!

به دو دلیل:

از اونجایی که من سلیقه ای آیتم ضبط می کنم ممکنه خیلی از آیتمهایی که شما می خوایین رو نداشته باشم

کیفیت آیتمهایی که ضبط می کنم خیلی عالی نیست در حد خوب و متوسط هستش که فقط خودمو راضی می کنه نه شما رو . چون تمامی متون و کنداکتور و ضبط آیتمهای متفاوت برای من یک یادگاری دوس داشتنیه

 

نوشته شده در جمعه 2 اسفند1392ساعت 1:58 توسط فرشته |

7 یعنی سلام

 7 یعنی عاشقت شدم

 7 یعنی من تمام نمیشوم حتی اگر نباشم

 حتی اگر خاطره شویم در ذهن عاشقانه ی آنها که دوستمان داشتند

 7 یعنی ماندنی

 یعنی با ما بمانید. هر چند دور. با ما بمانید!

 

 

 

از اونجایی که من نمی تونم همه ی متنها رو توی وب بذارم شما می تونید متونی که اینجا موجود نیست رو در وب دوست خوبم (یک فنجان چای با رادیو۷  http://www.raadiohaaaft.blogfa.com/) که مدیریتش با آقا هومن هست ٬ببینید.

( این عکس ساختمان دفتر رادیو 7 در میدان فلسطین است)

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1392ساعت 21:7 توسط فرشته |

سلام

 این برنامه تقدیم شد به همه آنانی که با پنجره های باز نسبت دارند

موضوع : پنجره

مجری : منصور ضابطیان

آیتمها : فصل گریه » روزبه نعمت اللهی

متن خوانی آزاده صمدی/ مرغک زیبا » محمد نوری

متن خوانی اصغر همت/ واسه اینه که » حمید عسگری

متن خوانی حسن معجونی/ پنجره » حامی

متن خوانی لاله اسکندری/ پنجره » بهنام علمشاهی

گفتگو با بهار 5 ساله

مهمان برنامه » کاوه فولاد نسب

عکس پنجره های مختلف

ویدئوی برخورد مردم با شیشه

قصه های بجنورد -8

متن خوانی شبنم مقدمی/ برمیگردم » محمدرضا عیوضی

مجید اخشابی » امام رضا

متن خوانی مهراوه شریفی نیا/ پنجره » ناصر عبداللهی

پنجره های خاموش» کامران عطا

متن خوانی علیرضا شجاع نوری/ فاتح نورایی » پنجره

امین حبیبی » پنجره

تیتراژ پایان ترانه ای بود از سالار عقیلی به نام پنجره نهان خاطره

**************************

منصور ضابطیان :

یک دنیا پنجره داشتم اما نگران بودم که مبادا هزار پنجره هم برای رسیدن به یک منظره ی آفتابی کم باشد. برای شنیدن صدای باران ، برای احساس ملایم بارش برف. می دانستم حتی اگر هزار پنجره هم داشته باشم شاید تمامشان رو به دیوارهای آجری باز شود. دیوارهایی که هیچ تصوری از رنگ و درنگ و عشق ندراند. می دانشتم که با هزار پنجره هم دوام نمی آورم  اگر راز آن سوی پنجره را ندانم ، اگر رویای آنسوی پنجره را نبینم و اگر بهانه ای نباشد تا ضربان دلم را به  نبض آنسوی پنجره پیوند بزند. من اسیر آنسوی پنجره بودم و نمیدانستم که یک نهال کوچک سالها در قاب پنجره ای به دیوار اتاقی آویخته شده باشد . نمیدانستم یک یا کریم کوچک هر غروب روی لبه ی پنجره می نشیند و برای عاشق شدن باید گاهی پرده را کنار بزنم. نمیدانستم یک پنجره برای من کافیست . یک پنجره به لحظه ای آگاهی و نگاه و مهربانی!

*******************

باز در بسته به من میرسد

باز هرچه که بن بسته به من مرسد

این همه پروانه و پرواز ،باز

بال و پر بسته به من میرسد

این پر پرواز نگفتی چرا

در قفس بسته به من می رسد

گردن این راهزنان بشکند

گردنه ی بسته به من میرسد

این همه دروازه ی خالی و باز

زاویه ی بسته به من میرسد

کوزه گری جنس سفال من  است

کوزه ی بشکسته به من میرسد

شکر خدا این همه درهای باز

پنجره ی بسته به من میرسد

*******************

شعر پنجره ها بسته اند عشق پدیدار نیست  تکراریه و در تاریخ 16 آبان 92 خونده شده می تونین توی وب ببینید

*******************

شعری از فروغ فرخزاد(منبع : وبلاگ رضا هوشمند)

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقۀ چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانۀ عطر ستاره های کریم

سرشار می کند.

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست.

من  از دیار عروسک ها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسۀ مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند.

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا

با دستمال تیرۀ قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم، باید. باید. باید.

دیوانه وار دوست بدارم.

یک پنجره برای من کافی است.

یک پنجره به لحظۀ آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنهاتر از تو نیست؟

پیغمبران، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما آوردند

این انفجارهای پیاپی،

و ابرهای مسموم،

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.

همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهار پری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روئیده است

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟

آیا من دوباره از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می زند

سلام بگویم؟

حس می کنم که وقت گذشته است

حس می کنم که «لحظه» سهم من از برگ های تاریخ است

حس می کنم که میز فاصلۀ کاذبی است در میان

گیسوان من و دست های این غریبۀ غمگین

حرف به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.

نوشته شده در جمعه 28 آذر1393ساعت 0:40 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به آنانکه سفیدشدن برگهای زرد را انتظار می کشند

مجری : سید میلاد اسلام زاده

 

آیتم ها:

پرستوی مهاجر » مهران موثقی

متن خوانی فاطمه گودرزی / ای امید دل من کجایی » غلامحسین بنان

متن خوانی علی قربانزاده / سنگ صبور » محسن چاووی

متن خوانی لادن مستوفی / نسیم وصل » همایون شجریان

فوتوکیلیپ عکسهای مساحت پنهان (گالری آرتین ، مشهد)

متن خوانی هوتن شکیبا / روزای رنگی » امیرتاجیک

متن خوانی ترلان پروانه / سکوت سرد » رحیم نیکرو

نماهنگ پایانی » بهرام پاییز

 

ترانه تیتراژ پایان هزارتا قصه نام داشت و ایلیا منفرد خوانده بود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سید میلاد اسلام زاده :

12 آذر 93 خوانده شده

نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر1393ساعت 16:2 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به تمام پژوهشگران پرتلاش کشورمان

مجریان: شاهین شرافتی – محمدبحرانی

 

آیتم ها:

لیلای من کو » حامی

متن خوانی یدا... صمدی / مث پاییزی و میری » شهاب رمضان

متن خوانی کوروش تهامی / ساعت9 » سیروان خسروی

صدای زنبور

متن خوانی نگار عابدی / آهنگی که دوست داشتی » حمیدعسگری

معرفی تیاتر(شازده فیل هوا می کند)

متن خوانی علیرضاجلالی تبار / بی سرانجام » مانی رهنما – مجیدصفدری

معرفی موسیقی هیچ جا در آفریقا اثر نیکی ریزر

نمایش رادیویی استخدام در 10 دقیقه (شرکت واردات – صادرات)

متن خوانی رامتین خداپناهی / زندگی من » بابک جهانبخش

نماهنگ پایانی چشم انتظاری » اشکان کمانگری

 

ترانه تیتراژ پایان خوابی بود و خیالی نام داشت و داریوش رفیعی خوانده بود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاهین شرافتی:

در کوچه پس کوچه های شهر بی صدا دنبال تو میگردم و شبیه خنیاگری شده ام که آوازش را گم کرده است. یادم نمی آید درکنار کدام درخت یا خانه قدیمی صدایم را جا گذاشته ام ! برای عاشقی چون من صدایم چراغی بود در این تاریکی راه . غزل پوش تو میشوم و گرد خانه ای که دلم را جا گذاشته ام پرسه میزنم شاید هم قبیله رویاهایم در را بگشاید تا من نامه های پست نشده ام را با صدای خودش برایش بخوانم. اما چه سود ، این کابوس با کلام تو تمام میشود وقتی با خنده گفتی دیگر دوستت ندارم.

***************************

استخدام در 10 دقیقه نوشته شاهین شرافتی:

شرافتی: درست آخرای پاییز بود که تصمیم گرفتم برم سر کار. برای جوون 27 ساله ای که فوق لیسانس بازرگانیه و سربازیشو با 20 روز تشویقی به پایان رسونده حتما کارای زیادی پیدا میشه. اما دریغ از حتی یدونه کار مفید. حتما میگید که برو پیش پدرت کار کن! اما اگه پدر شما هم متخصص گوش و حلق و بینی باشه بازم همینو میگید؟ پیش پدرم میرم تا باهاش مشورت کنم

بحرانی: پسرم دهنتو واکن بگو آ

شرافتی :چیشده بابا؟!

بحرانی : گوش کن پسرم !

شرافتی : پدرم من اومدم از شما مشورت بگیرم

بحرانی: خب چیزی نیست خوشبختانه سالمی لطفا مریض بعد

شرافتی : خب این نهایت لطف پدری بود که خودتون دیدید. خوشبختانه گوش و حلق و بینی سالمی داشتم پس باید خودم یه فکری به حال خودم میکردم. راهنمای روزنامه رو باز کردم و باچشمان بسته دست گذاشتم روی یک آگهی که این بود ع به یک دستیار مدیر عامل برای شرکت خوش خط و خال مبل و موبایل دوست فرید و شرکا نیازمندیم. و من زنگ زدم

بحرانی : مله (همون بله ی خودمون به شیوه تو دماغی)

شرافتی : الو شرکت مبل و موبایل دوست فرید و شرکا؟

بحرانی : خیر، شرکت خوش خط و خال مبل و موبایل دوست فرید و شرکا یا همونkmmm بفرمایید

شرافتی : من برای آگهی که تو روزنامه داشتید تماس گرفتم.

بحرانی : شما ساعت 15:40 امروز به همراه کلیه مدارک لازم آماده مصاحبه باشید .(منشی تو دماغی شرکت پیجرم داشت خخخخ)

شرافتی : الووو! و تلفنو قطع کرد! البته مله ی اولی که گفت همون بله بود که به لطف دکترای فوق تخصص مث پدر من این شکلی شده بود! اما از اینکه انقد زود بهم وقت مصاحبه داده بود ازش ممنون بودم . بهترین کت شلوارمو پوشیدم و از شناسنامه تا کارت ملی از کارت پایان خدمت تا دفترچه بیمه رو ورداشتم و سر رام یه شاخه گل قرمزم خریدم گل رز قرمز.آخه شنیده بودم روز مصاحبه بغیر از مدیر کسای دیگه هم هستن که در تصمیم نهایی نقش دارن شاید یکی از اونا همین منشی مله گو باشه. با کیفی پر از مدارک در دست چپ و با شاخه گلی در دست راست ساعت 15:40 وارد سالن بزرگ و مخوفی شدم که پرنده هم پر نمیزد. با برداشتن گام های بلند به سمت انتهای سالن حرکت کردم و از دور منشی مله گو رو دیدم و ای کاش نمیدیدم!!!

بحرانی : مله! شرکت kmm بفرمایید.

شرافتی : بدون اینکه متوجه دست چپم بشه گل رو در آستین دست راستم گذاشتم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم بهنام سلیمی هستم ساعت 15:40 دقیقه وقت مصاحبه داشتم. با دست راستش یه برگه دستم داد و اتاقی رو نشونم داد که در آهنی داشت . به اتاق مدیر عامل رسیدم از دوربین مدار بسته منو دید و اجازه داد که وارد اتاقش بشم.

بحرانی : من فرید هستم مدیر شرکت خوش خط و خال مبل و موبایل دوست فرید و شرکا ، نزدیک تر بیا جوون اسمت چیه؟

شرافتی : سلام من بهنام سلیمی هستم و اینم برگه معرفی نامم

بحرانی : آره اینو دیدم که تو برگه پر کردی، اسم واقعیتو بگو

شرافتی : خب عرض کردم بهنام هستم دیگه!

بحرانی : نه نشد از اول باید با هم صادق باشیم مثلا من کامرانم تو کار تجارت بهم میگن فرید.

شرافتی : بذارید قربان من شناسناممو نشونتون بدم خودتون ببینید! من بهنام هستم فرزند ناصر

بحرانی : همین یدونه شناسنامه رو داری ؟

شرافتی : آره خب مگه شما چندتا شناسنامه دارید؟

بحرانی : هیچی! بگذریم. خیلی پاستوریزه ای هه هه هه هه!!! خب بگو بببینم بهنام جون کت شلوارتو از کجا خریدی؟

شرافتی : کت شلوارم؟!! خب از خیابون ولیعصر قبل میدون گرفتم. چطورمگه؟!

بحرانی : فروشگاه درآبی؟

شرافتی : نه خب

بحرانی : در مشکی؟

شرافتی : نه. اون در چوبی اول پاساژ

بحرانی : آهان. درس اول ، هیچوقت به هیشکی نمیگی از کجا چیو با چه قیمتی خریدی چه برسه آدرس بدی!

شرافتی : ولی الان خودتون پرسیدی!

بحرانی : بله میدونم . بهنام جون! پاشو قد و بالاتو ببینم

شرافتی : جااااان!!!!!!!!!!!!!!! قد و بلای منو براچی ببینی؟ باشه خب

بحرانی : هه هه هه حالا که سرپا شدی یه دوتا لیوان چایی هم از چای ساز بریز واسم بیار سر راهت در اون کمد بزرگرو وا کن

شرافتی : باشه ولی دوتا چایی دستمه که نمیتونم در کمدو باز کنم ، ولی شما اصرار میکنید باشه.

بحرانی : حالا چی میبیبینی؟

شرافتی : ماشالا چقد کت شلوار دارین اینجا !!!

بحرانی : چیا دارم؟

شرافتی : کت شلوار دیگه

بحرانی : آهان درس دوم اگه تو اون کمد شترم بود باید بگی چی؟ خودت بگو

شرافتی : بله متوجه شدم من چیزی ندیدم

بحرانی : بهنام جون هه هه میخوام یه چیزو صادقانه بهت بگم ! من بعد از مرگ همسرم قمر که بهش میگفتیم آیسان ینی همچون ماه یه ازدواج دیگه کردم با خانمی به نام مهسا که اونم در شناسنامه اسمش مهتاب بود ولی مهسا صداش میزدم . من دوتا بچه از خانم اولم دارم به اسم ماه پیشونی و ماه دخت که الان اولی 15 ساله ایران نیست و دومی هم 3 سال ! ببینم حواست به من هست چی دارم میگم یا نه؟! اصلا بگو ببینم چی شنیدی از اسرار زندگی من هااان؟

شرافتی : خدمتتون عرض میکنم. شما بعد از مرگ همسرتون قمر که بهش میگفتید آیسان ینی همچون ماه یه ازدواج دیگه کردید با خانمی به نام مهسا که اونم در شناسنامه اسمش مهتاب بود ولی مهسا صداش میزدید . شما دوتا بچه از خانم اولتون دارید به اسم ماه پیشونی و ماه دخت که الان اولی 15 ساله ایران نیست و دومی هم 3 ساله. واو جا ننداختم خوشتون اومد؟

بحرانی : خعیر شما الان هیچی نشنیدی من دستیاری میخوام که نه چیزی بشنوه نه ببینه نه یادش بمونه الان متوجه شدی؟

شرافتی : هاان خیر من چیزی متوجه نشدم الان شما کی هستین من اینجا چیکار میکنم؟

بحرانی : هه خنگ بازی بسه ولی برا شروع بد نبود. ولی برا من تو شبیه همه اونایی هستی که از این در آهنی اومدن تو. تو چیکار میتونی بکنی تا بتونم بهت اعتماد کنم هااا؟

شرافتی : و من تکیه دادم به مبل و در حالیکه چشام بسته بود با کلمات شمرده گفتم آقای فرید شاید شما بتونید آدمهای زیادی رو پیدا کنید که در عین دیدن و شنیدن نبینن و نشنون

بحرانی : خب!

شرافتی : ولی هرگز فرد مورد اعتمادی رو نمیتونید پیدا کنید که توآستین دست راستش یه گل قرمز برای شما مخی کرده باشه. هیچی دیگه ، استخدام شدم

بحرانی : مَلِی!!! (پیجر منشی مه گوخخخخخ)

**********************************

محمد بحرانی:

 ای دلِ باخته! این بار کجا می بری ام؟

راه نشناخته این بار کجا می بری ام؟

 

 منم آن فاخته گم شده کوکو خوان

منم آن فاخته...این بار کجا می بری ام؟

 

هر کجا برده ای ام آب و هوا خوش بوده

یا به من ساخته!... این بار کجا می بری ام؟

 

 ای سواری که سپاهش..که نگاهش...ناگاه

بر دلم تاخته، این بار کجا می بری ام؟

 

عقل دیوانه که هر بار سر جنگش بود

سپر انداخته این بار، کجا می بری ام؟

 

بردی آن بار که باری دل و دینم ببری

دل و دین باخته این بار کجا می بری ام؟...

*************

 علیرضا جلالی تبار :

از گذشته تنها یک ترس بزرگ را به ارث برده ایم ؛ ترسی که همیشه از آینده ای نامعلوم همراهمان بوده و هنوز هم هست. آینده ای که هر چه پیش می رویم از راه نمیرسد اما همچنان انتظارش را می کشیم و ناامید نمی شویم . کاش دست نگه داری. صبر کنی . تنها چند دقیقه! به آدمهای اطرافت نگاه کنی که هیچ کدامشان آدمهای سابق نیستند. هر کدام شکننده تر از قبل همراهی ات می کنند. ، اما تو آنقدر غرق می شوی در ساختن فردایی روشن که روشنایی های امروزت رنگ می بازند و کم سو می شوند و عین خیالت هم نیست! کاش کمی صبر کنی . کمی خیره شوی به دستهای پدر. همان موقع که برای ماشین قدیمی اش وقت میگذارد و عاشقانه ترین ها را در گوشش زمزمه می کند. شاید او تنها کسی باشد که میداند خبری در آینده نیست. هر چه بوده و هر چه هست در همین روزهایی ست که سخت می گیری تا آسان بگذرد. حیف از روزهایی که یا در یاد گذشته گذراندیم و یا نگران بودیم. نگران روزهایی که نیامده! 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر1393ساعت 15:59 توسط مریم کی پور|

سلام

تقدیم شد به مردم سخت کوش ساوج بلاغ سرزمین چشمه های آب سرد

مجری : استاد علیرضامعینی

 

آیتم ها:

فکر تو » فرزاد فرزین

متن خوانی سام درخشانی / خواب » بنیامین بهادری

متن خوانی لعیا زنگنه / نام تو » محمدنوری

7 پرسش با رادیو7 » شهین تسلیمی

متن خوانی آرش مجیدی / عطر خاطره » حسین بختیاری

متن خوانی رحیم نوروزی/ ایده آل » بابک جهانبخش

الهام پناه پور بیننده منتخب

متن خوانی حسین سلیمانی

نماهنگ پایانی ای کاروان » بامداد فلاحتی

 

ترانه تیتراژ پایان را علی اکبر گلپایگانی خوانده بود و سرگدشت نام داشت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

استاد علیرضامعینی: (حافظ ایمانی)

شراب می دهند هان ! دو دست را سبو بگیر !

دو دست را بلند کن ! بلند شو وضو بگیر

 سبو وضو گرفته با شراب سرخ چشم تو

وضو گرفته با شراب ناب سرخ چشم تو

 بیا و سرمه ای به سایه های پلک شب بکش !

و سرخی انار را به لب بزن ! به لب بکش !

 عبیر و مشک و عود را سپند دانه دانه کن !

چراغ داغ باغ را تجلّی جوانه کن !

 طلوع دفّ شمس را به صبح من غزل بگو...

دو بیت از شِکَر بخوان ! سه مصرع از عسل بگو !

 شکر به شرط شاهدی به بزم خسروان بده !

اذان بگو به گوش گل ! گلاب زعفران بده !

 تمام شیشه ها به من هر آینه، تو را ... تو را...

در آینه حلول کن ! مرا به من نشان بده !

 عبا بکش به روی خمره های مست قونیه

شراب را نهان بخر ! نهان بخور ! نهان بده !

 فقط توئی هرآنچه در من است، آنچه در من است ...

هرآنچه در من است غیر تو ... به دیگران بده !

 به احترام آخرین سفیر حق، قیام کن !

در آسمان ترین زمین، ستاره زد سلام کن !

*****************************************

استاد علیرضامعینی: (اصغر عظیمی مهر)

چشم وا کن ! تا طلسم هرچه جادو بشکند

لب گشای از هــم کـه بـازار هیاهو بشکند

گیسوانت را بیفشان دختر دریا ...! که موج

عـرشـه را همـراه با سکان و پـارو بشکند

خــوُد را بـردار از سـر... ! بـاز کن از تـن زره

تــا صف جنـگاوران ، بــازو بـه بـازو بشکند

هر چه محکم باشم اما یک نگاهت کافی است

تــا کـه کـوه طاقتـم از هـر دو زانـو بشکند

تـا سلامت رد شـوم یک دم بخوابان تیغ را

بیــم دارم در عبــورم طـاق ابــــرو بشکند

احتمـالش میـرود روز قیـامت نــاگهـان-

مـوقـع وزن گنــاهـانـم تــرازو بشکند ...!

*****************************************

استادعلیرضامعینی: (حافظ ایمانی)

بر دارِ سری باش که سردار تو باشد

منصور کسی باش که بر دار تو باشد

این قوم، فروشنده ی زیبایی مصرند

پرهیز کن از هر که خریدار تو باشد

تا سایه به دنبال قدم های تو راهی است

بگذار که معشوق گرفتار تو باشد

آنقدر بگو عشق، بگو عشق، بگو عشق

تا مرگ مگر لحظه ی دیدار تو باشد

آن قدر بگو نیست شدم، نیست شدم، نیست

تا عکس تو در آینه انکار تو باشد

ارزان مفروش آینه را، خویش گران است

تا صورت تو رونق بازار تو باشد

دامن مکش از حلقه ی مجموع پرستی

هر چند که این تفرقه اجبار تو باشد

گفتند پرستشگر پریان جوان باش

باشد؛ نفس پیر، پرستار تو باشد

گفتم نفس پیر، دلیل سفرم شد

گفتند خدا یار و نگهدار تو باشد

************************************

استاد علیرضا معینی:

پدر ، در کشتی یاد تو نشسته ام و بادبان نامت را به احتزاز درآورده ام.اقیانوس لحظه ها پرتلاطم است ، موجی بزرگ از راه میرسد و مرا به باغ کودکی پرتاب میکند. روی دستهای درخت انجیر می افتم در کنار حیاط خانمان . احساس میکنم سبک شده ام کسی آهسته در من آواز میخواند، خم میشوم و سایه ها را از روی زمین میچینم، کوه پایه های مه آلود آفتابی میشوند، تو در کنار جاده ایستاده ای و به فردا که از گردنه های روبرو می آید مینگری. هنوز خیلی مانده است که برف پیری ببارد، هنوز خیلی مانده است که جاده زندگی به پایان برسد، هنوز درختهای امید شکوفه میدهند، هنوز لحظه هایم لبریز از آهنگی معصومانه و زیباست، هنوز میتوانم کوه ها را تا کنم و در جیبم بگذارم ، پدر فکر میکردم گریه مخصوص کودکان است .

**************************************

استادعلیرضامعینی: (نوشته ی فرشته نوبخت)

مادر خوبم سلام. میدانم از روزی که به دنیا آمدم تاکنون خواسته های فراوانی داشته ام و تو با حوصله تک تکشان را برآورده کرده ای ، گاهی حتی برخی خواسته هایم در توانت نبوده اما نه نگفتی و به وقتی مناسب آنچه خواسته ام برآورده کردی.کاش میتوانستی نگذاری بزرگ بشوم. من دلم کودکی هایم را میخواهد، آن زمان که زنبیل قرمز کوچکم را برمیداشتم و به مغازه میرفتم و شیر و سبزی میگرفتم و به خانه برمیگشتم و تو خوشحال میشدی. کاش میتوانستی فکر زود بزرگ شدن را از سرم بیرون کنی. یاد روزهای کودکی که کنار تو گدشت بخیر، من دلتنگ آن روزها هستم.میتوانی تنها خواسته غیر ممکن مرا برآورده کنی؟مادر میتوانی؟ مادر من کودکی هایم را میخواهم.

************************************

استاد علیرضامعینی:

(میثم احمدی)

چه سخت است هم پاییز باشد هم ابر باشد هم خیابان خیس اما تو نباش.

( بهرام محمودی)

گیرم که صاحب اختیاری ای عشق

اصلا تو خدای روزگاری ای عشق

هی زخم دوباره زخم این هم شد کار؟

سرگرمی دیگری نداری ای عشق؟

(پانته آ)

مرا دوست بدار ،

بسان گذر از یک سمت خیابان ، اول به من نگاه کن

بعد به من نگاه کن

و بعد باز هم مرا نگاه کن

(مینا سپه رار)

کاش آدم ها میدانستند که در هر دیدار ، یک تکه از یکدیگر را با خود میبرند. عده ای فقط غم هایشان را به ما میدهندو چقدر اندک هستند آدم های سخاوتمندی که وقتی برمیگردی میبینی تکه های شادیشان را در مشتهای تو جا گداشته اند.اگر یاد کسی هستی این هنر اوست نه هنر ما.

************************

علیرضا معینی ( علی اسماعیلی)

تورا میسپارم به تاک زرافشان عشقی الهی

که بی تو برایم خاطراتت می ناب شد هرشب

************************

استادعلیرضامعینی: (محمدسعید شاد)

چنان محو تماشایت شدن  با خواب یکسان است

 که تا پا در خیابان می گذاری راه بندان است

 صدایت لحظه ی زیبای آزادی ست ، آزادی

 سکوتت اولین شب های جان فرسای زندان است

 از آن روزی که رفتی تا همین امروزِ یخ بندان

 " هوا دلگیر، درها بسته ،سرها در گریبان" است

 نفس از گرمگاه سینه ام بیرون نمی آید

 که دیواری شود در پیش چشمانم ، زمستان است

 دهان هر که را می بویم از عشق تو نوشیده ست

 نمی دانم خرابات است اینجا یا خراسان است

 **************************

استادعلیرضامعینی: (شعری از علیرضاغزوه)

اي آينه ي  هر چه غزل ، هر چه قصيده

دلبازترين پنجره ي رو به سپيده !

اي در نفست قونيه در قونيه اشراق

از دست خدا باده ی الهام چشيده

اي گندم بي معصيت ، اي عصمت معصوم

دستان تو باغي ست پراز سيب رسيده

هم جان تو از مستي و اخلاص ، لبالب

هم شعر تو آميزه اي از عشق و عقيده

فيروزه ي بازار سخن ، يوسف ناياب !

يك شهر خريدار شماييم نديده

عطار زمان ! تيغ زبان تيز کن - امشب

خواب مغولان ديدم و سرهاي بريده !

***************

 آرش مجیدی :

انگار معنی دلتنگی را میداند. شاید مفهوم فراموشی را فهمیده اند. شاید از هم مرور خاطرات لذت می برد. انگار صاحبشان را می شناسند و وفادارانه سعی می کنند یاد او را زنده نگه دارند. انگار بعد از اینکه مال تو شدند نامت را بر شیشه ی خود حک می کنند. پرواز میکنند تا صاحبشان را در ذهن دیگران ماندگار کنند. می نشینند روی ذهنت و نامشان را صدا می زنند. مهم نیست چقدر گذشته باشد و کجا باشند. آنها کار خودشان را می کنند. با یک رایحه ی آشنا اسمش را در گوش فریاد میزنند و دیوانه ات می کنند تا وقتی که به زبان میاری . تا وقتی اعتراف کنی فهمیده ای منظورشان کیست. اما عطرها یک چیز را قول نمیدهند. اینکه کدام یاد تو را زنده کنند. خاطره ی زیبا یا دلخراش! کدام تصویر تو  را؟! این را تویی که انتخاب می کنی زمانی که عطرت را انتخاب کردی این را هم انتخاب کن که تو  را چطور به یاد بیاورند و بعد همان خاطره را به عطرت بسپار. 

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر1393ساعت 15:57 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به یاد و خاطره هنرمند گرامی انوشیروان ارجمند

 

مجری : امیرعلی نبویان

 

آیتم ها:

یه هنرمند قدیمی » علی رونقی

متن خوانی آرام جعفری / لبخندخدا » رضاصادقی

متن خوانی پریوش نظریه / من عادت ندارم به این زندگی » کیان مقدم

متن خوانی بابک حمیدیان / دلواپسی » مسعود امامی

دوراهی » محسن یگانه

متن خوانی سیماخضرآبادی / باز میرسد نوبت خرمی » جوادبدیع زاده

سعدی خوانی ژیلاامیرشاهی / یک روز به شیدایی » تورج زاهدی

نماهنگ پایانی می تونستم » محمدزارع

 

ترانه تیتراژ پایان و تو میفهمی نام داشت و شاهین امیری خونده بود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امیرعلی نبویان:

مرا به یاد بیاور ، با همان نگاه خسته که بین رفتن و ماندن مردد بود، با همان سلام غمگین که نمیدانست به کدام پایان گره می خورد.با همان غم پنهان که پشت لبخندم بود. مرا به یاد بیاور بگذار که بمانم در خاطراتت در رویاهای گم شده ات در صندوقچه یادگاریت. لااقل نگو که نمیشناسیم ، حتی اگر نامم را هم از یاد ببری هر لبخند از سر اجباری تو را به یاد کسی می اندازد که همیشه تردید داشت ونمیدانست چرا وقتی دلش از همیشه تنگ تر است ، میخندد! مرا به یاد بیاور لااقل سعی کن گاهی به کسی فکر کنی که خانه اش روزی همین حوالی بود و دوست داشت پیش از آنکه دیر شود تمام بغضش را بخندد. ! کسی که تورا دوست داشت و هیکس هیچوقت اندوهش را جدی نگرفت.

******************************************

امیرعلی نبویان:

بگو چقدر مانده تا شکفتن زمهریر زمستان؟ تا سقوط هزاران هزار برگ دفتر خاطرات خزان؟ راستی ، چقدر مانده تا باران؟ بگو چقدر مانده که بی تابم از این غروبهای سلانه سلانه آفتاب از این طلوع های معطل بی خواب ، بگو چقدر مانده تا ریسه قندیل بر تن مهتاب؟ تا پرسه های بی قید و خنده های مستانه؟ تا جستجوی هیچ در کوچه باغ غرق ترانه ! تا کشف اندوه لبخند مادرانه تا باور یک سقف امن، تا خانه؟ بگو چقدر مانده که گم کرده راهم، چند نعره جانانه مانده به سکوت، تا تمام شدن این وحشت سقوط؟ راستی، چقدر مانده تا تابوت؟ میخندم، به هرآنچه که مانده میخندم، به هرچه که هست به سراب و نقاب میخندم ، به نمایش به سفسطه به کتاب می خندم . آری به هرچه که درد است میخندم. به کوچه ای که بی جوان مرد است میخندم. میخندم به بخاری به خانه ای که در نبودنش سرد است میخندم.

 

  

نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر1393ساعت 15:52 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به آنانی که از اشتباهاتشان هم درس زندگی می گیرند.

مجری : منصور ضابطیان و احمد اطراقچی

موضوع : گاف های پیامکی

آیتمها: سرآغاز » محمد خاکپور

متن خوانی بهاره کیان افشار/ تنهایی » فریدون آسرایی

قسمت آخر گفتگو

متن خوانی کیهان ملکی/ در حسرت ماه » گروه چارتار

متن خوانی مائده طهماسبی/ تنها » ناصر عبداللهی

ویدئوی خوش شانس ها

روزهای دلتنگی » محمدرضا هدایتی

متن خوانی حمیدرضا پگاه / بد آوردم » مانی رهنما

قصه های بجنورد - 7

عکسهایی با رنگ زرد (منبع : 1pix.ir)

گزیده ای از داستان خیمه با اجرای محمدحسین امیدی/ تصاویری از برپایی همین خیمه

علیرضا قرایی منش » اینجا هوا بارونیه

تیتراژ پایان ترانه ای بود از سالار عقیلی به نام نگارا

اشتباهات را فراموش نکنیم

               و عصبانی نشویم....

خوب بخوابین...

********************

منصور ضابطیان :

سلام که واژه نبود . یک پرنده بود که از طلوع به غروب کوچ می کرد . یک بادبادک بود که میشد سرنخش را در دست گرفت و رفت. قدم به قدم در امتداد یک ردپا که معلوم نبود مال کیست؟ و رو به کجا می رود. سلام که کلمه نبود؛ یک قصه ی بلند بود که قرار نبود هیچ وقت به پایان برسد . قصه ای که در انتهایش همه کلاغ ها به خانه هایشان می رسیدند ، حالا ولی انگار آدمهایی هستند که راز سلام را نمیدانند ، عطرش را نمی شناسند ، می گویند و می روند بی آنکه دل به کسی بسپارند . آنهایی که نمیدانند سلام یعنی آغاز یک مثنوی بلند که پایانش خداحافظ نیست ، سلام یعنی من دچار یک حس بی نهایتم. و کیست که نداند دچار یعنی عاشق؟!

نوشته شده در جمعه 21 آذر1393ساعت 0:40 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به همبازی های دوران کودکیمان

مجری : مهندس سید ایمان سرورپور

آیتمها : پارک بازی » گروه بمرانی

متن خوانی نگار استخر/ پری کوچک خواب » محمدرضا صادقی

قسمت 5 گفتگو

متن خوانی کاوه سماک باشی/ ای دل » بابک جهانبخش

متن خوانی بهاره ریاحی/ دل » احمد صفری آهنی

 شعر خوانی نوید نوروزی/ الهه ناز » بنان

رضا آرزم » بنان

تیتراژ پایان ترانه ای بود از آمین ملک به نام مثل بچگی

زمان بیشتری را صرف کودکانمان کنیم.

خوب بخوابین...

******************

سید ایمان سرورپور :

صدای چرخ خیاطی مادرم  از درز باریک پنجره ی تک جدار بیرون می ریزد. در سکوت اول شب تلویزیون سیاه و سفید همسایه هم خاموش است . علی پسر همسایه دست راست ، دسته ی میکرو طوسی رنگ را هیجان زده می کشد انقدر که از دستگاه جدا می شود و ضد حال بُردِ دست آخر من می شود. برادر کوچکم روی پای مادربزرگ چشمهایش را می بندد بی آنکه گریه کند  سرش گیج می رود. گیج خواب! میدانم درست مانند چشمهای من که از تکان های پی در پی پاهای ورم کرده ی مادربزرگ دو دو افتاده است. مادربزرگ لالایی، لالایی را پشت سر هم زمزمه می کند و صدایش در مغزم می نشیند و تا ساعت ها بی آنکه صدایش را بشنوم در ذهنم انعکاس پیدا میکند. پدر امشب اخبار نمی بیند و تلویزیون دربست در دست من است . قلبم میلرزد . تپش تند قلبم را کنار صدای چرخ ، تصویر خاموش تلویزیون همسایه و لالایی مادربزرگ حس میکنم . عیبی ندارد ، علی چند ماهی از من کوچکتر است . دوباره از اول بازی را بازی می کنیم . شاید ... شاید دست اول را من باختم. 

نوشته شده در جمعه 21 آذر1393ساعت 0:27 توسط فرشته |

سلام

 

این برنامه تقدیم شد به مردم مهربان شهرستان نمین

 

 

مجریان : محمد بحرانی - شاهین شرافتی

 

 

آیتم ها :

یادت نره » شاهین امیری

متن خوانی مهران رجبی / وقتی که نباشی » احسان خواجه امیری

گفتگو با ناصر مسعودی

صدای قطار

متن خوانی شهرام عبدلی / خاطره های قدیم » بهنام صفوی

معرفی موسیقی اینترلود اثر کیا کانچلی

نمایش رادیویی

متن هوانی لعیازنگنه / سلام » فریدون آسرایی

نماهنگ پایانی پاییز » محمد عبدالحسینی

 

 

ترانه تیتراژ پایان را کوروس سرهنگ زاده خوانده بود و عاشق شدن فایده نداره نام داشت

__________________________________________________________________________

شاهین شرافتی :

یادت نرود دیروز چقدر کشدار تمام شد٬ یادت نرود چیزی تا پایان پاییز نمانده است. سرشماری بودن و نبودن های نصفه و نیمه ات که تمام شد سری به یخچال خانه بزن. یادم نرفته است ایوان را برای حضورت آب و جارو کنم . یادم نرفته است قول دادی تا پاییز تمام نشده برگردی و غر به جانم بزنی که آخر تو هیچوقت نه آشپز میشوی و نه مرد خانه. اما آمدم ٬ هنوز آذر ماه شمع یلدایش را فوت نکرده آمدم ٬ آمدم تا بگویم حساب و کتابم را کرده ام پیش تو خیالم جمع تر است.

***************************

محمد بحرانی : ( غزلی از محمد سعید میرزایی)

کجاست جای تو در جمله‎ی زمان که هنوز…

که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟

ـ که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

سؤال می‎کنم از تو: هنوز منتظری؟

تو غنچه می‎کنی این بار هم دهان که هنوز…

چه قدر دلخورم از این جهان بی‎موعود

از این زمین که پیاپی … و آسمان که هنوز…

جهان سه نقطه‎ی پوچی است، خالی از نامت

پر از «همیشه همینطور» از «همانکه هنوز»

همه پناه گرفتند در پی «هرگز»

و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتما»ی و اتفاق می‎افتی!

ولی تو «باید»ی ای حس ناگهان که هنوز

در آستان جهان ایستاده چون خورشید

همان که می‎دهد از ابرها نشان که هنوز

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شد

به جستجوی کسی آنسوی زمان که هنوز

*******************************

خواستگاری در ۱۰ دقیقه نوشته شاهین شرافتی ( دربست)

شرافتی : آخرای آذر نرسیده به دی ماه بود که با خانواده برای امر خیری پنجشنبه رو نشون کردیم بریم خواستگاری٬ اما یه مشکلی بود ٬ من چون مهندس شیفت شب نیروگاه بودم شب قبلش تا صبح باید سرکار میبودم. اما دوراندیشی کردم و لباسای خواستگاریم که شامل کت شلوار مشکی و پیراهن سفید و یه کفش چرم واکس خورده بود وبا خودم برداشتم. شیفت تموم شده بود و من کاری نداشتم جز اینکه شیفت صبح رو با یه توفیق اجباری تبدیل به اضافه کاری کنم . هوا کم کم داشت تاریک میشد که اولین دونه های برف پشت پنجره نمایان شد . از اونجا که وسواس عجیبی تو اتو کردن لباس داشتم تصمیم گرفتم این چند ساعت رو بیکار نباشم و لباسامو ببرم اتوشویی.

بحرانی: آقا این لباسای شما که اتو دارن من کجاشو اتو بزنم؟

شرافتی: یذره بالای پیراهنش یذره چروک شده

بحرانی : باشه ولی زمان میبره ها!

شرافتی : و زمان میبره شد ۵۰ دقیقه که من ایستادم تا اتوشویی سر حوصله و با آرامش لباسارو اتو بزنه. در همین حین تلفن مغازه زنگ میخوره و آقای اتوشویی باز از سر حوصله و آرامش تلفن رو جواب میده.

بحرانی : اتوشویی کامران و برادران بدون کامبیز بفرمایید. هه هه حتما اشتباه میکنید ما اورکت سفید از شما نگرفتیم که بخواییم سرمه ای تحویل بدیم! جان ؟ صداتون نمیاد! رنگ داده؟! حتما جای دیگه بردید! بله بله من کامران هستم ولی اوورکت سفید ما نداشتیم

شرافتی : آقا چشمتون روز بد نبینه از آقا کامران انکار از اون طرف اصرار که دیدم بوی سوختگی میاد! آقا کامران پیراهنم

بحرانی : نه اشتباه گرفتی قربان روزتون بخیر خداحافظ. جانم شما با من بودین؟ ا بوی قرمه سبزیه گذاشتم عصرونه بخورم

شرافتی : آقا پیراهنم سوخت قرمه سبزی دیگه چیه؟

بحرانی : ا ا ا یه تیکه گوشه آستینش ته گرفت عیب نداره دستتو اگه مشت کنی موقع حرف زدن هیشکی نمیبینه.

شرافتی : آقا کامران بیچاره کردی منو این لباس خواستگاری یود !

بحرانی : من چند سالمه هان ؟ چند سالمه؟

شرافتی : من چه میدونم شما چند سالتونه!!

بحرانی : چندتا پیرهن بیشتر از تو سوزوندم یا نه ؟ مرد روز خواستگاری نباید خودشو همه چیز تموم نشون بده. پدر خدابیامرزم میگفت ۱۰ تا انگشت داری ۸ تاشو نشون بده!! ( منتها فقط ۴ تا انگشت نشون میده خخخخ)

شرافتی : اینکه ۴ تاست که!!

بحرانی : وسسسواسیییی

شرافتی : آقا مارو میگی با اعصاب داغون و پیراهن آستین سوخته از اتوشویی اومدیم بیرون به سرعت به محل کار برگشتیم و لباس پوشیده نپوشیده از نیروگاه زدم بیرون.البته تمام حواسم به سرآستین مشت شده تو دستم بود که مبادا کسی ببینه! اما یچیزی رو محاسبه نکرده بودم اونم برف بود. ساعت ۷ شبه و من فقط ۱ ساعت وقت دارم از خیابان ستارخان خودمو برسونم به تجریش. بیخیال ماشین خودم شدم و پیش خودم فکر کردم عاقلانه ترین راه دربست گرفتنه.اما کو تاکسی؟! تا اینکه فرشته نجاتم از راه رسید. یه پیکان گوجه ای با دور لاستیکای سفید که احتمالا از سال ۵۰ تا حالا تو موزه بوده

بحرانی : کوجا ایشالا؟

شرافتی : آقا دربست تجریش ۲۰ تومن

بحرانی : ۲۰ تومن ؟! آقا شوما برف میدونی چیه ؟ لاستیک دورسفید میدونی چیه؟ کاربراتور جوانان میدونی چیه؟ ضبط همراه با آمپیلی ( ببخشید نسدونم درست نوشتم یا نه) میدونی چیه؟ نه میخوام بدونم دستت تو خرج هس یا نه؟!

شرافتی : آقا بریم هرچی شما بگی

بحرانی : آفرین معلومه پسر باکمالاتی هستی خیلیم خوشتیپی فقط اگه دم آستینت سیاه نبود نمره ۱۹ رو از من میگرفتی!!

شرافتی : و من در حالیکه سوار یکی از خاطره انگیزترین ماشینای ایران شدم ازش پرسیدم حالا چرا ۱۹ ؟

بحرانی : چون ۲۰ فقط واسه آق چنگیزه! نمره ۲۰ کلاس ایشونن.

شرافتی: و در حالیکه فرمونو میکوبید منظورشو فهموند که چنگیز نمره ۲۰ کلاس همون پیکان گوجه ایه که من سوارشم.

بحرانی : خو گُل پسر تجریش چه خبره ایشالا؟

شرافتی : منزل کسی دعوت هستیم

بحرانی : ببخشیدا درسته شوما کت شلوار تنته ما شیش جیب ولی دلیل نمیشه منو چنگیزو غریبه بدونیاااا!.

شرافتی : آقا داریم میریم خواستگاری لطفا از کوچه پس کوچه بنداز بریم.

بحرانی : ا ! چه جالب دوماد آستین سوخته تاحالا نیده بودیم ( هرهرهر) ببخشید اونوقت گل و شیرینی چی پس؟

شرافتی : ما شیرینی الان رسم نداریم فقط گل میخریم اونم خانواده میگیرن ساعت ۸ تجریش قرار داریم اگر سوال دیگه ای نیست لطفا یکم گاز بده

بحرانی : ( بازم هرهر) باشه من گاز میدم ولی ببخشیدا گل و آقا دوماد باس بگیره. هرجام یه مدل گل باس گرفت. مثلا گلایل واسه مریض تو بیمارستان گل رز واسه آشنایی و ادای احترامه سبد گلم واسه مراسم رسمی مسمی!!

شرافتی: همینطور که داشت میگفت نگران شدم و زنگ زدم به برادر بزرگترم که بپرسم گل چی خریده! حامد جان سلام منم. منم توراهم گل چی خریدی؟ چی ! گلایل؟! ایییی وااااییی

بحرانی : گل گلایل عیب نره بپرس چه رنگیه؟

شرافتی : چه رنگی گرفتین؟ سفید؟

بحرانی : اوخ اوخ اوخ من جای تو بودم نمیرفتم خعیلی معنی بدی داره یعنی شماها مریضین ماها آدمای سالمی هستیم آقا خیییلی بده( همه حرفاشو با هرهر کرکر میزدا)

شرافتی : ببین حامد یه کاریش بکن گلایل سفید خیلی معنی بدی میده خداحافظ

بحرانی : ببین به نظر من امشب نرو . جدی میگم آستین سوخته، گل گلایل، برف ،ترافیک ٬ حالا خودت میدونی

 شرافتی : آقا ته دل ما که خالی شد هیچ این ترافیکم سنگین تر شد هیچ حالا ساعت ۷:۳۰ و ما هنوز به خیابون ولیعصرم نرسیدیم. سر آستین سوخته و گلم که خودتون میدونین.

بحرانی : آهنگ ماهنگ چی گوش میدی گل پسر؟ رادیو پیام، آوا، جوون، تهران ، سلامت چی واست بذارم؟

شرافتی : آقا هرچی خودت دوس داری فقط مارو برسون

بحرانی : باشه چون خوشتیپی رادیو خوبرو برات میذارم آ

شرافتی : و گوینده رادیو اینطور شرو کرد

بحرانی : خب میرسیم به برنامه با من حرف بزن که امروز میخواییم راجع به آداب معاشرت صحبت کنیم. ببینین دوستان اولین دیدار مهمترین دیداره. شما اگه در جلسه اول ظاهر نازیبایی داشته باشید تا ابد در ذهن اون آدم تصویر خواهد شد. مثلا اگر شلوارتون گلی باشه یا آستین پیراهنتون سیاه شده باشه همیشه شمارو یک فرد نامرتب و شلخته تصور میکنن. یا مثلا وقتی شما به یک مهمونی رسمی میخوایید برید باید گل مناسب تهیه کنید گل مناسب برای مراسم....

شرافتی : دیگه کم کم قلبم داشت میومد تو دهنم ساعت ۸ شده بود و نه من و نه خانواده به محله برگزاری سران در کاخ خواستگاری نرسیده بودیم و اگرم میرسیدیم تازه تکلیف آستین لباس و گلمونم مشخص بود تا اینکه ، تا اینکه چی؟ تا اینکه تلفنم زنگ خورد و بهناز خانم عروس آینده خانواده با هزار معذرت خواهی گفت : واقعا ببخشید امشب مشکلی برامون پیش اومده نمیتونیم در خدمتتون باشیم . پدر از شهرستان میومدن برفگیر شدن امشب نمیرسن به مراسم . آقا مارو میگی خبر بهتر از این مگه میشه؟ حالا پیش اومده دیگه بهناز خانم عیبی نداره ایشالا یه فرصت دیگه در خدمتتون هستیم ولی دیر به ما خبر دادین اما عیبی نداره

بحرانی : ( هرهرهر معروف) خوشحالی دیگه آره

شرافتی : خیلی

بحرانی : کرایت میشه ۵۰ تومن

******************

شهرام عبدلی :

بین تمام عکسهای کودکی ام همانی را دوست دارم که کنار تو ایستاده ام.با خنده ای از ته دل . انگار فقط میخواستم نبود دندانهایم را به رخ عکاس بکشم. با موهای فرفری و چشمهایی که هنوز معصومیت کودکانه ی خودشان را داشتند . کنار باغچ هی آجر چینی شده ی حیاط و بوته های گل رزهای مادر . خوب یادم هست بعد از این عکس دعوای جانانه ای بر سر سوار شدن سه چرخه ی زرد تو داشتیم. هنوز یادم نرفته صدای پدر را که مدام میگفت یک دقیقه بی حرکت وایسا بچه جان بگذار حداقل یک عکس درست و حسابی داشته باشی. اما به خیال شیرین کاری های کودکانه دست به چه کارها که نمی زدیم . ژست های عجیب و غریب ، شیطنت هایی که نمی دانم چطور به ذهنمان می رسید و از همه مهمتر خنده هایی که حالا حسرتشان را می خوریم. در هر برگ آلبوم یک سال بزرگتر می شوم ، بزرگتر می شوی. تا اینکه دیگر هر کداممان راهش جدا می شود و می رسی به عکس تکی گوشه ی یک قاب کهنه ی کنج دیوار. همینجاست که حس مالکیت، مفهوم عکس را تغییر میدهد . برای همین همیشه عاشق عکسهای بچگی مان بودم

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 آذر1393ساعت 16:1 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به آنانکه در میان دل مشغولی ها ٬ زیبایی های زندگی را فراموش نمیکنند

 

مجری : علی اکبر عبدالرشیدی

 

آیتم ها:

دل عاشق » علیرضا عصار

متن خوانی رامین ناصرنصیر / غم عشق » بیژن بیژنی

گفتگو با ناصرمسعودی

متن خوانی آشامحرابی / صدای آشنا » منوچهرطاهرزاده

گفتگو با هامان ۵ ساله

متن خوانی علی سلیمانی / جان مریم » محمدنوری

نماهنگ پایانی بردی از یادم » پژمان مبرا

 

ترانه تیتراژ پایان را بنیامین بهادری خوانده بود و یه خونه نام داشت

_________________________________________________________ 

 علی اکبر عبدالرشیدی :

قدیم ترها٬ همان موقع که کسی معنای رفتن را نمیدانست ٬ آنروزها که همه فقط می آمدند ٬ می آمدند و میماندند٬ کسی کاری جز دوست داشتن نداشت. حتی اگر مردم دلشوره های بی پایانشان را به دوردستها تبعید میکردندباز هم کسی پیدا میشد که از عمق چشم هایشان تمام غصه ها را ببرد و جز شنیدن اندوه دلها دغدفه ای نداشت. قدیم ترها کسی دلتنگ نمیشد٬ کسی نشان خانه اش را گم نمیکرد. اگر دلش میگرفت مطمئن بود کسی در همسایگی خانه اش هست که دلش بلرزد. قدیم ترها مسافرها را نگاه های گرم و مهربان بدرقه میکرد. دستی بود که آب پشت سرشان بریزد و پنجره ای که همیشه چشم به راهشان باشد. قدیم ترها همه با هر کار و مشغله ای عاشق بودند.

 

نوشته شده در دوشنبه 17 آذر1393ساعت 22:50 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به دانشجویان دیروز و امروز

 

مجری : امیرعلی نبویان

 

آیتم ها :

ساز غمگین » زنده یاد عباس مهرپویا

متن خوانی لادن موستوفی / عاشقانه ها » خواجه امیری

قسمت دوم گفتگو با ناصرمسعودی

متن خوانی شهریار شهریاری / حواسم بهت بود » رضاصادقی

متن خوانی بیننده منتخب

متن خوانی سپند امیر سلیمانی / غم دوری » محمد اصفهانی

سعدی خوانی ژیلا امیرشاهی / فراش خزان » سالارعقیلی

نماهنگ پایانی نرو » امیر یگانه

 

ترانه تیتراژ پایان را جمشیدجم خوانده بود و یاردبستانی نام داشت

_________________________________________________________________________

امیرعلی نبویان:

سلام منم پیامک ، گمان نمیکنم کسی بیشتر از من به چشمهای تو خیره شده باشد ، هیچکش در این دنیا مثل من با بغض و لبخند تو رفیق نیست. وقتی سلامی خوشحالت میکند ، وقتی نوشته های یک دوست دلت را میشکند ، وقتی تورا به یاد می آورند و یا نادیده ات میگیرند ، این منم که زل زده ام به چهره ای که قرار است کسی رازش را نداند. حتی وقتی دروغ میگویی میبینم ، میبینم که مینویسی خوبم اما حالت هیچ خوب نیست . نمیتوانم اما دوست داشتم گاهی خودم برایت پیامی بفرستم تا برسد به نگاهی که سالهاست منتظر پیامکی مانده است، پیامی که خیلی دیر کرده و حالا حالاها تصمیم ندارد به دست مشترک مورد نظر برسد . نمیتوانم اما دوست داشتم برایت بنویسم به سلام ها و خداحافظی های من دل نبند ، بنویسم آن پیام که سالهاست به انتظارش نشسته ای اینجا پیدا نمیکنی . خیلی دوست داشتم اما نمیتوانم . فقط گاهی مرا مرور کن و فراموش نکن میتوان تورا به دنیایی ببرم که دیروز بود و تو هیچ شهامت نداشتی تجربه اش کنی . وقتی دلت گرفت مرا دوباره بخوان 

نوشته شده در دوشنبه 17 آذر1393ساعت 12:40 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم سخت کوش روستای دیزج خلیل از توابع شهرستان شبستر

 

مجری : دکتر رشیدکاکاوند

 

آیتم ها:

من شادم » داریوش رفیعی

متن خوانی سیما خضرآبادی / بهت نگفتم » ناصرعبدالهی

سووشون

گفتگو با ناصرمسعودی

تقویم هفته

حافظ خوانی

مهر سیه چشم » نادر گلچین

نماهنگ پایانی بیداد » پوریا اخواص

 

ترانه تیتراژ پایان را شهرام ناظری خوانده بود و بیقرار نام داشت

________________________________________________________________________

دکتر رشید کاکاوند:

تو از کدوم شب به من رسیدی

که خواب چشمات پر از ستارس

کدوم بهارو نفس کشیدی

که هر کلامت شعر دوبارس

تو قصه ما کدوم پرستو

پی شکار یه آشیونس

کجای قصه به گُل نشستی

که دست امنت سقف یه خونس

با تو ورق خورد دفتر بختک

منو رسوندی به مرز رویا

کبوترو از قفس پروندی

ماهی تنگ و بردی دریا

من از تو خالی تو از تو لبریز

تو سبز لبخند من بغض پاییز

کلاف خواب چشمامو وا کن

با من خودی شو با من بیامیز

به من بپوشون لباس شبنم

منو بگیر از هجوم تردید

که بی قرار یه اتفاقم

شبیه لمس گونه خورشید

من از تو خالی تو از تو لبریز

تو سبز لبخند من بغض پاییز

کلاف خواب چشامو واکن

با من خودی شو با من بیامیز

************************************

 دکتر رشید کاکاوند : (53 ترانه عاشقانه از سروده های شمس لنگرودی)

چه می گذرد در دلم

که عطر آهن تفته از کلماتم ریخته است

چه می گذرد در خیالم

که قلقل نور از رگهایم به گوش می رسد

چه می گذرد در سرم

که جر جر طوفان بند شده در گلویم می لرزد

 

سراسر نامها را گشته ام

و نام تو را پنهان کرده ام

می دانم شبی تاریک در پی است

و من به چراغ نامت محتاجم

طوفانهایی سر چهارراه ایستاده اند و

انتظار مرا می کشند

و من به زورق نامت محتاجم.

آفتاب را سمت خانه تو گیج کرده ام

گل آفتاب گردان ونگوگ!

حضور تو چون شمعی ته دره کافی است

که مثل پلنگی به دامن زندگی در افتم

قرص ماه حل شده در آسمان!

 

چه می گذرد در کتابم

که درختان بریده بر می خیزند

کاغذ می شوند

تا از تو سخن بگویم.

 

چه می گذرد در سرم

که در نوک پا قدم بر می دارند، ببر و خدا

در خیالم.

***************************

دکتر رشید کاکاوند : (به امید آن روزی که او میگوید نوشته سیدعلی صالحی)

روزی می آید که جهان کودکستان بی در و دروازه ای خواهد شد آنجا هرکسی وظیفه خود را به نیکی و راستی آموخته است یکی مهربانی را نقاشی میکند دیگری گلها را به خانه نور میخواند و سومی مشغول سرودن ستاره میشود آنجا از نام و نشان و قبیله خبری نیست و نه هم همه را، همه هم را عزیزم عزیزم صدا میزنند روزی میرسد که کودکی برای تماشای کلکسیون کینه به موزه میرود تا از جهالت اجداد خود باخبر شود آن روز بجای درخت بی ثمر تنهایی کنار هر کوچه شکوفه های برکت و بهار و بیداری میروید و نه هم همه را ، همه هم را عزیزم عزیزم صدا میزنند.

نوشته شده در دوشنبه 17 آذر1393ساعت 12:38 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه نقدیم شد به تمام ایرانی ها در گوشه گوشه این کره خاکی

موضوع : عجیب ترین اسامی شهر و روستا در ایران

مجری : منصور ضابطیان

مهمان برنامه : میثم شاه بابایی. عکاس و مستند ساز

آیتمها : کنار تو » حمید یعقوبی

حسین نور شرق » رشک پری

متن خوانی بابک حمیدیان(نویسنده منتخب:شراره مافی)/محبت »هومن جاوید

بابک برهانی » تغییر

گفتگو با صدرا 4 ساله

سلام به صلح » محسن چاوشی بر روی عکسهای میثم شاه بابایی از مرگ ماندلا

7 پرسش با رادیو7 » شبنم قلی خانی

علی زند وکیلی » غروب کوهستان

قصه های بجنورد - 6

شاید نمی دونی » مجتبی زنده دل

خنده و گریه » بابک اشکان

بریم دشت » حسن عابدینی

مازیار فلاحی » برای باران

ماهی برکه کاشی » حجت اشرف زاده

*************************

منصور ضابطیان :

پاییز چقدر خاطره دارد از ما. راه دور نرو! پاییز سال پیش کجا بودی؟ به کدام لبخند دل خوش کرده بودی؟ کدام بغض در گلویت نمی شکست؟ و تردید چگونه شکستت داد که بگویی پاییز زیباست وقتی تو باشی همه چیز در پاییز زیباست. و یک لحظه هم از ذهنت عبور نکرد پاییز سال بعد چگونه خاطرات آن همه زیبایی خنجری می شود که در آن تمام روزهای تو را خط خطی میکند و تو هر روز در جستجوی این پرسشی که کدام را هرا خطا رفتم؟ کدام ترانه را ناتمام خواندم؟ کدام کلاغ را از شاخه درخت پراندم؟ و کدام سیب را کال چیدم که سزایم این شد که تا آخر عمر باید در هر خانه ای را بکوبم و از هر که در را گشود سراغ تو را بگیرم؟پاییز امسال هم دارد به مرز فراموشی میرسد اما هنوز فرصت هست . این بار... این بار در انتهای همان راه که اشتباه رفتی بایست و برای کلاغی که از شاخه پرید ترانه ی ناتمامت را به انتها برسان . شاید در خاطر کسی که مثل هیچکس نیست جان بگیری. او یک لحظه مکث کند از خودش بپرسد کجای خاطراتم این ترانه را گم کردم؟! بعد به آسمان نگاه کند، به رد عبور کلاغی که دور می شود تا خبری را به شهر خود برساند.

 

 

نوشته شده در جمعه 14 آذر1393ساعت 0:48 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به آنانکه با تلاش و پایداری معلولیت را شکست دادند

مجری : سید میلاد اسلام زاده

 

آیتم ها:

سایه به سایه » احسان خواجه امیری

متن خوانی لیلا برخورداری / خدا»شهاب اناری ایمان سرورپور

متن خوانی کامران تفتی / چه سلامی » مانی رهنما

متن خوانی الهام جعفرنژاد / آخر خط » حامد طاها

زندگینامه خواجه انصاری مهدی بقا ئيان 

متن خوانی مهرداد صدیقیان / تورو دوست دارم» مازیار فلاحی

هانیه فرهادخانی بیننده منتخب

متن خوانی ارسطو خوش رزم / وقتی که تنهام »جاویدعسگری

متن خوانی زویا امامی 

نماهنگ پایانی بار  آخر » عارف جعفری

 

ترانه تیتراژ پایان را گروه چارتار  خوانده بود و باران تویی نام داشت

_____________________________________

 میلاد اسلام زاده:

اولین باد که در تن شاخه ها وزید برگ شدم اما نبودی. زیر پای تمام رهگذران خیابان موسیقی پاییز نواختم. روی شانه های باد کوچه به کوچه ی شهر را گشتم اما صدای پای تو از هیچ گذری نیامد. اولین باران پاییز که بارید ، باران شدم اما نبودی . پا به پای تمام قطره های باران ، پشت تمام چراغ قرمزهای جهان، لای موهای تمام بچه های گل فروش ، روی تمام شیشه ها چکیدم اما نبودی. اولین چتر که باز شد در همهمه ی صدای تصادف قطره های باران بر تن چترها چیزی شبیه صدای تو به گوشم رسید. شهر در سکوت غرق شد  و صدای تو بود... و صدای تو بود که مرا به اینجا رساند . تنهاترین چای پاییز که  روی رومیزی قلمکار نشست ، آمدی دو حبه لبخند زدی و گفتی: دیدی که آمدم؟! اواخر پاییز بود و من برای اولین بار دلم لرزید!   

 

**************

کامران تفتی:

کافیست یک بار به سراغت بیاید حسی به تلخی یک بلاتکلیفی ! آنگاه دوست خواهی داشت تمام جاده هایی که برای نرسیدنت،... چه سوگوارانه است این خواستن و دوست داشتن ولی هرچه باشد به سردی سردرگمی میان ثانیه ها می ارزد، نه؟! اینطور نیست؟! تفاوتی نمی کند از چه جنس باشد : ماندن بر سر دو راهی انتخاب یا ایستادن ابتدای جاده ای که مقصدش نامعلوم است. هر دو بلاتکلیفی ست . تلخ است. تکلیف لحظه که روشن است زندگی باید کرد، همچنان زندگی باید کرد.

**************

الهام جعفر نژاد:

لحظه ای به اخترکم بیا ، بیا و این فکر و خیالهای مرا سر و سامان بده و بعد ... بعد هرجایی که خواستی برو. خواستی کوچ کن. جایی که فکرم هم به تو نرسد یا اصلا همین جا بمان تا رویای دست نیافتنی ام باشی. شازده کوچولو می گفت تو مسئول آنی میشوی که اهلی اش کرده ای . تو مسئول گلت هستی! اما کاش می فهمیدی هیچ سوالی سخت تر از همین سوالی نیست که مدتهاست فکرم را به خود مشغول کرده است. همین سوالی که مدام از خودم می پرسم و هیچ جوابی برایش پیدا نمی کنم. راستی تو گل من هستی یا نه؟!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 13 آذر1393ساعت 14:26 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به اهالی مهمان نواز شهرستان پاوه

مجری : محمدبحرانی – شاهین شرافتی

 

آیتم ها :

پلک شب » پوژنگ پروازی

متن خوانی رامتین خداپناهی / خداحافظ نگو » فریدون آسرایی

زندگینامه خواجه نصیرطوسی مهدی بقائیان

صدای جعبه موزیکال

متن خوانی گلاره عباسی / مادر » ایلیا منفرد

معرفی موسیقی مارش اسلاو اثر چایکوفسکی

متن خوانی اکرم محمدی

نماهنگ پایانی نمیدیدم که هستی » حمیدخندان

 

ترانه تیتراژ پایان را داریوش رفیعی خوانده بود و تنهاتویی نام داشت

_________________________________________________________________________

شاهین شرافتی :

دفتر نقاشی ام را باز میکنم مدادرنگی هایم را حاضر غایب میکنم و میان رنگها بین زرد کهربایی و زرد پاییزی تفاوت قائل میشوم پاییزی میکشم شبیه آنچه نیست اما دوست دارم که باشد. خانه ای را میکشم اجاقش گرم بامش بارانی و مردمانی اهل گفتگو . ناگهان شب را میکشم اما نه با رنگ سیاه شاید آبی شاید سرخ شاید سپید . بیا پشت پلک شب چشم بگذاریم شاید در این پاییز دلمان برای هم تنگ شد

 

نوشته شده در پنجشنبه 13 آذر1393ساعت 14:18 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به تمام کسانی که برای سلامتی انسانها تلاش میکنند

مجری : استاد علیرضامعینی

 

آیتم ها :

غنچه پاییز » محمد نوری

متن خوانی محمد شیری / جوونی » قاسم افشار

زندگینامه خواجه نصیرطوسی مهدی بقائیان -2

متن خوانی شبنم معززی/ نفس » علیرضا عصار

متن خوانی آرش مجیدی/ مرغ سحر » نادر گلچین

قطعه موسیقی اثر موتزارت

متن خوانی ارسلان قاسمی / تقدیر » خشایار اعتمادی

نماهنگ پایانی چه کردی » مهدی یغمایی

 

ترانه تیتراژ پایان را حمید شمشکی خوانده بود و رقص پروانه نام داشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

استاد علیرضا معینی :

غمگین نباش، آینه ها را نگاه کن

قدری بخند ، گاه کمی اشتباه کن

از باغ های سیب و انار و ترانه ات

سمت کویر خستگی من نگاه کن

از پشت ابرهای غم آلود روزگار

بیرون بیا و صحبت از آغوش ماه کن

لب باز کن شبی، به سماع آر زلف را

دل را مرید میکده و خانقاه کن

غمگین نباش شعر سپید همیشه ام!

بشکن سکوت را ، غزلی روبه راه کن

*************************

استاد علیرضامعینی: ( شعری از امیرعلی سلیمانی)

نشسته ام مثل بچه شیری ، که دل به چشم غزال دارد

 بهار گیسوی و چشم سبزی ، که با زمستان جدال دارد

 مرام چشمش مرام جادو ، هزار جنگل ، هزار آهو

 خزر به گونه ، خزان به گیسو ، به جای ابرو هلال دارد

 کشیده نقشی به روی شالش ، چه نقشه هایی ، خوشا به حالش

 نشان خون خواهی از جنوب و نشان مهر از شمال دارد

 پرنده ام رو به آسمانش ، همیشه دل بسته ام به خوانش

 که آروزی من است و این من ، چه آرزویی محال دارد

 چه چشم های ترانه سوزی ، چه وزن نابی ، عجب عروضی

 شکوه شعر دری ست نامش ، غزل کنارش خیال دارد

 تو شمس باشی و مولوی من ، غزل بخوانی و مثنوی من

 چنان که پیر منی تو امشب ، جوان شدن احتمال دارد

 بخند تقویم روزگارم ! نشان نده چند سال دارم

 غمی که در سینه ام نهفته ، قریب هفتاد سال دارد

****************************

استاد علیرضامعینی: ( متنی از محمدرضا مهدی زاده)

هنوز وقتی سرم را روی شانه ات می گذارم، بهشت با همه عظمتش در من جریان پیدا می کند. هنوز وقتی نگاهم می کنی، خودم را در کنار کوه پایه های کودکی ام می بینم؛ با شاه پرک هایی که روی پیراهنم پرواز می کنند. هنوز نمی دانم چند سال و چند جاده و چند احساس از تو دور شده ام. فقط هر وقت دلم برای گهواره ای که تکان می دادی تنگ می شود، رو به روی آینه می ایستم و دنبال دخترکی می گردم که اگر نیم روزی مادرش را نمی دید، آرام و قرار نداشت. قلب تو از خانه بزرگتر بود و از مهتاب روشن تر. تو را از همه زیبایی ها بیشتر دوست داشتم. باور کن هنگامی که در خانه بودی گل میان گلدان ها خوشبوتر می شدند و تماشای تصویر کتاب داستان ها دیدنی تر. تو دستم را می گرفتی و نمی گذاشتی قلبم در پیاده روهای پر ازدحام دروغ و گناه گم شود. تو هر روز صورتم را در حوض صداقت می شستی و شب ها با جرعه ای قصه شادم می کردی. وقتی قرآن می خواندی، فرشته ها خاموش می شدند و ستاره ها برای شنیدن صدایت تا سقف خانه فرود می آمدند. تو می خواندی و من به کوچه های ملکوت سفر می کردم. تو می خواندی و من در لابه لای رشته های باران به تو سلام می گفتم. می خواهم امروز دوباره کنارت بنشینم. شاید بتوانم یک بار دیگر در چشم های پر ستاره ات شناور شوم و دوباره بر بال های خاطره ها سوار شوم و قصه های شیرین کودکی را مرور کنم. صدایت می کنم. آنگاه که از نامهربانی ها به تنگ آید دلم مادر.

************************

استاد علیرضامعینی : (غزلی از علیرضا بدیع)

به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست

کسی به جز تو در این روزگار با من نیست

نه یک ــ نه ده ــ که تو را صد هزار بافه ی مو

دریغ از این که مرا صد هزار گردن نیست

تو را چنان که تویی هیچ شاعری نسرود

زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس زن نیست

مخاطبان عزیز! این زنی که می شنوید

فرشته ای است که البته پاک دامن نیست

که دست هر کس و نا کس دخیل دامن اوست

ولی رسالت او مستجاب کردن نیست

طنین در زدنش منحصر به این فرد است

که هیچ طنطنه ای اینقدر مطنطن نیست

ــ خوش آمدی ... بنشین ... آفتاب دم کردم

که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست

زمانه ای شده خاتون که هفت خوان از نو

پدید آمده اما یکی تهمتن نیست ...

*******************************

استاد علیرضا معینی : ( شعری از کبری موسوی)

دوباره حرف تو شد در ميان ماهی ها

تويی كه بسته به جان تو جان ماهی ها

اگر چه تو پری كوچک فروغی، باز

شنيدنی است غمت از زبان ماهی ها

ببين خدای من آن شب چه قدر شاعر بود

كه ريخت طعم تو را در دهان ماهی ها

شبی كه با هيجانی زلال رقصيدند

ميان بركه ذوقم، ترانه ماهی ها

و شب به نيمه رسيد و غزل به نيمه و آه…

به روی خاک، تن نيمه جان ماهی ها

دل تو ساقه تردی ز نور بود افسوس

كه نور می شكند در جهان ماهی ها

تو را نه آب،‌ نه آيينه در نمی گنجد

تو ماورای زمينی تو ماه، ماهی! ها! 

*************

(جلال بتوئی) :

شاعر تر از انگورم وقتی تو شرابی تو

لب، تشنه ی یک دریاست آنجا که تو آبی تو

پس کوچه ،پس از کوچه تنهایی من با من

این قصه ی دیرین را احوال مرا بی تو

جز شب، من و تنهایی ،جز غک چه کسی دانست؟

غرق تب و تابم من غرق تب و تابی تو

از روز تو روشن بود این دستوش کولی،ماه

تاریک تر از جهل است وقتی که نتابی تو

یک عمر جهان رفت و رفتی کجا افسوس!؟

از ما که گذشت اما باید بشتابی تو

این جبر معاصر بود ،ایم مثل حقیقت، تلخ

دیدن پس از عمری که در پشت نقابی تو

زیبایی مطلق را دیده است کسی؟

آری! من دیده و می بینم هر وقت که خوابی تو

***************

(قاسم صرافان):

در نصف جهان ماه کلیسا شده ای پس

هک اهل حسابی تو و هم اهل کتابی

هم کیش تو هستم من از آن لحظه که دیدم

یک بوسه در آیین تو دارد چه ثوابی

جز رفتن و هرگز نرسیدن به تو دیگر

سیراب ندیدم بکند هیچ سرابی

در شب چه کند سینه ی این برکه ی بی تاب

وقتی که تو ای ماه ،نخواهی که بتابی

راهب شده ام گوشه ی محراب دو ابروت

اما نرسید از ملکوت تو جوابی

امروز ندیدی دل آیینه ای ام را

یک روز بیاید که بگردی و نیابی

دردانه ی جلفا چه عشق نفسگیر

و عجب حال خرابی!

***************

(حسن یعقوبی):

یک اتفاق ساده ولی ماندگار شد

وقتی که چشک من به نگاهت دچار شد

لب را گشودی و دلم آغوش باز کرد

خندیدی و جهان ، همه باغ انار شد

پاییز فصل خاطره های قشنگ ماست

هروقت حرف غنچه لبت زد بهار شد

آواره بود تا به نگاهت قدم گذاشت

در شهر چشمهای تو، دل ماندگار شد 

**************

آرش مجیدی:

خورشید که غروب می کند سیاهی شب پیدا می شود و دیگر خودم می مانم و خودم. حال سربازی را دارم که تمام روز را به اجبار دویده  و حالا تمام فکر و ذکرش شده شبی که باید به نگهبانی از ستاره ها بگذراند. دیگر رژه خاطرات و تبعید یادگارها به دورترین نقطه ی دنیا هم بی اثر است. باید دلتنگی هایت را جایی گوشه ی برجک جای بدهی و تا سپیده ی صبح میان تکه کاغذهایت زندگی کنی. میان همان دستنوشته هایی که خورشید را ندیده مچاله می شوند و به هدف نمی خورند. سربازی می شوم که فصل هایش را روی دیوار خط کشیده و حالا در انتظار رهایی از تنهایی بی انتهایش می نشیند و مرغ سحر را زیر لب زمزمه می کند. ما آدمها همیشه دور می شویم و دلتنگ. نزدیک می شویم و دلسنگ. من هم شبیه به همان سربازم. سربازی که به نگهبانی از روشن ترین ستاره ی شب مامور شده است . فقط دعا کن بین چرک نویس های مچاله شده ی شب های نگهبانی روانه ی ناکجا نشوی. راستش من حافظه ی خوبی ندارم.

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 11 آذر1393ساعت 21:32 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به آنانکه برای آسایش دیگران تلاش میکنند

مجری : امیرعلی نبویان

 

آیتم ها:

نقاشی » علیرضا تهرانی

متن خوانی بهزاد رحیم خوانی / لحظه ها » فرزاد فرزین

رندگینامه خواجه نصیر طوسی مهدی بقائیان

متن خوانی ترلان پروانه / گذشته » افشین مقدم

اکسیژن » بابک جهانبخش

گفتگو با ریحانه 6 ساله

شعرخوانی امید صباغ نو / مدار بی قراری » بابک جهانبخش

نماهنگ پایانی دوست دارم خدا » رضاصادقی

 

ترانه تیتراژ پایان را مازیار فلاحی خوانده بود و ازت متشکرم نام داشت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امیرعلی نبویان :

هنوز گاهی درست مثل شبهای مشق همه حرفهای مهم از نقطه ها به سرخط میپرند و گم میشوند و به زبانم نمی آیند . انگار گفتنی ترین لحظه هایم لغتنامه من مترادف لکنتند آن لحظه های دستپاچه شدن ، من من کردن آن لحظه های فراموش کردن تمام حرفها که برسد سکوت شروع میکند به تعریف کردن گفتنی ترینها . خلاصه که چشم تو مقصر بود که زبان من قاصر شد از گفتن سلام حتی جواب سلام . سین و لام و الف و میم ، همین. اینکه دیگر کاری نداشت. اینکه دیگر حاضرجوابی نمیخواست . فقط باید چشمم را میبستم و میگفتم سلام.

*******************************************

امیرعلی نبویان:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا زخوب رویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببیندم

گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن بر آید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد

گفتا خموش حافظ که این غصه هم سرآید

*************

امید صباغ نو :

نمی فهمم دلیل اصلی اعلان جنگش را

که از عشقش به یادم نیست الا دنگ و فنگش را

همیشه ادعا می کرد تنها عشق او هستم

شبیه ادعای خود عوض کرده ست رنگش را

چرا با سنگ حرفش دست رد بر سینه ام می زد

کسی که می زدم بر سینه ام یک عمر سنگش را

من از زیبایی اش جز خوش خط و خالی نمی دیدم

علاقه مانعم شد حس کنم خوی پلنگش را

پدر فهمید عشقش کار دستم می دهد آخر

از این رو برد پنهان کرد در پستو تفنگش را

زمانه باز هم بالا و پایین می برد ما را مگر

پایان ببخشد بازی الاکلنگش را

من از ان کس که دیگر نیست در شعرم نمی گویم

اگر چه می کشم بر دوش عمری نام و ننگش را

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 11 آذر1393ساعت 21:25 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به آنانکه خشم خود را کنترل میکنند و دیگران را میبخشند

 

مجری دکتر رشید کاکاوند

عیدآمد » فرشادجمالی

متن خوانی فاطمه گودرزی /غوغای سکوت » سهیل نفیسی

سووشون

گفتگو با مجید مظفری

تقویم هفته

حافظ خوانی

زلف برباد مده » سالارعقیلی

متن خوانی پژمان بازغی/ آدم و گندم » سیناسرلک

نماهنگ پایانی عیدانه » فرزاد دزدمه

 

ترانه تیتراژ پایان بگو کجایی نام داشت و کوروس سرهنگ زاده خوانده بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دکتر رشیدکاکاوند:

 

به پات زندگیمو بریزم کمه

تو از هرچی تو زندگیمه سری

تورو آرزو کرده بودم ولی

تو از آرزوی منم بهتری

بهم حق بده هرچقدر دورشی

نتونم به تنهایی عادت کنم

همیشه به هرچی که نزدیکته

به عطرت به آیینت حسادت کنم

تمام لحظه هایی که نباشی

من از دست خودم دلگیر میشم

تو میری که نبینم گریه هاتو

تو میری که نبینی پیر میشم

من و تو عاشقیم اثبات کردیم

نرو من به خودم بی اعتمادم

بری اونقدر بزرگی تا همیشه

نمیدونم کیو از دست دادم

تو دیدی یه عمره اسیر شبم

که از هر دری با چراغ اومدی

بهت گفتم عشق اتفاق برام

تو با یک بغل اتفاق اومدی

یه لحظم نمیشه ازت دورشم

نفسهام همه با هوای توئه

چیکار کردی با جهانم که هنوز

رو هر جاده ای ردپای توئه

تو اونقدر بزرگی که حتی یه عمر

برای تو دوست داشتن من کمه

تو هستی خیالم از این راحته

یکی این روزا مثل تو پشتمه

 

***********************************

دکتر رشید کاکاوند :

من مرغ کور جنگل شب بودم

باد غريب ، محرم رازم بود

چون بار شب به روي پرم مي ريخت

تنها به خواب مرگ ، نيازم بود

هرگز ز لابلاي هزاران برگ

بر من نمي شکفت گل خورشيد

هرگز گلابدان بلور ماه

بر من گلاب نور نمي پاشيد

من مرغ کور جنگل شب بودم

برق ستارگان شب از من دور

در چشم من که پرده ي ظلمت داشت

فانوس دست رهگذران ، بي نور

من مرغ کور جنگل شب بودم

در قلب من هميشه زمستان بود

رنگ خزان و سايه ي تابستان

در پيش چشم من همه يکسان بود

مي سوختم چو هيزم تر در خويش

دودم به چشم بي هنرم مي رفت

چون آتش غروب فرو مي مرد

تنها ، سرم به زير پرم مي رفت

يک شب که باد ، سم به زمين مي کوفت

و ز يال او شراره فرو مي ريخت

يک شب که از خروش هزاران رعد

گويي که سنگپاره فرو مي ريخت

از لابلاي توده ي تاريکي

دستي درون لانه ي من لغزيد

وز لرزه اي که در تن من افتاد

بنياد آشيانه ي من لرزيد

يک دم ، فشار گرم سرانگشتش

چون شعله ، بال هاي مرا سوزاند

تا پنجه اش به روي تنم لغزيد

قلب من از تلاش تپيدن ماند

غافل که در سپيده دم اين دست

خورشيد بود و گرمي آتش بود

با سرمه اي دو چشم مرا وا کرد

اين دست را خيال نوازش بود

زان پس . شبان تيره ي بي مهتاب

منقار غم به خاک نماليدم

چون نور آرزو به دلم تابيد

در آرزوي صبح ، نناليدم

اين دست گرم ، دست تو بود اي عشق

دست تو بود و آتش جاويدت

من مرغ کور جنگل شب بودم

بينا شدم به سرمه ي خورشدت

***********************

دکتر رشید کاکاوند:

دستش از گل چشمش از خورشید سنگین خواهد امد

بسته بار گیسوان از نافه ی چین خواهد امد

از تبار دلستان لولیان بیستونی

شنگ و شیطان با همان رفتار شیرین خواهد امد

با شگرد سامری را ساحری امیز نازش

تا دوباره از که بستاند دل و دین خواهد امد

با همان ان ی که پنداری خود از روز نخستین

شعر گفتن را به حافظ داده تلقین خواهد امد

بی گمان از اینه_جشن سرور امیز حسنش_

راه دوری تا من_این تصویر غمگین خواهد امد

عشق گاهی زندگی ساز است گاهی زندگی سوز

تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد امد

                                                       ای دل من !سر مزن بر سینه این سان نا شکیبا

                                                       لحظه ای دیوانه جان!ارام بنشین خواهد امد

                                                       خواهد امد خواهد امد اری اما گر نیاید

                                                       باز سقف اسمان امروز پایین خواهد امد

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 11 آذر1393ساعت 21:10 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به خاطره آنانی که نیستند ولی بیشتر از هر کسی هستند

مجری : منصور ضابطیان

موضوع : بعد 120 سال اگر فوت کنید دوست دارید مردم درباره تان چه بگویند؟

آیتمها: من از سفر میام» علی سهراب

پخش گزیده ای از گفتگو با مرحوم بابک بیات

متن خوانی رامین ناصر نصیر/ خشایار اعتمادی »؟

قسمت 7 گفتگو

متن خوانی مانی رهنما/ قاب عکس » مانی رهنما

متن خوانی بامداد و غزل بیات (فرزندان مرحوم بیات)

قصه های بجنورد- 5

مهرداد شهسوار زاده » دریا

پخش سکانسهایی از فیلمهای جمشید مشایخی به مناسبت تولدش

متن خوانی حامی/ سیاه و سفید » حامی

گفتگو با ایلیا 6 ساله

ولایت عشق » محمد اصفهانی

حامی » طلایه دار

تیتراژ پایان ترانه ای بود از علی سهراب به نام جوانه

آنچنان زی که بمیری برهی

           نه چنان زی که بمیری برهند(سنایی)

خوب بخوابین...

*****************

منصور ضابطیان:

نفس میکشم. نگاه می کنم. می نویسم. هستم تا خاطره شوم. نمی خواهم از یادت بروم . نمی خواهم قاب عکسی شوم بر متروک ترین دیوار خانه که به درد فراموشی می خورد. می خواهم با هر نگاهی به یادم بیفتی. سر هرچهار راه، پشت هر چراغ قرمز، وقتی قفسه کتابخانه را گردگیری میکنی. یا هنگامی که دلت می خواهد فال حافظ بگیری. نمی خواهم از یادم بروی پس دنبال بهانه ای بگرد که ماندگارت کند. شعری بگو، خطی به یادگار بنویس ، آهنگی را زمزمه کن. یا لااقل... یا لااقل مهربان باش! آنقدر مهربان باش که در حوالی ساعت دیدارمان درست در تمامی شبهایی از این دست به یاد بیاوری که یک نفر شبیه من از این کوچه می گذشت و مهربانترین سلامش را برای یادگاری روی طاقچه ی اتاقت می گذاشت . کسی که دوست داشت خاطره شود...

نوشته شده در جمعه 7 آذر1393ساعت 0:59 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردان و زنانی که در 8 سال دفاع مقدس از مام وطن دفاع کردند

مجری : مهندس سید ایمان سرورپور

آیتمها : محمد معتمدی » سپیده

متن خوانی سیاوش خیرابی/ خواب و بیداری» احسان خواجه امیری

قسمت 6 گفتگو

چهار فصل- پاییز » ویوالدی

متن خوانی گلاره عباسی/ یاسر داوودیان » دعا کن

بخشی از قصه ی جبار باغچه بان

متن خوانی سعید شیخ زاده

بارون گرفته حالمو » روزبه نعمت اللهی

تیتراژ پایان ترانه ای بود از بابک جهانبخش به نام تا حالا شده

خوب بخوابین...

****************

ایمان سرورپور:

هر بار كه تن موزاييكي حياط رو با آب خنك مي كرد، نگاهش به در خيره مي ماند. آن روز كه پشت سرش آب مي ريخت ته دلش دو دل بود. . نه دلش مي آمد بگذارد برود و نه مي خواست افكار گره خورده ى او را با مقدساتش بگشايد. تمام وجود پسر رفتن را صدا ميكرد. و روز وداع فاصله را با بوسه بر چادر مادر پر كرد. هر بار كه بعد از رفتنش صداى آژير به صدا درمي آمد ، دل مادر مي لرزيد ، گويي آن دور دستها را در ذهن خود مي ديد. و صداى بوقهاى ممتد يادش مي آورد كه شايد پسر بازنگردد. زمان، ساعتگرد چرخيد و تكرار شد و بغض چند ساله اش را همچنان فرو مي برد. چروك هاى پيشاني اش ، شمعهاى تولد سالهاى بزرگ شدن پسرش بود. و همچنان خيره به آن در چوبي بود. پلاك نقره اي رنگ و نامه هاى رنگ و رو رفته تنها يادگار زميني يك مرد شد. 

*********** 

بگذار اين كاري نكردن من

در موقعي كه كاري ندارم بكنم در عمق آرامش نياشفته بماند

مثل شامگاه ساحل دريا!

كه آب خاموش است.

***************

سياوش خيرابي:  

آن ساهای دور که هنوز کامپیوتر نداشتیم ، پدرم می نشست پشت میز تحریر من و برای برادرش نامه می نوشت. این طور وقت ها توی دلم احساس غرور می کردم . با خودم می گفتم فرزند این خانواده ام اما بزرگترین عضو خانواده دارد از چیزی استفاده می کند که متعلق به من است. اعتراف می کنم بعد از اینکه پدرم از پشت میز بلند میشد ، کسل کننده ترین کتابم را از توی قفسه بیرون می کشیدم و سعی میکردم برای خواندن چند صفحه اش حوصله کنم. تنها به این دلیل که می خواستم میز چوبی کوچکم همچنان میز مهمی باشد. خواهرم گاهی موضوعات سختی برای انشا داشت. می آمد و در سکوت اتاق من پشت میز به فکر فرو می رفت هیچ وقت به او نگفتم اما من هم در نمره های خوبش سهم داشتم اگر می گرفت! میز تحریر من از جایی به بعد محرم شخصی ترین اسرار من شد. دست خودش هم نبود. دفترچه خاطراتم را نگه میداشت که قفلی هم به جلدش بود. اما به راحتی با نوک کارد میوه خوری باز میشد. حالا که چیزی به فروش خانه و این وسایل باقی نمانده هر چقدر با خودم کلنجار می روم می بینم نمی توانم قید این میز کوچک چوبی را بزنم. بین خودمان باشد اما! میزم خوب میداند که چرت های کوتاه وسط درس چه حال خوبی داشت!

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 آذر1393ساعت 0:28 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم میشود به اهالی باصفای تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی

 

مجریان : شاهین شرافتی – محمدبحرانی

 

آیتم ها:

زیر بارون پاییزی » سروش کریمی

متن خوانی کیهان ملکی / نگارا » سالار عقیلی

گفتگو با مجید مظفری

صدای باد زنگ

معرفی تیاتر ( دگمه ) اجرا در سالن استاد مشایخی ساعت 18:45

متن خوانی نگار عابدی / پشت این پنجره ها » ناصرعبدالهی

معرفی موسیقی میشل استروگف اثر ولادمیر کوزما

متن خوانی علی دادرس / عاشقانه » سهیل نفیسی

نماهنگ پایانی زیر بارون پاییزی » سعید مدرس

 

ترانه تیتراژ پایان را محسن یگانه خوانده بود و دوراهی نام داشت

_________________________________________________________________________

شاهین شرافتی :

پاییز که میشود سر به زیر میشوم نه برای خجالت از قدم زدن در کنار تو نه برای گم نشدن در مسیر رنگارنگ پیش رو بلکه برای شمردن گام های هماهنگی که تصویر باهم بودن را امتداد میدهد. به ایستگاه آخر پاییز رسیدیم یعنی آذر. جایی که نباید ایستاد. پیش رو زمستان است پشت سر پاییز . اخلاق تو شبیه آذر است یک روز زرد یک روز سبز یک روز سرخ اما چه کسی را میترسانی من مثل نقاشی هستم که همه مدادهای مدادرنگی اش را دوست دارد

*******************************

نمایش خواستگاری در 10 دقیقه نوشته شاهین شرافتی ( مرخصی سربازی)

اول آذرماه سال 92 بود هوای تهران مثل همیشه سرد همراه با وارونگی هوا و آلودگی پراکنده در برخی نقاط و بارش شهاب سنگ همراه بود. اما جای من خوب بود در شمال کشور در حال گذراندن دوره آموزشی نظام وظیفه در مرزن آباد همراه با نسیم دریا از دوردست. یکی از ویژگی های سربازی مرد شدن و روی پای خود ایستادنه ولی برای منکه فارغ التحصیل دکترای برق قدرت در خارج از کشور هستم حکم پدربزرگیو داره که با نوه هاش رفته مدرسه.هرچند همه حرمت موی سفید و سن و سال منو دارن اما از نظر جناب سرهنگ جوان فکر همه یک سرباز صفر هستن مگراینکه عکسش ثابت بشه.

اولین برخورد با جناب سرهنگ در روز معارفه در پادگان:

بحرانی : لیسانسه ها این طرف فوق لیسانسه ها اون طرف دکترام همون طرف. شماها درس نخوندین ؟ پوستتونو میکنم تا دلتون برای کتاب و دفتر تنگ بشه. زمان ما زیر نور چراغ فیتیله ای درس میخوندیم شماها چی؟ سرباز صفر آشخور.

شرافتی: البته منظور از آشخور همه ما بودیم ولی دریغ از یک پیاله آش (و جناب غرق در خیالات آش) فک کن آش رشته به همراه پیاز داغ با سیر داغ با کشک فراوون.

بحرانی : (سقلمه ای به پهلوی جناب خیال باف) بابا ....

شرافتی : هان! ببخشید . چی داشتم میگفتم؟ همه ما از نظر سرهنگ جوان فکر یک جور بودیم مثل فرزند نداشتش همه مارو به یک چشم نگاه میکرد ، سرباز صفر.

بحرانی : کی اینجا از برق سر درمیاره؟

شرافتی : منم دستمو بالا بردم و با صدای مطمئن گفتم من دکترای برق قدرت دارم.

بحرانی : این برق پادگان نیم فاز شده یعنی چیز شده خودت بگو دیگه چی شده ؟

شرافتی : تک فاز شده

بحرانی : هوم همون . اگه درستش کردی مرخصی بهت میدم 7 روز

شرافتی : منم خوشحال از اینکه نیومده رفتم مرخصی به سمت کنتر پادگان رفتم و تازه فهمیدم که برق پادگان مشکل داره از کابل های پشت کنتر تا کلاف های گره خورده برق معلوم بود که به این راحتی ها هم ما مرخصی برو نیستیم . در حال درست کردن کابل ها بودم که از وسطای پادگان صدای بشین و پاشو و عقب گرد به گوش میرسید . سر بالا بردم و دیدم دونفر که بعدا فهمیدم برادر دوقلو هستن و الان 4ساله سربازن در حال تنبیه شدن هستن.

بحرانی : ناصر و قاسم به جان خودم به جان پادگان به جان قمقمه ای که رو کمرمه اگه یبار فقط یبار درست رژه برید بهتون مرخصی میدم 7 روز. دست راست موازی پای چپ. خو اون دست راسته آخه؟

شرافتی : در حالیکه سرهنگ جوان فکر در حال حرص خوردن بود کار من تموم شد و مثل هر کارمندی که به مدیرش نزدیک میشه بهش نزدیک شدم و گفتم سرهنگ درست شد. سرهنگ درحالیکه بهم چشم غره رفت با نگاهش بهم فهموند که اولا کی بهت اجازه داد که از کنار کنتر تکون بخوری دوما کی بهت اجازه داد حرف بزنی ثالثا چرا بند پوتینت بازه ؟ البته این آخری رو خودم فهمیدم. دردسرتون ندم به کنار کنتر برگشتم و منتظر شدم بازرسی کامل انجام بشه و بدون دستت درد نکنه و خسته نباشید به استراحتگاه رفتم تا برگه مرخصی از راه برسه. خوشحال و خندان سوار اتوبوس به مقصد تهران شدم . همه صندلی ها پر بود و ناگزیر به سمت ته اتوبوس حرکت کردم و با یک ردیف صندلی خالی مواجه شدم .برای یه آدم خسته و کم خواب مثل من ، مثل یک تختخواب رویایی بود . تا اینکه اتوبوس حرکت کرد و فهمیدم شیشه عقب اتوبوس خرابه و فقط تو آپشن باز بودن قابل استفاده است و قراره تا تهران یخ بزنم . هنوز با بخت بدم کنار نیومده بودم که با داد و فریاد اتوبوس متوقف شد.

بحرانی: ناصر کوکا بیا بالا بیا بیا . دیدی مرخصی گرفتیم! بیا اون ته دوتا جای خالی هست . سلام آقا خوبی میشه یخورده مهربون تر بشینی مو و کوکامم جا بشیم؟ داداشوم کوچولوئه جا میشه. یخورده برو اونورتر دمت گرم

شرافتی: در بهت و حیرت قبل از اینکه حرفی بزنم این دوتا برادر دوقلوی هم سان خودشونو کنارم جا کردن و ظاهرا قاسم سخنگوی گروه بود و ناصر نقشه کش.

بحرانی : مو قاسم هستوم اینوم کوکام ناصرِ. ببخشید حرف نمیزنه ها این دندوناش میخاره وقتی حرف میزنه.

شرافتی : چی ؟! دندونش میخاره؟!

بحرانی : وا کن آقای دکتر ببینه !

شرافتی : اِم من دکتر نیستم..

بحرانی : ای ناصر ببند ببند ناصر. فکر کردم دکتری اونجا تو صف گفتی! کوکا مام اولش آمدوم گفتوم آشپزوم وقتی همه مسموم شدن فهمیدوم مو گچیروم ! یخورده گچ و اینا پیدا کرده بودن تو غذا ، لو رفت!

شرافتی : آقا مارو میگری هاج و واج تو یه جای تنگ وسط دوتا برادر دوقلوی عجیب و غریب با سوز هوا که از پنجره شلاق میزد.

بحرانی : میگوم آقای دکتر شما چند روز مرخصی گرفتی؟

شرافتی : نگرفتم آقاجان تشویقی دادن

بحرانی : خو بیا یه صفر بذار جلوش بشه 70 روز . امضای سرهنگوم مو بلدوم یه دایره میکشه زیرشم مینویسه جوان فکر.

شرافتی : آهان تازه دوزاریم افتاد اینا چرا 4سال سربازن البته ازشون پرسیدم چندوقته سربازین و سخنگو پاسخ داد:

بحرانی : مو راستش 3سال و 9 ماهه ناصر مام بعض شما نباشه 4 سال و 3ماه. ناصر زیاد از مرخصیاش استفاده کرده یکم بیشتر شده. سال اول جناب سرهنگ گفت هرکی بتونه با یه دست تک چرخ بزنه 10 روز بهش مرخصی میدوم. مون و ناصروم بی دست براش تک چرخ زدیم اوام لج کرد 10ماه اضافه خدمت برامون زد. ولی مرد خوبیه ها هیچی تو دلش نیس مگه نه ناصر؟

شرافتی : ناصر سرشو بالا برد به نشونه نه ( سرش را بالا می اندازدددد)

بحرانی : دیدی دیدی میگه آره. ناصر بنده خدا هنو شبا کابوس میبینه بعد اون تصادفه

شرافتی : تصادف؟!

بحرانی : کوکا داشتوم با تانک حرکت نمایشی میزدوم حواسم پرت شد این نوک لوله تانکه خیلی آروم خیلی آروما خورد تو دهن ناصر. دهن ناصر دندوناش کامل ریخت پایین ولی بنظروم ایم زیادی گندش کرده. بچه بازی درآورد رفت به جناب سرهنگ گفت اوام برا جفتمون 12 ماه اضافه خدمت زد. الانوم داریم میریم تهران بلکه دندوناش خوبشه.مگه نه ناصر؟

شرافتی: ناصر که نمیتونست حرف بزنه دیگه اینبار سرشو بالا ننداخت فقط بغض کرد احتمالا خاطره تلخی بوده.

بحرانی : دکتر میگوم شما براچی داری میری تهران؟

شرافتی : اِم راستش من دارم میرم سربزنم به خانوادم و یه تصمیمایی برای آیندم دارم

بحرانی : آفرین . چی؟ خب خب

شرافتی : خانوادم ینفرو دیدن از همسایه ها شاید برم خواستگاریش.

بحرانی : واقعا که دکتری. دکتر قبلش برو دکتر مشاوره قبل ازدواج میگن آب رو آتیشه معجزه میکنه یعنیااا

شرافتی : آب رو آتیش؟ ناصر با سر اشاره میکنه که یعنی نرو احتمالا اونجا هم خاطره بدی داره آقا ناصر.

بحرانی : خو دکتر شوما خونتون کجاس؟

شرافتی : اِ ما امیرآباد میشینیم خیابون هفدهم. ناصر رو به قاسم میکنه و با تعجب به هم نگاه میکنن انگار چندتا چیز با ربط و بی ربط رو تو ذهنشون ساختن و رو میکنن به من میگن

بحرانی: پلاک 28 واحد 10 دکتر پیروز پارسافر؟

شرافتی : آره ولی شما من و از کجا میشناسید؟ قاسم و ناصر درحالیکه منو بغل کرده بودن ازم پرسیدن:

بحرانی : تو واقعا خواستگار نیلوفری؟ خو ما کوکاهاشیم مادروم گفت هرجور شده باید مرخصی بگیرین بیاین این اولین باره که یه دکتر داره میاد خواستگاری خواهروم. میگوم تو حالا واقعا دکتری؟ جون مو بوگو اگه راس بگی 70 روز مرخصی مهمون مو!

شرافتی : و در حالیکه از تو کیفش برگه های سفید مرخصی رو درآورد گفت:

بحرانی : بیا اینم 70 روز مرخصی با امضای جناب سرهنگ اصلا بذار کوکا محکم کار کنوم

شرافتی : و تلفنشو درآورد و زنگ زد

بحرانی : الو سرهنگ جوان فکر؟ آقا سلام ضمن تشکر بابت عنایت و مساعدت حضرتعالی برای دادن مرخصی به مو باید عرض کنوم ای دکتر برق بود تو پادگان بند پوتینش باز بود قیافه خیلی خوبی نداشت ! یه خاور آبی به شماره 091243... نه نه اینکه اصن یچیز دیگه اس ، به شماره 12 ع 632 زد بهش در رفت فک کنوم آقا ای 70 روزی نتونه بیاد پادگان دیگه وظیفه بود خدمتون عرض کنوم سایتون مستدام دمتون گرم.

شرافتی : چکار میکنی چرا دروغ میگی؟

بحرانی : تو یعنی نمیخِی بیای خواستگاری نیلوفر؟ کوکا مو غیرت داریما دیگه اسمتو گذاشتی رو خانواده ما نمیخِی بیای؟ میخوای بندازومت زیر خاور با شماره 12ع632؟ بندازومت؟ 10 – 9 – 8 – 7 - ......

شرافتی : هیچی دیگه ما انتخاب کردیم بین خاور آبی رنگ به شماره 632ع و یک زندگی با آرامش من دومی رو انتخاب کردم (توجه داشته باشید که جناب کوکا همچنان در حال شمارش معکوس میباشندددد) الان 70 روزِ که مرخصی هستم

بحرانی : نگران نباش امضاشو داروم بیشترم خواستی بگو تو دیگه الان داماد مایی ( و آهنگ موزونی که توسط کوکا با دهان نواخته میشه از فرط خوشی)

________________________________________

محمد بحرانی : ( غزلی از سعدی)

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب

در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 آذر1393ساعت 1:14 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم سخت کوش شهرستان پارسیان(گاوبندی) استان هرمزگان

 

مجری : علیرضا معینی

 

آیتم ها:

یه روز سرد پاییزی »علی لهراسبی

متن خوانی آشا محرابی (نویسنده سروش صدوقی) / اولین لبخند » شهاب رمضان

گفتگو با مجید مظفری

متن خوانی آناهیتا همتی (نویسنده ماندانا فیروزآبادی) / بارون پاییزی » سیروان خسروی

 متن خوانی امیر دژاکام

متن خوانی بیننده منتخب (معصومه وارسته )

شعرخوانی بهروز خوش فطرت / حضور » محمداصفهانی

نماهنگ پایانی خیال » شهرام زندی

 

ترانه تیتراژ پایان را غلامحسین بنان خوانده بود و پیام عاشق نام داشت _________________________________________________________________________

استاد علیرضا معینی : ( شعری از قاسم صرافان)

نگاه خسته عاشق کبوتری جلد است

اگرچه می پرد اما همیشه پابند است

قطار خط لبت راهی سمرقند است

بلیط یکسره تا اصفهان مگر چند است

نشسته نرمی شالی بروی شانه تو

شبیه برف سفیدی که بر دماوند است

چرا اهالی این شهر عاشقت نشوند

چنین که عطر تو در کوچه ها پراکنده است

به چشم تو فرهادها نمی آیند

نگاه تو پی یک صید آبرومند است

دل هوایی عاشق کبوتر جلد است

اگرچه می پرد اما همیشه پابند است

نسیم عطر تورا صبح با خودش آورد

و گفت روزی عشاق با خداوند است

رسیدی و غزلم را دوباره دود گرفت

نترس آه کسی نیست دود اسفند است

چرا اهالی این شهر عاشقت نشوند

بلیط یکسره از اصفهان مگر چند است

***********************************

استاد علیرضامعینی: (شعری از محمد میرزایی بازرگانی)

درِ قفس شکسته شد، ولی من

پرنده ای که با شکسته بالی

نگاه می کنم به آسمان آه

به آسمانِ از پرنده خالی

در آسمان از پرنده خالی

در این زمینِ رو به خشکسالی

در آسمان شرجیِ جنوبی

در آسمان ابریِ شمالی

میان نخل های سربریده

میان خوشه های زرد شالی

میان ندبه های صبح جمعه

میان شنبه های بی خیالی

در آسمان خراش های بی رحم

و برج های لات و لاابالی

چقدر گشته ام ولی ندیدم

نشانی از خودم، من خیالی

گم شده ام گم شده ام اهالی!

کسی مرا ندیده این حوالی؟ 

**************************

استاد علیرضامعینی:(متنی از محمدرضامهدی زاده)

من نمیدانستم درخت چیست ، بهار چه رنگی است ،

و آفتاب چه شکلی دارد .

مادر به واسطه مهربانی تو چشم به دنیا گشودم

صدای گریه ام تورا خنداند

زیباترین نام را در گوشم زمزمه کردی

و من به بزرگیش با خنده به تو گواهی دادم

من مثل یک آبنبات کوچک ، مثل یک آبنیات چوبی کوچک بودم

کوچک و شرین مثل یک دفترچه 40 برگ سفید پر از نانوشته ها بودند

چشم هایم گناه را نمیشناخت و گنجشک ها از دستهای من گله ای نداشتند

مادر تمام شادی من شنیدن شعرها و قصه هایی بود که تو برای من میخواندی

شعرهایی که از بر میخواندی

3 روزِ رفته ای 30 روزِ حالا

زمستون رفته ای نوروزِ حالا

از اینجا تا به شیراز لاله کاشتم

میان لاله ها سیبی گذاشتم

هرشب با قصه ها و شعرهایی که میگفتی به خواب می رفتم

قصه هایی که پر از آدم های خوب بود

مادر ، بزرگترین غصه ام اشک های گرم تو بود

بخدا هنوز هم زمستانها که دستهای تو ترک میخورد دلم میشکست

گاهی با خودم میگفتم وقتیکه بزرگ شدم

پولدار میشوم و همه زیبایی های دنیا را برای مادرم می خرم

حصاری دور او میکشم که دیوارها به او نزدیک نشوند

بخدا یک رشته از موهای تورا با رشته کوه های البرز عوض نمیکنم

مهربان مادرم، زمین بارها به دور خورشید گشت

حالا من بزرگ شده ام اما چرا به فکر دستهای تو نیستم

پاهایت ، قلبت ، چرا دیگر دلم نمیشکند

چرا انقدر بین دل من و خانه تو فاصله است

کاش مثل آن روزها باز هم هر روز نگران برگشتن من به خانه بودی

***********************************

استاد علیرضامعینی :

عشق راهِ سنگ ، سنگِ راه عشق

عشق ماه مهر ، مهر و ماه عشق

سنگ عاشقان شیشه های شهر

آه اگر شود سربه راه عشق

بارِ هرچه را عقل رشته بود

عشق پنبه کرد ، عشق آه عشق

خون عاشقان ماند گردنش

سر به راه شد بی گناه عشق

جان و عقل و دین ، دین و عقل و جان

جمله نوکران پادشاه عشق

در مصاف عقل چون همیشه ماند

باز هم سرش بی کلاه عشق

کشته مرا زنده می کند

با تلنگری گاه گاه عشق

******************************

استاد علیرضامعینی : (قاسم صرافان)

تیزی گوشه‌های ابرویت

آن دوتا چشم ماجراجویت

راز عطر شبیه شب بویت

این به هم خوردن النگویت 

                             آخرش کار می‌دهد دستم

طعم لبخندهای شیرینت

لحن نازک ٬ نگاه سنگینت

«هـ» دو چشم پلاک ماشینت

شیطنت در تلفظ شینت

                              آخرش کار می‌دهد دستم

راه کج از اصول مکتب توست

شاهدش ابروی مورب توست

چادر تو قشنگی شب توست

رنگ خالی که گوشه لب توست

                             آخرش کار می‌دهد دستم

شرم در لرزش صدای تو

حُجب پیچیده در ادای تو

برق انگشتر طلای تو 

تقّ و تقّ ِ صدای پای تو

                             آخرش کار می‌دهد دستم

حال پر رمز و مبهمی داری

اخم و لبخند درهمی داری

پشت آرامشت غمی داری

اینکه با شعر عالمی داری

                             آخرش کار می‌دهد دستم

بله ! خوبم به لطفتان ٬ ممنون  

کرده اند از اداره ام بیرون

کوچه گردم شبیه هر مجنون

دیدی آخر ؟ نگفتمت خاتون!

                             آخرش کار می‌دهی دستم  

*********************************

استاد علیرضا معینی ( غزلی از قاسم صرافان)

با تو او را تک و تنها بگذارم بروم

به کجا میشود از معرکهی عشق گریخت

گیرم امروز از اینجا بگذارم بروم

سرنوشت من مجنون هم از اول این بود

سر دیوانه به صحرا بگذارم بروم

با جنون قلم و لرزش دستم چه کنم

فرض کن روی دلم پا بگذارم بروم

از تمنای لبت با عطشی آمدهام

قایقم را لب دریا بگذارم بروم

سالها گوشهی چشم تو بلا تکلیفم

یا بفرما نظری یا بگذارم بروم

من تو را با خود زیبای تو در آینه ات

بهتر آنست که تنها بگذارم بروم

همه ی سهم من از عشق همین شد که گلی،

گوشه ی خاطرهات جا بگذارم بروم

نوشته شده در سه شنبه 4 آذر1393ساعت 16:42 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به آنانکه بزرگی قلبشان به وسعت آسمان است

 

مجری: امیرعلی نبویان

 

آیتم ها:

همدم غروب » پیام صالحی – علی پهلوان

متن خوانی پریوش نظریه / ده سال پیش » بهنام علمشاهی

متن خوانی مسعود رایگان / بی تابی » علیرضاقربانی

شعر خوانی علیرضا نیکخواه / پاییز صادق نورانی

گفتگو با کیمیا 4 ساله

متن خوانی شاهد احمدلو

نماهنگ پایانی مثل هم » علی شوکت

 

ترانه تیتراژ پایان را فرزادفرزین- بهنام صفوی – علی اصحابی خوانده بودند و تو نزدیکی نام داشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امیرعلی نبویان:

دنیا چقد شبیه سینماست، شبیه تماشای مادر بر پرده آخر یک فیلم، تماشای رنگ خدا زیر نور ماه ، دنیا هزار نقش برای ما کنار میگذارد اما گاهی ما فقط میخواهیم تماشاچی های خیلی دور یا خیلی نزدیک باشیم به تولد یک پروانه. در حالیکه میتوانستیم بچه های آسمان باشیم ، اجاره نشین های مهاجر. به همین سادگی بگویم سینما خود زندگیست. سینما یعنی داستان عامه پسند رفقای خوب. یعنی معجزه در خیابان بعد از صفهای طولانی. سینما یعنی بازگشت به آینده در روزیکه زمین ایستاد. و نوجوانی که برای بار اول محو یک پرده نقره ای شد که ماه نبود. سینما یعنی قدم زدن در پاریس میان کوچه پس کوچه های لاله زار. یعنی گوش دادن به آواز گنجشک ها روی دیوار خانه دوست. راستی سینما چقدر شبیه زندگیست.

***********************

امیرعلی نبویان:

باز در یک عصر پنجشنبه میروم روی همان صندلی تاشو مینشینم زل میزنم به آن پرده که پشتش هیچ پنجره ای نیست اما بر تن نقره ایش جهانی مصور است رنگ رنگ از همه رنگ با آکتور اول فیلم میخندم عاشق میشوم و اشک میریزم . و وقتی یک تنه از پس فوج ارازل بر می آید من هم لب میگزم به حرص و مشت هایم را گره میکنم آنقدر که بعد از آن صحنه بند بند انگشتم گز گز میکند و لوچه ام کبود میشود. وقتی چراغ ها روشن میشود گویی خورشید دنیای حقیقی ام دوباره طلوع کرده و باز میگردم به جهانی که آکتور اولش کهنه سربازیست در بستر سرفه های خشک از آلودگی شیمیایی جنگ. پدری که گرچه از درد سینه چنگ به دیوار میکشد و نای برخواستن ندارد ، تمام دارو ندار من است. هم او که خس خس نفس هایش ردپای غیرت است مانده بر قلبی که تمامش برای این خاک میتپد . صحنه به صحنه این فیلم را بخاطر سپرده ام و میدانم به محض رسیدن به خانه باید تمامش را تعریف و حتی بازی کنم میدانید آخر 30 یال است با هم به سینما نرفته ایم سالنهای سینما جایی برای ویلچرهایش ندارند.

 

نوشته شده در دوشنبه 3 آذر1393ساعت 15:36 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به آنانکه قضاوتی در کارشان نیست

 

مجری : دکتر رشید کاکاوند

 

آیتم ها:

بر من گذشت » بابک بابایی

متن خونی بهنوش بختیاری / ستاره سحر » امین الله رشیدی

تقویم هفته

گفتگو با مجید مظفری

خواندن بخشی از کتاب سِتار نوشته جلال آل احمد

متن خوانی مهرداد ضیایی / » محمد نوری

حافظ خوانی

درس سحر » شهرام ناظری

خواندن بخشی از وصیت نامه محمدعلی شریعتی

نماهنگ پایانی خزان » کوروش تهامی

 

ترانه تیتراژ پایان را همایون شجریان خوانده بود و چرا رفتی نام داشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دکتر رشید کاکاوند :

تو دیدی یه عمر اسیر شبم

که از هر دری با چراغ اومدی

بهت گفتم عشق اتفاقه برام

تو با یک بغل اتفاق اومدی

تو دیدی که از زندگی دلخورم

نذاشتی که با مرگ مغلوبشم

میدونستی حالم خرابه ولی

نرفتی ، نشستی یکم خوبشم

همیشه تو فکر همون لحظه هام

فقط فکر تو عاشقم میکنه

فقط حس اینکه قرار بیای

عذاب نبودت رو کم میکنه

چقد بی تو با فاصله سر کنم

قرار من و تو صبوری نبود

بهت گفته بودم که حق با توئه

ولی حق من از تو دوری نبود

یه عمره سوالم شده من چرا؟

منی که به عشق بهار اومدم

چرا با خودم سرد بودم یه عمر

چرا با زمستون کنار اومدم

تو این لحظه هایی که دوری ، فقط

به یاد تو دارم نفس میکشم

بدون تو سیرم از این زندگی

بیا تشنه یک شب آرامشم

تو دیدی یه عمره اسیر شبم

که از هر دری با چراغ اومدی

بهت گفتم عشق اتفاقه برام

تو با یک بغل اتفاق اومدی

*************************

دکتر رشید کاکاوند : (شعری از حسین منزوی)

بی تو به سامان نرسم ای سروسامان همه تو

ای به تو زنده همه من ای به تنم جان همه تو

من همه تو تو همه تو او همه تو ما همه تو

هرکه و هرکس همه تو این همه تو آن همه تو

منکه به دریاش زدم تا چکنی با دل من

تخته تو و ورطه تو و ساحل و طوفان همه تو

ای همه دستان ز تو و مستی مستان همه تو

رمز نیستان همه تو راز نیستان همه تو

شور تو آواز تویی بلخ تو شیراز تویی

جاذبه شعر تو و جوهر عرفان همه تو

همتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد

ای همه خورشید تو و خاک تو باران همه تو

تا به کجایم بری ای جذبه خون ذوق جنون

سلسله بر جان همه من سلسله جنبان همه تو

****************

مهرداد ضیایی :

کنار تختم کشویی وجود دارد که به چیزهای مهم و ضروری اختصاص داده ام. مثل شناسنامه، تعدادی اسناد و برگه های هویتی و مدارک تحصیلی، چندتا عکس پرسنلی، رفترچه بیمه و سوابق پزشکی ، جعبه کوچک کمک های اولیه، چراغ قوه با باتری های اضافی، یک بسته شمع به همراه کبریت، دفتر تلفن ، کلیدهای یدکی و مقدار کمی هم پول! همیشه فکر کردم اگر اتفاق غیر منتظره ای بیفتد مثل زلزله یا آتش سوزی یا هر چیز دیگر ، می توانم به سرعت محتویات کشو را در یک کیف خالی کنم و از آسیب نجاتشان دهم. اما امروز به همه ی این چیزهای مهم شک کردم. که آیا همین ها تنها چیزهایی هستند که اگر بنا بود خانه یا وسایلش نابود شوند می خواهم همراهم باشند؟! پس آلبوم قدیمی؟! آن همه تصویر ثبت شده از عزیزانم که بعضی هایشان دیگر نیستند تا بتوانم ببینمشان. کتابخانه ی کوچکم چطور؟ با آن همه کتاب های ناب و دوست داشتنی! آن صندوقچه ی قدیمی یادگاری هایی که هیچ کس رازشان را نمیداند و سالهاست بالای کمدم نگهشان داشته ام. یا حتی آن یک جفت شمعدان یادگار مادرم! فکر کردم اگر قرار باشد در شرایط خاص فقط یک چیز انتخاب کنم که مهمترین چیز برای من باشد ، شناسنامه یا چند برگ گواهی تحصیلی ست یا خاطراتم؟! کاش... کاش هیچ وقت مجبور به انتخاب نباشم!

 

نوشته شده در یکشنبه 2 آذر1393ساعت 7:47 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به بچه های ته کلاس که خاطراتشان در ذهنمان جاری ست

موضوع : همشاگردی ها

مجری : منصور ضابطیان و امیرعلی نبویان

آیتمها: غزل بارون » احسان ترابی

متن خوانی فاطمه گودرزی/ نفرین » آرتوش

پاییز » مهدی سپهر

شعر خوانی ارسطو خوش رزم/ بوی سیب » فریدون آسرایی و مهرزاد اصفهانپور

بخواب آروم » مهدی یغمایی ( برای مرتضی پاشایی خونده شده بود. بر روی عکسهایی از ایشون)

متن خوانی کیهان ملکی/ هومن جاوید » کودکی

متن خوانی گلاره عباسی

مدرسه های مختلف دنیا

جمشید جم » یار دبستانی

گفتگو با غلامحسین مظلومی در شبکه ورزش توسط منصور ضابطیان

سرود همشاگردی سلام

متن خوانی رامتین خداپناهی/ همکلاسی » امیر تاجیک

باغچه » نیما رئیسی

تیتراژ پایان ترانه ای بود از علی اکبر گلپایگانی به نام سرگذشت

به یاد همکلاسی های قدیم...

***********************

منصور ضابطیان :

نه قدم بلند بود و نه شهامتش را داشتم که یک روز بروم و بنشینم روی نیمکت آخر کلاس . تکیه بدهم به دیوار ، نفس عمیقی بکشم و کل کلاس را زیر نظر بگیرم. بروم بنشینم روی نیمکتی که شک ندارم  آرزوی دور خیلی از کسانی بود که مثل من نه قدشان بلند بود و نه شهامتشان را داشتند که یک روز کیف و کتابشان را جمع کنند و بروند روی نیمکت آخر ، سندش را به نام خود بزنند و سالهای بعد برای نوه هایشان تعریف کنند که من هم روزی ته کلاسی بودم و حال و هوای نشستن روی نیمکت آخر را می دانم. رویاهای من هیچوقت زیاد پیچیده نبودند اما همیشه گره کوری در میان بود که به سادگی باز نمیشد و همین گره کور آرزوهای ساده ام را دست نیافتنی می کرد و از نیمکت آخر کلاس قله ای می ساخت که فتح نشدنی بود...

 

نوشته شده در جمعه 30 آبان1393ساعت 1:38 توسط فرشته |



      قالب ساز آنلاین