رادیو هفت

عاشقانه ی آرام بخش شبانه

 با سلام

آدرس سایت رادیو ۷ تغییر کرد. این هم آدرس سایت:

radio7tv.ir

در ضمن ساعت پخش برنامه مزه غذای ایرانی دوشنبه ها ۸:۳۰ شب تکرار اون هم ۲:۳۰ شب ٬ ۸:۳۰ صبح٬ ۲:۳۰ بعد از ظهر می باشد.

نوشته شده در جمعه 23 خرداد1393ساعت 3:15 توسط فرشته

سلام دوستان لطفا دیگه تقاضای آیتم نکنید!!!!

به دو دلیل:

از اونجایی که من سلیقه ای آیتم ضبط می کنم ممکنه خیلی از آیتمهایی که شما می خوایین رو نداشته باشم

کیفیت آیتمهایی که ضبط می کنم خیلی عالی نیست در حد خوب و متوسط هستش که فقط خودمو راضی می کنه نه شما رو . چون تمامی متون و کنداکتور و ضبط آیتمهای متفاوت برای من یک یادگاری دوس داشتنیه

 

نوشته شده در جمعه 2 اسفند1392ساعت 1:58 توسط فرشته |

7 یعنی سلام

 7 یعنی عاشقت شدم

 7 یعنی من تمام نمیشوم حتی اگر نباشم

 حتی اگر خاطره شویم در ذهن عاشقانه ی آنها که دوستمان داشتند

 7 یعنی ماندنی

 یعنی با ما بمانید. هر چند دور. با ما بمانید!

 

 

 

از اونجایی که من نمی تونم همه ی متنها رو توی وب بذارم شما می تونید متونی که اینجا موجود نیست رو در وب دوست خوبم (یک فنجان چای با رادیو۷  http://www.raadiohaaaft.blogfa.com/) که مدیریتش با آقا هومن هست ٬ببینید.

( این عکس ساختمان دفتر رادیو 7 در میدان فلسطین است)

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1392ساعت 21:7 توسط فرشته |

 سلام

این برنامه تقدیم شد به شهرستان میرجاوه،استان سیستان و بلوچستان

مجری : علیرضا معینی

آیتمها : احساس رویایی » رضا صادقی

متن خوانی نازنین فراهانی/ دو خط موازی» محمد علیزاده

قسمت 4 گفتگو

متن خوانی سعید شیخ زاده/ قصه بی وفایی» خشایار اعتمادی

متن خوانی سوسن پرور/ کوچه عاشقی » علیرضا افتخاری

عاشق سرگردان » داریوش رفیعی

متن خوانی سیاوش مفیدی/ عروسک » رضا عشقی پور

شب و ستاره » مهدی کرمی

تیتراژ پایان ترانه ای بود از روزبه نعمت اللهی به نام با تو قصه گفتن


شعرهایی که از محمود حبیبی کسبی و جواد بهزاد (گوشه اصفهان) امشب خونده شد به ترتیب هفته چهارم آذر و هفته سوم شهریور 91 موجود است

 

علیرضا معینی :

نبض حیات آینه در دست چشم توست
بر هر کسی که می گذرم مست چشم توست

ما با صدای خندۀ زنجیرها خوشیم
دیوانه هرچه می کشد از دست چشم توست

مجنون اشتیاق به جایی نمی رسد
پایان راه کوچۀ بن بست چشم توست

تو از کدام قله رسیدی که سال هاست
سیمرغ نیز زایر پابست چشم توست

ما سایه ایم و سایه به هرجا که پا نهد
مقهور آفتاب زبردست چشم توست

با شانه های خسته اگر دار می بریم
آیینه ایم و حیرت دیدار می بریم

 

***************

(سید مهدی میر افضلی):

قرار است ابری بیاید درختان بادام چشم انتظارند

دم صبح برخاستم تا وضویی بسازم

 تمام حیاط از سفیدی گلبرگ بادام پر بود

تو گویی کسی با تمام وجودش

 بر این خاک بی رهگذر گریه کرده است

خدا را چه کردی تو ای باد؟ دیشب،

 تو دیشب چه کردی؟ درختان بادام تلخ اند

************

(علی محمد مؤدب):

آینه دلش گرفته است

چون غروبها مدام دیده با خودم چه کرده ام

صندلی شکسته بس که پای من نشسته است

تا به آن خیالها سفر کنم

میز هم از اینکه بار کاغذی من به دوش اوست

زیر این لحاف سربی بزرگ

شهر روح روستایی ام، به خواب رفته است...

**************

(سعید بیابانکی):

تو را می خواهم که پای هیچ یک از قرارها نیامدی

دلم گرفته هوای بهار کرده دلم

هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم

رها کن از لب بام آن دو باف گیسو را

هوای یک شب دنباله دار کرده دلم

بیا بیا که برای سرودن بیتی

هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم

به هر تپش که نفس تازه می کند

 باری! مرا به زیستن امیدوار کرده دلم

بخند...بخند ای لب خونین، لب ترک خورده

دلم شکسته هوای انار کرده دلم

***************

نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود

شروع عشق و آغاز غزلشاید همان دم بود

نخستین اتفاق تلخ تر از تلخ در تاریخ

که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرم بود

اگر در کربلا طوفان نمی شد کس نمی فهمید

چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود

*****************

(مهدی فرجی):

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

بین رسیدن و نرسیدن جا گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی

وقتی کلید در قفس من گذاشتی

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی

دنبال من بنای دویدن گذاشتی

گیرم هنوز تشنه ی حرف توام ولی

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند

اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

***************

از امشب کمی روشنایی بگیر

برو یک دل روستایی بگیر

اگر زخم داری فراموش کن

اگر آه برخاست خاموش کن

به گلخانه های نهانی برو

به زیر درخت جوانی برو

ببین حاصلضرب آه تو چیست؟

در آینه جمع نگاه تو چیست؟

در ایوان شب سور و سات تو چیست؟

گل سرخ در خاطرات تو چیست؟

چه رنگ است شبهای دریای تو؟

گیاه چه روید به صحرای تو؟

کجاهاست اتراق تنهایی ات؟

چه مرغی ست در باغ لالایی ات؟

چه اندازه دارد محیط غمت؟

هیاهوی خواب تو در بادهاست؟

یا در روان تو فریادهاست؟

دعای بلند قنوت تو چیست؟

بگو بر زبان سکوت تو چیست؟

***************

بشنوم تا صدای باران را

خواندم آن شب دعای باران را

خواندم از روی دست برگی خشک

شعرهایی برای باران را

گفتم ای ابرهای دور از هم

کرده این دل هوای باران را

من کویرم ، لبی ترک خورده

زنم بوسه پای باران را

نوری از اوج بیکران تابید

دیدم آنک خدای باران را

ناگهان ابرها صدا کردند

خاتم الانبیای باران را

آمد آن مرد آسمانی

گفت با زمین ماجرای باران را

بعد خواندند جمله با ترتیل

ابرها آیه های باران را

*****************

(سید علی قلی نژاد)

از تو در گریز ، دیشب چشم بسته می دوم

شام تار چشمهای من بامداد نو

باز ، پنجره دورِ دور

دستهای من به سوی نور

جستجو نموده ام تو را

در هجوم شب

در شب بلند باغ و تب

در میان خستگی، سکوت

در میان بی کسی، تب

چون تو آمدی از کرانه ها، از افق

از بلند آسمان ماه

از خیال دور، دورِ دور

با تو آشناست تابش و شراره ها بی نور

*************

مگر با دریا نسبتی داری؟!

مروارید است هر چه می باری!

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 1:52 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به پدرها که ستون خانواده و مادرها که روشنی خانواده اند

مجری : امیرعلی نبویان

آیتمها : اینجا هوا بارونیه » علیرضا قرایی منش

متن خوانی آناهیتا همتی/ خوشبختی » شهاب رمضان

قسمت 3 گفتگو

متن خوانی سیاوش خیرابی/ تسکین » فریدون آسرایی

متن خوانی سوگل طهماسبی / ای دل » بابک جهانبخش

گفتگو با دینا 3 ساله

متن خوانی علیرضا جلالی تبار/ باور نمی کنم » احسان خواجه امیری

رضا آرزم » قایم موشک

تیتراژ پایان ترانه ای بود از کامران عطا به نام آخرین دیدار

خوب بخوابین...


امیرعلی نبویان :

نه من، نه این پنجره ی نیمه باز و نه حتی درخت جوان آن سوی خیابان ، فراموشت نکرده ایم. سالهاست جای خودمان ایستاده ایم و با هر باران تند بی امان به یادت می افتیم . اصلا مگر می شود کسی را از یاد برد که بی هوا آمد اما به سرعت باد دور شد و رفت و از این بودن کوتاهش تنها چند سلام شتاب زده و چند خاطره ی عجول در یاد زمان ثبت کرد. اما گمانم بهتر است جایمان را عوض کنیم. حالا تو باید کمی بایستی و راهی را که رفته ای خوب نگاه کنی تا ببینی در این مسیر بی توقف چه چیزهایی را پشت سرت جا گذاشته ای و نبینی و فراموش کردی. و من باید به سرعت دور شوم از خاطره ی تو زیر این باران تند و این پنجره باید به سرعت بسته شود و تو را برای همیشه پشت شیشه اش جا بگذارد و آن درخت باید به سرعت پیر شود آنقدر که دیگر نه تعداد برگهایش را به یاد بیاورد و نه سایه ی پرشتاب کسی که حتی سلامش را هم به باد سپرد.

*************

امیرعلی نبویان:

با سرعتی زیاد پا به این جهان گذاشتم و حد نصابم را با عددی در تاریخ تولد شناسنامه ام به ثبت رساندم. چشم برهم نزده بزرگ شدم. زمینی که تاتی تاتی کردن را بر تن زمخنش آموختم انقدر به گوشم خواند بدو،دِ یالا، دست بجنبون، سه سوته، مثل برق و باد، سریع تر. تا دست آخر دویدن را یادم داد. عجب که آهنگ این قد کشیدن بالا رفتن نمره ی عینگ پدر و سفید شدن گیس مادر چه میزان بود. چقدر با زغال سبیل کشیدم پشت لبم ف چقدر یه کَتی راه رفتم و پشت فرمان ماشین خاموش پدر ، مسافران خیالی را به مقصد رساندم. چه عجله ای بود برای بزرگ شدن؟! قد کشیدم . زمین آنقدر سریع می چرخد که گاه خودش هم جا می ماند و زمان را گم می کند. زمین عزیز امشب 1شنبه شب است. بیست و هفتم مهرماه 1393. این همه سرعت برای چیست؟ می شود لطفا هم کج داری و هم مریزی؟ این کاسه ی صبر تا دلت بخواهد گود است.  

**************

سیاوش خیرابی:

زندگی ام به یک سرعتگیر احتیاج دارد. یک نفر که در مولقع عصبانیت ترمز دستی ام را بکشد و نگذارد حجم صدایم پشت کسی را بلرزاند . باید برای اوقات خوشحالی های بیش از حدم فکری کنم برای آن لحظه که روی هوا قول می دهم و کمی که می گذرد خودم هم می مانم که آخر چطور چنین وعده ی احمقانه ای دادم و کسی را بیخود و بی چهت امیدوار کردم ! دقایق ناراحتی ام هم به یک کنترل چی نیاز دارد، وقتی که قلبم می شکند خودم را در آینه نمی شناسم. همان موقع که جهان را قفس می بینم و هیچ بعید نیست به همه ی دوستانم یک پیام همگانی بدهم که هیچ کدامتان را دوست ندارم . چه دروغ بزرگی! آدم تا زندگی آدمها را دوست نداشته باشد ، دلش نمی گیرد . کاش کسی مراقب روزهای عاشقی ام باشد ، کسی که مدام حواسم را جمع کند که محبت هم حساب و کتاب دارد و اگر از حد بگذرد قانون چذب را به هم زدم. من به یک سرعت گیر نیاز دارم در این جهان که پر شتاب پیش می رود.

**************

علیرضا جلالی تبار:

انتخاب را می گذارم به عهده ی خودت. برای تو هیچ وقت کار سختی نبوده ، برای تویی که همیشه می گفته ای نه. و برای من که همیشه گفته ام قبول. هیچ وقت نگفتم نه. چون می ترسیدم وقتی ماه از نیمه ی آسمان گذشت خوابی از چشمانم بگذرد که کمتر شبیه تو باشد و بیشتر شبیه به کابوس. چون دلهره داشتم از دلی که هر آن با صدای ناشناخته ای می ریخت و دوباره ساختنش تا فصل بعد زمان می برد. چون دلم روشن بود. نگفتم نه، با اینکه می دانستم دلی که روشن شود تنها یک تلنگر کوچک کافیست تا خاموشش کند. خاموشِ خاموش. ایستادم و روشنایی اش را به فال نیک گرفتم و در جواب هیچ یک از حرفهایت نگفتم نه. کاش تو هم مثل من بودی. کاش تو هم از گفتن نه واهمه داشتی و می گذشتی از گفتن کلمه ی نه  در جواب تمام آنهایی  که می پرسیدند آیا هنوز دوستش داری؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 1:51 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم باصفای شهرستان بهشهر استان مازندران

مجری : دکتر رشید کاکاوند

حافظ خوانی

سووشون

گفتگو ی هفته

تقویم هفته

 

آیتم ها :

ترانه ی بهشت عاشقان » غلامحسین بنان

متن خوانی آزاده صمدی / شعر »سهیل نفیسی

گفتگو با شهاب حسینی قسمت دوم

داستان های ملی نوشته رضا فیاضی قسمت دو

نماهنگ پایانی آسمان » امین ا... رشیدی

 

ترانه تیتراژ پایان لیلای من کو نام داشت با صدای حامی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در یکشنبه 27 مهر1393ساعت 17:46 توسط مریم کی پور|

1000(5شنبه- 24 مهر 93)

سلام

این برنامه تقدیم شد به همه آنهایی که هزار و یک شب پای سفره های نون و پنیر و قصه ی ما نشستند

ویژه برنامه به مناسبت هزار و یکمین برنامه

مجری » منصور ضابطیان

آیتمها : قصه گو » منوچهر طاهرزاده

متن خوانی لیندا کیانی/ بنیامین بهادری » دست نگه دار

قصه خوانی یدالله صمدی/ مهربان اولاق » ودود مؤذن زاده

قسمت اول گفتگو با شهاب حسینی

قصه خوانی امیرعلی نبویان – 1( طوطی آمیتا باچان)

قصه خوانی امیرعلی نبویان – 2( طوطی آمیتا باچان)

مهمان برنامه » ناصر وحدتی

سبوره » ناصر وحدتی

پخش بخش کوتاهی از برخی داستان های ثابت-1(زاویه دید- خیاطخانه صبا-خواستگاری- عمارت بهارنارنج-قصه های بزرو- قصه های خانوم معلم)

پخش بخش کوتاهی از برخی داستان های ثابت-2(قصه های خانجون-قصه های سرور خانوم- شیفت شب-نوبر خانم- قصه های فرهاد قصه های طلعت خانم-قصه های نامی- شهر فرنگ)

پخش صدای فضل الله صبحی مهتدی (قصه گو در رادیو)

سخنرانی طنز- حسین کلهر( ساخت قصه های 1001 شب)

قصه خوانی رضا فیاضی -1

رعنا » ناصر وحدتی

تیتراژ پایان ترانه ای بود از ایلیا منفرد به نام هزار تا قصه

در آغاز هزاره ی دوم...

 


منصور ضابطیان :

هزار و یک شب حرف زدم ، شنیدی. نگاه کردم، دیدی. خندیدم و پا به پای لبخندم لبخند زدی. هزار و یک شب شعر خواندم و تو مصرع به مصرع ، خط به خط، شعر به شعر ، خواندی ام. ما با هم هزار و یک بادبادک از جنس نور را در هزار و یک شب به آسمان فرستادیم. هزار و یک کاکلی شاد در خانه ی چشمهای ما پرواز کردن را یاد گرفتند. ما برای هم قصه های دنباله دار گفتیم تا شادی مان دنباله دار شود. قصه ی ما بهار را شروع کرد، رو شمشادهای حیاط خلوت تابستان آب خنک پاشید، دست توی جیب های بزرگ پاییز کرد و با زمستان روی تُردی برف ها قدم زد. حالا... حالا قصه ی دنباله دار ما به هزار و یکمین شب رسیده است. به هزار و یکمین شب رادیو هفت خوش آمدید.

**************

لیندا کیانی :

هزار و یک شب تمام، شهرزاد برای سلطان قصه گفت. قصه ها و متل ها. از سندبادهای بحری بگیر تا غول ها و دیو ها و گنج ها و کشتی ها و دریاها. قصه ها می گفت تا سلطانی از جانش بگذرد. هزار و یک شب، هزار و یک افسانه گفت. زنی که جانش در دستان سلطان بود. یکی گفته بود سلطان از بی وفایی زنان در خشم بود. یکی گفته بود سلطان هر شب زنی را به تیغ جلاد می سپرد. و یکی گفته بود تنها و تنها افسانه ها حریف سلطان شدند. مردی که قصه دوست داشت . اسب و آبنوس و علی بابا و چهل دزد را دوست داشت و داستان شبهای شیراز و روزهای بصره و جنگ های بغداد خوابش را شیرین میکرد. پس به حیله ی زنی گرفتار شد. به قصه گوش داد . هزار و یک شب به هزار و یک افسان. و وقتی چشم باز کرد پدر دو بچه بود. و گرفتار عشق شهرزادش. هزار و یک شب تمام ، شهرزاد برای سلطان قصه گفت. هزار و یک شب تمام، زنی قصه می گفت ، داستان می نوشت و تو می خواندی و نمی دانستی قصه ها خود، قصه اند و آنکه دو هزار سال پیش شاید اولین قصه های هزار افسان را نوشت فقط برای خفتن تو داستان نگفته بود.

 

نوشته شده در جمعه 25 مهر1393ساعت 3:5 توسط فرشته |

سلام

 

این برنامه تقدیم شد به روشندلان کشور

 

مجری : سید میلاد اسلام زاده

 

آیتم ها :

ترانه دلتنگ »رضا بیجاری

متن خوانی مونا فرجاد

۷ سوال رادیو هفتی با سپند امیر سلیمانی

متن خوانی ژاله صامتی/ ترانه آخرین روز » سیروان خسروی

گفتگو با آناهید ۴ ساله

متن خوانی امیر دژاکام / ترانه ی خاطره» فریدون آسرایی

متن خوانی میثم  زمان آبادی

نماهنگ پایانی آرامش » بهنام صفوی

 

ترانه تیتراژ پایانی را حمید شمشکی خوانده و رقص پرواز نام داشت

 __________________________________________________

 

سید میلاد اسلام زاده :

 هر اتفاق این جهان یک دلیل عاشقانه دارد. حتما در یک گوشه ی شهر کسی با امیدوارترین احساس دنیا چشم هایش را باز کرده  که خورشید از خواب برخاسته است . این پهنه ی آبی احتمالا انعکاس نگاه شاعرانه  ی تنهاترین آدم جهان  به سمت بالاست. نگاهی که انگار تمام خاطرات گم شده را در خودش پنهان کرده . کودکی ها ، عاشقی ها ، مهربانی ها ، چشم هایی که هرگز فراموش نمیکنند حتی اگر فقط رویایی دوردست را تجربه کرده باشند و آرزویی شیرین را. هر اتفاق این جهان پنجره ایست رو به دنیایی که شوق زندگی را نفس میکشد . این بهترین دلیل عاشقانه است .

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 13:39 توسط مریم کی پور|

سلام

 این برنامه تقدیم شد به  اهالی مهربان شمشک

 مجریان : شاهین شرافتی – محمد بحرانی

  آیتم ها :

ترانه ی پاییز » بنیامین بهادری

متن خوانی ستاره اسکندری / ترانه ی ادعای عشق » مرتضی پاشایی

متن تعبیرخواب نازنین فراهانی / ترانه ی شب آفتابی » محمد اصفهانی

صدای تیک تاک ساعت

نمایش خوانی

متن خوانی کامیار اسماعیلی

معرفی  آلبوم موسیقی  راهه  اثری  از علی بهرامی فرد

معرفی تاتر مونوکولی  در چهارراه حوادث  در سالن استاد مشایخی  ساعت 19

داستان شروع  یک  زندگی  نوشته ی  احمد اطراقچی

نماهنگ صدای  پای آب با صدای فرداد فراهانی

ترانه ی تیتراژ پایانی را کامران عطا خوانده بود و تظاهر نام داشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 شاهین شرافتی :

مثل تیک تاک ساعت ، قلبم را روی آمدن قدم هایت تنظیم میکنم . یک قدم پیش پیش دو قدم پس . تا کی ادامه میدهی گرگم به هواهای بی هوایت را ؟ یکبار هم که شده بجای گرگ کبوتر باش ، جای دوری نمی رود . بچه تر که بودیم بالا بلندی بازی میکردیم برای تمرین بالا رفتن های زندگی . یادمان ندادند بالاتر که میرویم ممکن است تا پایین تر از چاه هم بیفتیم . روزهایی که من ناپلئون بودم و تو دزیره ، یادم هست . کسی برای کسی کمند نمی انداخت ، با پای خودمان تا تور می آمدیم. رها کن ، رها کن این میز ریاست را . نه برای تو آب دارد نه برای من نان . برای من مثل گریه باش در این پاییز. این شانه ها برای طوفان ساخته شده اند

*************************************

نمایش خواستگاری در 10 دقیقه نوشته شاهین شرافتی( این قسمت دندون درد)

 

پاییز بود و هوا سرد ، اکثر آدما در پاییز دغدغه ی سرما نخوردن دارن  ولی من نگران دندون درد و وقت گرفتن از مطب  دندانپزشکی هستم. و این تراژدی هر 3 ماه یکبار تکرار میشه  من روزی 12 بار مسواک میزنم چون  از بدو تولد دارای مینای دندان نبودم  و باید مرتب به دندانپزشک مراجعه کنم. بهترین خاطرات بچه های هم نسل من فوتبال بازی کردن در کوچه  و بازی با پلی استیشن بود اما بهترین خاطرات بچگی من با پر کردن دندان و صدای دریل جناب دندانپزشک  رقم میخورد. چون اگه دکتر به دادم نمیرسید به قول بابام  کرما همه ی دندونامو میخوردن و تو مدرسه یاشار بی دندون صدام میکردن. راستش از دیدن سیب همیشه وحشت داشتم  چون میترسیدم کرم احتمالی داخل سیب از همه ی کرما قوی تر باشه  و همه ی دندونامو یدفه بخوره . از نظر من یک دندانپزشک نه تنها یک دوست و رفیق واقعی برام بود بلکه فرشته ی نجاتی بود که روپوش سفید به تن داشت و صدای دریلش ، صدای آرامش بعد از طوفان بود . اما این فقط من بودم که تو خانواده اینجور بودم  پدرم 80 سال سن داشت و دندوناش مثل صدف می درخشید و حتی یک دندون پر کرده هم نداشت .

 بحرانی : تو پسر منی آخه ؟ نه نیستی! تو وارث منی آخه؟ نه نیستی! آخه چیت به من رفته پسر؟ به خانواده ی مادریت رفتی ، به اون دایی های  بوووووووووووووق

 شرافتی : پدر با این کار یک تیر و دو نشان را هدف  قرار داد اول  فخرفروشی بابت دندانهای صدفیش  دوم تخریب خانواده ی مادریم . چون دندونهای  نثل پدری رو ندارم  معمولا یا عکس نمیگیرم یا اگه بگیرم بهم بگن بگو سیب میگم هلو  از نظر بقیه سیب و هلو جفتش یه میوه است ولی از نظر من زمین تا آسمون فرق داره چون  دومی مطمئنا کرم دندون نداره . از خوردن گوجه سبز و جای داغ و آب سرد که  محرومم هیچ از لبخند زدن هم محرومم تصمیمم رو گرفتم و در اینترنت دنبال راه حل گشتم  و دست از پا درازتر سراغ تلفن رفتم و از تلفن استفاده کردم و به اجداد خانواده ی مادریم زنگ زدم چون در خانواده ی پدری همچین مشکلی اصلا وجود نداره  دیگه این موضوع کابوس همیشم شده بود و این صدای پدرم بود که  مدام تو گوشم میپیچید :

 بحرانی :  تو پسر منی ای ای ای ؟ نه نه نه نه!  دندونات به کی رفته ته ته ته ؟ به داییات یات یات !     بوووووووق

 شرافتی : کابوسم وقتی تموم شد که پسر داییم یک متخصص دندانپزشکی  که تازه از آلمان اومده بود رو معرفی کرد . همراه پدر وقت ویزیت گرفتیم که بریم  به دیدن دکتر . پدر از این جهت همرام اومد که میگفت بد نیست بعد از 25 سال یه چکاب دندون پزشکی هم بریم فک کنم عدد 25 رو برای تحقیر من و خانواده ی مادریم بکار برد ! به هر حال راهی مطب دکتر شدیم . منشی دکتر مردی همسن پدر جان بود و آروم و آهسته و کشدار حرف میزد انگار که داره دیکته میگه

 بحرانی : (صدای سرفه ) شما ساعت 7 با دکتر ما قرار داشتید یا 7:30 ؟

 شرافتی :  پدر گفت 7

 بحرانی  : پس منتظر بمانید

 شرافتی : ساعت 7 شد و ما رو  صدا زدن واقعا شبیه مطب های  ایرانی نبود  وقتی بگن ساعت 7 شب، تازه ساعت9 صدات بزنن بگن  این آقا رفت تو بعد ایشون میره بعد این خانم میره  3تا بعدش نوبت شماست . من و پدر وارد یه اتاق تو در تو شدیم که پدرم روی یک صندلی و من روی یک صندلی دیگر برای معاینه دکتر نشستیم . دکتر با دستیارش وارد اتاق شد و  رو به پدر گفت شما که دندوناتون مثل مروارید پدر جان ! بعد از کلی تعریف و تمجید به پدر گفت 10سال دیگه در سن 90سالگی هم  تشریف بیارید یه چکاب بکنید بد نیست. پدر با غرور منتظر بود تا دکتر به سراغ من بیاد تا باز سری تکون بده و بگه :

 بحرانی :  تو پسر منی ؟ تو پسر منی؟ عین فامیلای مادرتی واقعا که همون داییای .....

 شرافتی : دایی؟ دکتر بالا سرم اومد و گفت ببین چه خبره ! اما نگران نباش اینارو میکشم جاش یه خوبشو اینپلنت میکنم . منکه تا اون روز نمیدونستم اینپلنت چیه چون اسمش خارجی بود گفتم خوبه . دکتر رو به دستیارش گفت شقایق بابا میز یونیت و اینپلنت رو آماده کن. چی میشنیدم؟ شقایق بابا؟! وای خدای من بخت زندگیم از راه رسیده بود ، یک خانم دکتر دندانپزشک  با روپوش سفید  با یه ماسک سفید روی صورتش . حتما یه دلیلی داشته که از بچگی دندونام خراب بود

 بحرانی : باز کن جانم بازتر درد نداره  اول باید بی حس بشه . شقایق بابا بیا مته این دریل رو عوض کن.

 شرافتی : تو حال خودم بودم و به بخت سفید خودم بعد از 28 سال زندگی فکر میکردم  . دندونم سر شده بود و شلنگ مکنده ی مایعات تو دهنم خرت خرت کنان صدا میداد. به روزهای پر لبخند و دندونای سالم فکر میکردم  به خوردن گوجه سبز و گاز زدن سیب فکر میکردم . بله سیب . دیگه از آوردن اسمش و کرم احتمالیش وحشت نداشتم . درسته همسر ایده آل من یک دندانپزشک باید باشه وقتی دستیار دکتر یا شقایق بابا بالا سرم اومد گفتم:

 بحرانی : ( با دهان باز ) با من ازدواج میکنی؟

 شرافتی : و دستیار دکتر گفت چی؟

 بحرانی :  ( با دهان باز ) با من ازدواج میکنی؟

 شرافتی : دستیار دکتر گفت  ببخشید چی گفتید؟

 بحرانی : میگم که با من از دواج میکنید ( با صدایی نا مفهوم )

 شرافتی : و چون  نشنیده بود من چی گفتم پدرشو صدا کرد و من تو حال خودم وقتی چشامو بسته بودم تکرار کردم

 بحرانی : میگم که با من ازدواج میکنی؟

 شرافتی : و چشامو باز کردم و دکتر و پدر بالا سرم بود ن و جمله ی تاریخی پدرمو باز شنیدم

 بحرانی : تو پسر منی آخه ؟ تو پسر منی ؟ وارث منی  ؟ تو پسر منی؟ وارث منی؟ واقعا که اون دایی های .....

 شرافتی:  در اون روز پاییزی نه تنها تیرم به سنگ خورد بلکه سرم هم به سنگ خورد و هنوز هم نه میتونم گوجه سبز بخورم نه بگم سیب و هر روز روزی 12 بار مسواک میزنم  ولی یاد گرفتم هرجایی و توی هر شرایطی نمیشه خواستگاری کرد

 (حواشی آخر نمایش)

بحرانی : تو پسر منی آخه ؟ تو پسر منی؟  واقعا که اون داییای ....

 شرافتی : من پسرت نیستم  راحت باش

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 13:35 توسط مریم کی پور|

سلام

 

این برنامه تقدیم شد به همه عاشقان  پادشاه علم و عدالت حضرت علی(ع)‍

 

ویژه برنامه بزرگداشت حافظ و عید غدیر

 

مجری : دکتر رشید کاکاوند

 

آیتم ها :

مولای غریبان » هژیر مهرافروز

متن غدیر  الهام غفاری/‍ ‍ ترانه مولای من »پژمان مبرا

متن خوانی امید محمدنژاد/ترانه   مولا علی » حمیدرضا گلشن

شعرمویه افسانه بایگان/ ترانه بیا تا گل بر افشانیم » سیناسرلک

متن خوانی مریم فرضی/ ترانه امانت بهشت » بابک قدمایی

فال حافظ

شعری ای هدهد صبا» مهرداد شهسوارزاد‍‌‌‌‌‌ه

متن خوانی بهروز خوش فطرت/ ترانه بابا حیدر» فرمان فتحعلیان

نماهنگ پایانی ترانه زائر» هژیرمهرافروز

 

ترانه تیتراژ پایان را مهرداد کاظمی خوانده بود و علی مولا نام داشت

 

_________________________________

 استاد کاکاوند( ابوالحسن ورزی)

 چون خواست پیامبر که برد نام٬ ولی را

گوید به همه خلق پیام ازلی را

آورد ز دل تا به لب آن صوت جلی را

گفتا به امامت بشناسید علی را

زیرا که علی مظهر الطاف الهی ست

کس غیر علی محرم اسرار خدا نیست

غیر از دل او آیینه ی غیب نما نیست

از کار خلائق به جز او عقده گشا نیست

هر چند خدا نیست٬ از او نیز جدا نیست

بر ذات خداوند علی عین گواهی ست

چون دید به یک چشم٬ علی٬ شاه و گدا را

دادند به او سلطنت ملک بقا را

شد رهبر و حامی همه مردان خدا را

بربست در فتنه و آشوب و بلا را

تا پاک شود هر که گرفتار تباهی ست

داند چه کسی وسعت ایمان علی را؟

فرمان خدا داند فرمان علی را

از جان طلبد خدمت یران علی را

اقبال و شرف بین که گدایان علی را

خاک در او افسر گوهر شاهی ست

************

من زنده ام به عشق و ولای تو یا علی

دارم به سر همیشه هوای تو یا علی

تنها نه من گدای در خانه ی توام

شاهان عالمند گدای تو یا علی

تنها٬ به خلق٬ سایه فکن٬ پرچم تو نیست

عالم بود به زیر لوای تو یا علی

هر کس که دردمند محبت شود دلش

درمان درد اوست ٬ دوای تو یا علی

پیچد به زیر گنبد فیروزه فام چرخ

دائم طنین گرم صدای تو یا علی

ما  را ز کنه ذات تو کس با خبر نکرد

آگه ز ذات تو خدای توست یا علی

در عالمی که رو به فنا می رود٬ شده ست-

جاوید٬ آنکه گشت فدای تو یا علی

آنکس که داده دیده ی حق بین خدا به او

بیند بهشت را به سرای تو یا علی

شوریده بلبلی که نواخوان گلشن است

باز است گوش او به نوای تو یا علی

 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 مهر1393ساعت 23:11 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم خونگرم ساری

مجری: امیرعلی نبویان

موضوع  : نظم

آیتمها : محسن یگانه » خیابونا

متن خوانی پریوش نظریه/ امین الله رشیدی » نگاهی به ابرها

متن خوانی امین زندگانی/ هواتو ازم نگیر » سینا حجازی

کلبه پاییزی- مسعود امامی » پاییزی/متن خوانی سروش صحت/مسعود امامی»آدم رویاها/ متن خوانی کورش سلیمانی

متن خوانی لیلا برخورداری/ ساده نبود » حامی

می سوزم آتیشم » فریدون آسرایی

متن خوانی بهزاد رحیم خانی/ عصر کودکی » سالار عقیلی

با تو باشم » شاهین آرین

تیتراژ پایان ترانه ای بود از مرتضی پاشایی  به نام جاده یک طرفه

یادمان که نرفته است؟...

            عصبانی نشویم

خوب بخوابین...

 


امیرعلی نبویان :

در خانه ی ما همه چیز سر جایش است و مرتب ، جز در اتاق من که معتقدم به لحاظ ژئوپولتیک ، دمُکراتیک ترین فضای دنیاست. بی نظم است اما در عین بی نظمی ، نظمی دارد. یعنی من کلیدم را هر روز جایی پرت می کنم که دیروزش پرت کرده بودم. در اتاق من چیزی گم نمی شود مگر آنکه کسی سعی کند مرتبش کند. مادر می گوید اتاق من مثل بازار شام است و شتر با بارش گم می شود و پدر عقیده دارد قطعا بمب هایی روزمره در اتاقم منفجر می شود و الّا این اندازه ناهنجاری از عهده ی آدمیزاده خارج است. اما به نظر خودم اتاق من مثل سالاد شیرازی ست. این طور نیست که خیارها یک طرف باشند ، گوجه فرنگی یک سمت و آبلیمو و پیازها سوی دیگر. در هم است اما زیبا و خوشمزه. اصلا اتاق من شبیه کیک کشمشی ست که نمی دانی کشمش های آن دقیقا کجاست یا چندتاست. و هر بار که زیر دندانت حس می شود خوشحال می شوی . درست مثل لذت کشف چیزی که مدتها بود فکر می کردی نداری و ناگهان پیدایش می کنی. بگذریم. اصلا جایگاه نظم ، بمب، سالاد شیرازی و کیک کشمشی در زندگی بشر کجاست؟!

*********

چقدر عدد دور و برم را گرفته ، از همان اول، حالا، و احتمالا تا آخر! پدر و مادرتو چند تا دوست داری؟ ، کلاس چندمی؟، معدلت چند شده؟، نتیجه ی مسابقه چند چند شد؟، رتبه کنکورت چنده؟، شماره تلفنت چنده؟، چندتا سکه مهریه؟، آپارتمانش چند متریه؟، پلاک چنده؟، چند کیلو اضافه وزن دارم؟ ، مگه چند سال زنده ام؟، آقا اینا چند؟، اونا چند؟، اصلا همه ی آرزوهام چند؟، ساعت چنده؟، کله پاچه چند کالری داره؟، نرخ تورم چند درصده؟، حواست باشه! سرعتت چند کیلومتره؟، قطعه ی چند بهشت زهرا؟، راستی چند دقیقه است دارم هی همین طور چند و چند می کنم؟ ریاضی آنقدر جا اشغال کرده در زندگی من که حتی خودش هم توقعش را نداشته!!

 

نوشته شده در یکشنبه 20 مهر1393ساعت 18:49 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به همه گندمکاران و نانوایان سراسر کشور

موضوع » نان

مجری » منصور ضابطیان

آیتمها : گندم » شهرام ناظری

متن خوانی قربان نجفی/ شب تار » محمد اصفهانی

متن خوانی سیاوش خیرابی/ اسیری » محسن چاوشی

قصه های بجنورد – 2 » مهرداد صدقی

خزان » کوروش تهامی

متن خوانی اکرم محمدی/ ناگزیر » وحید دین پرور

گوشه طاقچه – 1 » گزارشی در باره ی نان در دهه 60

خیابان خواب ها » علیرضا عصار

گفتگو با رادین 4 ساله ساله

احسان ترابی » خاطره

متن خوانی علی قربان زاده/ زندگی » رضا صادقی

کلید مهتاب » علیرضا قرایی منش

متن خوانی کاوه سماک باشی

هژیر مهرافروز » راهی به سوی خدا

تیتراژ پایان ترانه ای بود از مازیار به نام گل گندم

نانتان گرم و آبتان سرد...


منصور ضابطیان :

بعضی نام ها عطر خوشایندی دارند. می پیچند در کوچه های بن بست و تو را به یاد خاطرات دورت می اندازند؛ که کودک بودی و هر صبح می گفتی که این صدای گرم پدر است که بیدارت می کند یا عطر عجیبی که فضا را پر کرده است. بعضی نام ها عطر خوشایندی دارند. می پیچند در خیابان های دم غروب. مثل صدای اذان که هر شب می شنوی و هر بار مثل نخستین بار دلت می لرزد. بعضی نام ها برکت دارند. کهه نمی شوند . هر روز تکرار می شوند و ادامه دارند انگار بخشی از شناسنامه ات شده اند ، بخشی از یادگاری هایی که برایت عزیزند و تو را می برند به آنجا که شاعر شوی. مثل هوای اول پاییز ، مثل نسیم مبهمی که از گندمزار می وزد. مثل بوی گندم که اهلی ات می کند ، که عاشقت می کند و با تو می ماند. بی گمان شاعری که سالها پیش در این حوالی زندگی می کرده است حرمت این نام را لمس کرده بود وقتی که سرود : نان را از هر طرف که بخوانی نان است.

**************

(شعری از شفیعی کدکنی) :

کمترین تصویری از یک زندگی این است

آدمی را آب و نانی باید و آن گاه، آوازی

در قناری ها نگه کن در قفس تا نیک دریابی

کز چه در آن تنگناشان

باز، شادی های دیرین است

کمترین تصویری از یک زندگانی؛

آب

     نان

           آواز

ور فزون تر خواهی از آن،

گهگاه پرواز

 

ور فزون تر خواهی از آن،

شادی آغاز

ور فزون تر باز هم خواهی،

بگویم باز؟

آنچنان بر ما به نان و آب اینجا تنگ سالی شد

که کسی در فکر آوازی نخواهد بود

وقتی آوازی نباشد

شوق پروازی نخواهد بود...

***************

سیاوش خیرابی :

مترسک های ایستاده در همه گندمزارهای جهان ، بیشتر از هر مامور دیگری در این سرزمین ها برای کارشان توجیه شده اند و حتی اگر راه داشت برای دور کردن کلاغ ها، از آن ساقه های طلایی بارها  جلسات مذاکره هم ترتیب می دادند. مثلا مترسک، کلاه لبه دار حصیری اش را برمی داشت و زل می زد به چشمهای یکی از آن منقار مشکی ها و می گفت : بالا غیرتاً پر و بالت رو جمع کن برو سراغ غذای دیگه . این گندم هایی که تو براشون دندون تیز کردی چرخ زندگی آدمها را می چرخانند.

فصل درو که از راه برسد مزرعه دارها با داس های تیزشان می آیند و گندم ها را بار الاغ می کنند و راه خانه ی آسیابان را در پیش می گیرند . تا اینجای کار هم، زن پیرمرد گندمکار خیالش راحت شده است که دست و بالش باز می شود تا سقف شیروانی خانه را تعمیر کند و هم دختر آسیابان می فهمد که نانواهای شهر ، امسال غصه ی آرد ندارند و سکه به کیسه هایشان خواهد آمد . انگار کلاغ پر سیاه هم حرف حساب حالی اش می شود ، سایه ی سنگینش را از سر نان مردم کم می کند و راه آسمان یک مزرعه ی دیگر را در پیش می گیرد . مثلا پرواز می کند به سمت جایی که مردمش ، غم نان نداشته باشند.

 

نوشته شده در شنبه 19 مهر1393ساعت 16:33 توسط فرشته |

 سلام

این برنامه تقدیم شد به کودکان ایران که امید آینده ایران هستند

مجری : سید ایمان سرورپور

آیتمها : گروه بمرانی » دریا بازی

متن خوانی سعید معروف/ بابک جهانبخش » رویای شیرین

گفتگو با آرتین 6 ساله

شعر خوانی شبنم مقدمی/ حمیدرضا هونام » ایستگاه

شعر خوانی امید صباغ نو/ کی عوض شده » حمید عسگری

گل پونه » حمید جبلی

متن خوانی آناهیتا افشار/ وحید هامون » برق نگاه

مصطفی یگانه » ساعت جلو نرو

تیتراژ پایان ترانه ای بود از حمید حامی به نام ماهی

خوب بخوابین...

 


 

ایمان سرورپور :

سه چهار سالگی ام محو است و دور.تنها نیشگون های ریز مادرم یادم می آید و صدای پره های پنکه ی آهنی. 5 سالگی ام سبکبال گذشت ؛ لا به لای خوشه های طلایی گندمزار، باد ، فکر و خیالم را می برد تا انتهای مزرعه ی رویاها. 6 سالگی ام با شوق رفتن به مدرسه گذشت . وقتی همسایه ی خانه ی کناری می پرسید راستی کی به مدرسه می روی؟ و من ذوق زده می گفتم از سال آینده. هفت سالگی ام لا به لای الف ها و ب های دفتر مشق تمام شد، لا به لای نقطه سر خط ها. ریاضی ضعیف 8 و 9  سالگی ام با یک شکلات خرگوشی شیرین شد. خودنویس 10 سالگی ام خاطراتم را رونویسی کرد . هنوز هم گاهی عطر خاک باغچه از ذهنم می گذرد. 11 سالگی ام شاید بزرگ بودم . یک تناقض محض میان بزرگی و کوچکی . یادم هست که روزها را می شمردم تا خرداد تمام شود و خرداد ها تمام شد با یک پلک بر هم زدن . می فهمیدم چقدر دلم برای نقاشی های بی هدف کودکی ام تنگ است.

***************

امید صباغ نو :

حس و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم

شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخاهم ورزید

آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم

روح غمگین تو در کالبدم جا خوش کرد

سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

در کنار تو قدم می زدم و دور و برم

چشم ها پر خون شد ، قرنیه ها ریخت به هم

پای عشق تو برادر کُشی افتاد به راه

شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرت عشق!

پس چرا زندگی ساده ی ما ریخت به هم؟!


 

کتاب معرفی شده : ۱۲ داستان سرگردان از گابریل گارسیا مارکز(با محتوای رئالیسم جادویی)/ کتاب هفته پیش هم صد سال تنهایی نام داشت از همین نویسنده

شگفتی های این هفته : پسری ۱۰ ساله در هند فیلم ساخته متولد ۱۹۹۸ در سال ۲۰۰۸ فیلمش رو ساخته

دختری به نام دروتی در سن ۴ سالگی کتابی به نام جهان چگونه آغاز می شود را نوشته!!!( به قول ایمان خان اون موقع که ما یه قل دو قل بازی می کردیم این خانم داشتن کتاب می نوشتن)

پسری در هند در سن ۴ سالگی کلاس های یوگای خودش رو برگزار کرده خیلی هم سختگیره ۵:۳۰ صبح کلاسشو شروع می کنه!!!!

 

نوشته شده در جمعه 18 مهر1393ساعت 0:58 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم کاشان شهر سهراب سپهری

 

مجریان : شاهین شرافتی - محمد بحرانی

معرفی موسیقی فیلم

معرفی تاتر

نمایش خوانی

گفتگوی هفته

داستانی شروع یک زندگی

آیتم ها :

ترانه هواتو کردم »محمد علیزاده

متن خوانی مهوش وقاری / عاشق بودم » ناصر عبدالهی

گفتگو با گوهر خیر اندیش _ بخش پایانی

صدای بادهای کویری

موسیقی فیلم حکومت نظامی

تاتر فرجام سفر طولانی (تاتر شهر سالن4سو) - تاتر ملاقات با بانوی سالخورده

(سالن اصلی تاتر شهر ) - آقای بوگندو (کانون پرورش فکری)

 شروع یک زندگی-۱۱ »احمد اطراقچی

نماهنگ پایانی منو عاشق نکن » بابک برهانی

 ترانه تیتراژ پایانی را احسان ترابی خوانده بود و غزل بارون نام داشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاهین شرافتی :

 خورشید را دم دمای غروب بدرقه میکنم تا ، من بمانم و تو
هنوز هوا گرگ و میش است اما پیدا کردن تو در انبوه این جماعت برای من، کار سختی نیست
بگذار چشمانم را ببندم و تا 5 بشمارم
یک
دو
سه
چهار
دوباره با تو بودنم ، گم میشود و مثل همیشه، این منم، که باید بگردم تا

پیدایت کنم روزی خواهد رسید که قایم باشک هایمان تمام می شود و فقط ،

من می مانم و شرمساری های تو، از بازی های بچه گانه ات

یکی بود یکی جاش همیشه خالی بود

شاید این تمرین "بودن یا نبودن مسله این است" برای قلب کوچک من اختراع

شده ،تا در نبودنت مسله های ریاضی ام را با تقلب حل کنم

یک + یک نمی شود دو

معلم ریاضی هم دروغ گفت...

اما جغرافیای دلم ، با هوای بودنت، همیشه حالش خوب است

 

********************************

نمایش خواستگاری در 10 دقیقه نوشته شاهین شرافتی (ایستگاه بعد)

 

شاهین شرافتی :

 

ابتدای پاییز 1389 بود هوا هنوز خیلی سرد نشده بود ولی آدم عاقل

همیشه باید یه پلیور همراش باشه اینو من نمیگما ! مادر بزرگم گفته بود ،

البته مادربزرگم درباره هوای بهار گفته بود ولی خب برای اینکه عاقل جلوه کنم

همیشه یه پلیور همرام هست.  مهم نیست مردم بهم بخندن یا با دست نشونم

بدن  مهم اینه که وقتی هوا یدفه سرد میشه  منم که با دست اونارو نشون

میدم وزیر لب یه لبخند میزنم .  به نظر خودم مهم اینه که دوراندیش باشم .

از نظر خیلیا ممکنه مسخره بنظر برسه  که همیشه نون پنیر سبزی و گردو

تو کیفم دارم راستش معلوم نیست شاید مجبور بشم توی شرایط بحرانی

از آذوقم استفاده کنم . من همیشه یک چراغ قوه لوازم  کمک های اولیه و

یک بطری آب همراه دارم آخه میدونید آدم باید دور اندیش باشه چون وقتی

مادربزرگم یروز نون پنیر سبزی و پلیورش همراش نبود تو کوهستان گم شد

و دیگه هیچوقتم پیدا نشد من از اون روز به بعد دیگه خیلی محتاط شدم.

از احتیاط که بگذریم تصمیم گرفتم ازدواج کنم . راستش از خوردن نون پنیر

سبزی هر روز خسته شدم و دلم سر و سامون گرفتن و قورمه سبزی میخواد.

به خواستگاری شیما دختر همسایه روبرویمون رفتم شیما هم تقریبا مثل

من 3 فصل از سال با پلیور بیرون میومد  هنوز داخل کیفشو ندیدم اما احتمالا

دختر دور اندیشیه و حتما نون پنیر سبزی و لوازم ایمنی سفر همراش خواهد

بود .شیما که کلا از تکنولوژی به دوره از من خواست  بجای گفتگو در دنیای

مجازی برای آشنایی بیشتر با خودش و خوانوادش یک روز صبح  با پدرش از

ایستگاه تجریش تا بازار تهران همراه بشم تا با هم آشنا بشیم. شیما معتقده

در اخلاق شبیه پدرشه و در رفتار شبیه مادرش و من برای آشنایی با اخلاق

شیما  صبح 15 مهرماه با پدر خانم آینده در ایستگاه مترو قرار گذاشتم .

 بحرانی : یه دیقه زود رسیدی یک امتیاز مثبت برای شما ثبت میشه  گفتی

اسمت چی بود پسرم ؟

 شرافتی : سیاوش هستم

 بحرانی : سیا جان بیا پشت سر من وایسا هروقت در وا شد داد بزن منو حل بده سوار بشیم اینجا شلوغ بشه گم میشیما مواظب باش. ( لطفا با سقلمه بخونید )

 شرافتی : و ما با دست و جیغ و هورا سوار شدیم و شانس ما جا برای نشستم پدر خانم بود و برای من هم جا برای واستادن.

 بحرانی : سیا جان گفتی چکار میکنی؟

 شرافتی :  تو ستاد بحران غیر مترقبه کار میکنم

بحرانی: ا جدی!؟ سیا کی قراره دلار بره بالا؟ تو از الان به بعد جزو خانواده

ما هستیا با من صادق باش  ، پیش خودم می مونه ،ها!؟ (اینارو با سقلمه بخونید)

 شرافتی : بحران غیر مترقبه گفتم

 بحرانی : میدونم اینا جزو اسرار طبقه بندی شده اس ولی ما که با هم فامیلیم بگو بابا بگو به من بگو ! (اینارو با سقلمه بخونید)

 (ایستگاه بعد قیطریه)

 شرافتی : جمعیت داخل واگن بیشتر شد و آقایی که خیلی با ملاحظه بود

با تلفن همراش خیلی آروم آهسته سخن میگفت  نزدیک ما ایستاد و گفت:

 بحرانی : آقا این پول مارو میدی یا سکه ی یه پولت کنم؟ من الان شیرازم برسم تهران پدرتو درمیارم بوووووووووووووووووق

 شرافتی : به پدر خانم گفتم واقعا شرم آوره چقد دروغ تو جامعه زیاد شده

 بحرانی : پسرم زود قضاوت نکن تو که نمیدونی این آقا چه بحرانی داره! یه

پاش الان شیرازه یه پاش تهران ، وقتی مرد زندگی شدی میفهمی وقتی

خانمت زنگ میزنه  میگه کجایی تو باید بگی 5 دیقه دیگه  اونجام  اینا درسای

زندگیه ها مفت به دست نیومده  اینا. ( اینارو با سقلمه بخونید)

 (ایستگاه بعد قلهک)

 شرافتی : در ایستگاه قلهک جمعیت داخل واگن کمتر شد اما فروشنده های

حرفه ای و یا به اصطلاح کف بازار از راه رسیدن

 بحرانی : خانم ه آقایون برای جوان سازی پوست دوری از انواع بیماری های

پوستی  و زیبایی شما بفرمایید لواشک با طعم های مختلف  همراه با پروانه ی

بهداشت از FDA سازمان پوست و زیبایی و دارویی جهان . بفرما تعارف میکنید؟

 شرافتی : آقاجون اینا که غیر بهداشتیه!

 بحرانی : چی گفتی ؟ تو اصلا بهداشت میدونی چیه بچه سوسول؟

 شرافتی : این فروشنده رفت و فروشنده ی بعدی اومد

 بحرانی :  آقایون برای خانماتون کفش بخرید خانما برای آقایونتون کفش بخرید ، آقایون بفرمایید کفش اصل خارجی به قیمت تولید داخل کفش رونالدینیونم رسید خانم کفش برای همسرت بخر خوشحال کن این مردِ ، این مرد زندگیتو باید حفظ بکنیا!

 شرافتی : خوشبختانه این فروشنده به سراغ ما نیومد اما بعدی

 بحرانی : مرغ سحر ناله سر کن / داغ مرا تازه تر کن ....

 شرافتی : و درست در بن منو پدر خانم قرار گرفت و ادامه داد

 بحرانی  : مرغ سحر ناله سر کن ....

 شرافتی : برای اینکه شرش کم بشه یک هزارتومنی با اکراه و عدم رضایت

بهش دادم تا بره اما...

 بحرانی: (با صدای بلندتر ) مرغ سحر ناله سر کن / داغ مرا تازه تر کن ...

 شرافتی : مجبور شدم از 2هزارتومنی خوشگل و عزیزم بگذرم تا بلکه بره

 بحرانی : دست شما درد نکنه........ ، تازه تر کن.....

 شرافتی : و در نهایت بختک زندگیم از راه رسید

 بحرانی : hello  سروران و حضار محترم داخل واگن شهری Im jimi  من جیمی هستم پیش از این جیمی اسکاچ صدام میکردن به دلیل برشکستگی تغییر صنف دادم و الان فروشنده ی دستکش هستم اونایی که اهل احتیاط و دور اندیشی هستن دستکش میخرن

 شرافتی : و رو کرد به منو  انگار که منو میشناسه گفت

 بحرانی : سلام آقا دستکشی که دیروز برای خانمتون بردین اندازه بود؟

 شرافتی : ببخشید نفهمیدم چی گفتید!؟ ولی فک کنم...

 بحرانی : دستکشی که دیروز برای خانمتون بردین اندازه بود؟

 شرافتی : من از شما دستکش گرفتم؟

 بحرانی : بله یادتون رفته ؟ خیلی وسواس داشتید در  انتخاب رنگ حالا یدونه

برای دوستتون بخرید خب

 شرافتی : آقا اشتباه میکنید

 بحرانی : آقا نشون به اون نشون گفتید من اهل دوراندیشیم یادتون رفته؟

 بحرانی : این آقا چی میگه سیا جان؟ آقای ستاد بحران و دوراندیشی غیرمترقبه هان؟ (اینارم با سقلمه بخونید)

 شرافتی : آقا مارو میگی چشمتون روز بد نبینه  حتی برنگشتم ببینم پدر خانم قیافش چه شکلی شده! وقتی به ایستگاه بعد رسیدم گفتم روز بخیر و پیاده شدم. دست کردم تو کیفم نون پنیر سبزیمو به دندون گرفتم و از فکر خوردن قورمه سبز ی شیما  تا اطلاع ثانوی بیرون اومدم

 بحرانی و شرافتی : مرغ سحر ناله سر کن / داغ مرا تازه تر کن

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 مهر1393ساعت 10:40 توسط مریم کی پور|

992(2شنبه- 14 مهر 93)

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم کاشان، شهر سهراب سپهری

مجری : علی نیکزاد

آیتمها : سپید و سیاه » محمد اصفهانی

متن خوانی مریم بوبانی/ یک شب خوش » محمد نوری

قسمت 7 گفتگو

صدای خسرو شکیبایی و خوانش شعری از سهراب سپهری

متن خوانی علی دادرسی/ معجزه » رضا صادقی

افشین تل لو » داستان خرس/ قطعه موسیقی از کارل ماریا فون ویر

متن خوانی آرش مجیدی/ سکانسی از قصه های مجید

بهنام علمشاهی » وقت رفتنت

تیتراژ پایان ترانه ای بود از مهدی یراحی به نام دیدار


آرش مجیدی :

به سمت ماشین رفتم که دیدمش . آهسته از گوشه ی پیاده رو می یومد. 25 سال زمان زیادیه اما نه اونقدر که نتونم بشناسمش. با اینکه دیگه خبری از اون قامت بلند و اخم ترسناک نبود اما انگار به جای دسته عصا همون خط کش بلند چوبی رو توی دستای لرزانش می دیدم که فشار میداد و نزدیک می یومد. به خودم که اومدم دیدم مقابلم رسیده و به نگاه خیره م چشم دوخته. حس کردم انگار دستام می لرزه ، مثل همون روزا. سوییچ ماشین از دستم افتاد و بی اراده گفتم سلام آقا. چشماشو تنگ کرد نرم و مهربون گفت : سلام بابا! صدای خش دار اون روزاشو تو گوشم تکرار کرد. وقتی می دیدمش و از ترس جذبه ش کیف و کتابم می ریخت رو زمین ، اون سر تکون میداد و می گفت : پسرک دست و پا چلفتی! منم به سرعت فرار می کردم تا مبادا از دستپاچگی م بفهمه کسی که دور تا دور ماشینش رو خط انداخته من بودم. گفت : مرد شدی اما هنوز دست و پا چلفتی ای که! منو شناخته بود . خندیدم و خواستم برسونمش اما گفت خونه ش همین کوچه رو به روئه . وقت خداحافظی نگاه معنی داری به ماشین انداخت و گفت : حیف که انتقام گرفتن از سن و سالم گذشته و به قهقهه خندید. مبهوت به دور شدنش نگاه کردم. پس می دونست! فقط تونستم بگم شرمنده ام آقا، شرمنده. و مثل همون روزا فرار کردم از رازی که هیچ وقت برای آقای ناظم پنهان نبود!

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 مهر1393ساعت 0:52 توسط فرشته |

991 (شنبه 12 مهر 93)

سلام

این برنامه تقدیم شد به آنانکه کبوتر دلشان کنار خانه دوست آرام می گیرد

ویژه عید قربان

مجری : دکتر رشید کاکاوند

حافظ خوانی

تقویم هفته

تصنیف عید آمد » فرشاد جمالی

متن  عید قربان نسيم ادبي /  شاه جهان »عليرضا عصار

گفتگو کودکان : آرتيمان (5ساله)

 تقويم هفته

 متن خوانی حسين سليماني / ترانه  کعبه جان ها »وحيد تاج

  فال حافظ : عنايت بخت

 حافظ خلوت نشين »حسام الدين سراج

  متن عید قربان سوگل طهماسبي / ترانه دل را ببين »عليرضا افتخاري

 نماهنگ پایانی ترانه عيدانه »حجت اشرف زاده

 

ترانه ی تیتراژ پایانی را غلامعلی پورعطایی خوانده بود و نوایی نام داشت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

دکتر رشید کاکاوند : (فصل گندم سروده  پونه نیکوی )

 

دریا نباشه، چشمه می جوشه

چشمه نجوشه، ابرا می بارن

ابرا نبارن، ذره های خاک

هرچی قناته زیر سر دارن

خالی نمی شه سفره مون از نور

خالی نمی شه حوض مون از ماه

خالی نمی شه کاسه از گندم

هر روزی نوری می رسه از راه

جرأت کن و سیب و بچین از رود

باید که دستات سیب و بشناسه

قلب تنور نون و روشن کن

حالا که فصل گندم و داسه

بیرون بیا از پیله ی غربت

برگ برنده توی دستاته

همت کن و کاری بکن با عشق

هر جا بری رو قله ها جاته

حیفه که زیر نور فانوسی

از روشنی سهم تو خورشیده

شمع نیازت رو بکش تو شب

خورشید از شرق تو تابیده

****************************************

دکتر رشید کاکاوند : ( شعری از سهراب سپهری )

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آور

در رگ ها .نور  خواهم ریخت .

و صدا در خواهم داد:

ای سبد هاتان پر خواب !سیب آوردم .سیب سرخ خورشید .

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد .

زن زیبای جزامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت :چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد .کوچه ها را خواهم گشت .

جار خواهم زد ای شبنم. شبنم. شبنم.

 

رهگذری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است  .

کهکشانی خواهم دادش .

روی پل دخترکی بی پاست .دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت .

هر چه دشنام از لب ها خواهم بر چید .

هر چه دیوار از جا خواهم بر کند .

 

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !

 

ا بر را پاره خواهم کرد .

من گره خواهم زد چشمان را با خورشید .

دل ها را با عشق .سایه ها را با آب .شاخه ها را با باد .

و به هم خواهم پیوست .خواب کودک را با زمزمه زنجره ها .

 

.باد بادبادک ها را به هوا خواهم برد

گلدان ها را آب خواهم داد .

خواهم آمد سر هر دیواری . میخکی خواهم کاشت .

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند .

 

آشتی خواهم داد .

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت .

****************************************

 

 

نوشته شده در دوشنبه 14 مهر1393ساعت 16:0 توسط مریم کی پور|

 سلام

این برنامه تقدیم شد به همه مادران و همسران و زنان خانه دار ایران

موضوع » خانه و خانه داری

مجری » منصور ضابطیان

آیتمها : خنده و گریه » بابک اشکان

متن خوانی پریوش نظریه

قسمت 6 گفتگو

متن خوانی سپند امیرسلیمانی/ علیرضا قربانی » راز دل

پاییز تهرون » علیرضا خرسندفر

متن خوانی آزاده صمدی/ لالایی » محمد نوری

قصه های بجنورد – 1 » مهرداد صدقی

گفتگو با نرگس 5 ساله

مزرعه های قهوه » هومن جاوید

مهمان برنامه » محمد لقمانیان (عروسک گردان)

پنگول ( گربه ی برنامه رنگین کمان)

متن خوانی ستاره اسکندری/ خانه مهر » مجید اخشابی

متن خوانی حسن معجونی/ مامان » سینا حجازی

خونه » مانی رهنما

تیتراژ پایان ترانه ای بود از بابک برهانی به نام تغییر

قدر مادرانمان را بدانیم...


منصور ضابطیان :

ده ، نه ، هشت ، هفت... هفت ثانیه مانده است به قرمز شدن چراغ سبز. هیچ کس نباید انگار پشت این چراغ بماند . همه عجله دارند . همه انگار طبق یک قانون نانوشته باید از این خط پایان بگذرند و جاری شوند توی خیابان. بعضی ها انگار جلسه ی مهمی دارند، از سر و وضع بعضی ها پیداست استاد دیگر دیر رسیدنشان را نمی بخشد و به کلاس راهشان نمی دهد. بعضی ها هم حجم زیادی از عجله را توی ذاتشان دارند و با خودشان دو سه چمدان اضطراب حمل می کنند . از میان این همه آدم فقط چند نفرند که باید زود به خانه برگردند  باید به چیدن کوله پشتی مدرسه برسند، باید پنیر و گردو را توی نان داغی که خریده اند بپیچند و چمدان اضطراب اعضای خانه شان را خالی کنند و به جایش یک کوله پشتی امنیت بگذارند و تک تکشان را راهی کنند . هر روز هفت ثانیه مانده به قرمز شدن چراغ سبز چند نفر هستند که خانه ها بدون آنها سیاه و سفید است باید برگردند و سطر سطر رنگ بپاشند روی دیوار و بند بند گرد و خاک از دل آدمهای خانه شان پاک کنند . فقط چند نفر هستند که حق دارند عجله داشته باشند برای رسیدن، چند نفر که خانه پناهشان است و امنیت خانه در دستهای مهربانشان جاری ست . فقط آنها حق دارند عجله داشته باشند ، آنها که روزگار را مدام میان خنده و گریه زندگی می کنند.

 

نوشته شده در جمعه 11 مهر1393ساعت 1:49 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به همه ی جویندگان علم

 

مجری : سید میلاد اسلام زاده

 

آیتم ها :

ترانه ی سیل اشک » مجید اخشابی

متن خوانی ژاله صامتی / تصنیف چرا رفتی » همایون شجریان

بخش پنجم گفتگو با گوهر خیراندیش

ترانه ی غریب » عبدالوهاب شهیدی

شعرخوانی علیرضا جلالی تبار / تصنیف خانه ی سودا » همایون شجریان

بیننده ی منتخب سیما جلال پور

شعرخوانی پیمان شیخی / ترانه ی ای همه هستی » محمد اصفهانی

نماهنگ پایانی تصنیف باور نکن » حسین نور شرق

 

ترانه ی تیتراژ پایانی را شهرام ناظری  خوانده بود و آواز در شور نام داشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سید میلاد اسلام زاده :

گوشم پر شده از سکوتی که قرار بود سرشار از سلام های آشنا باشد، پر از سلام های عمیق از ته دل و ماندگار آنهم از زبان کسی که وقتی نیستی هیچ پنجره ای باز نمیشود . کسی از جنس آسمان . نه مثل آنان که می آیند و میروند و میروند و هیچکس سراغی از قهرمان این ماجرای قدیمی نمیگیرد ، حتی لحظه ای درنگ، دلسوزی ، خیال ، تصور ، نه هیچکس از خوش نمیپرسد عابری که از این کوچه رد شد  مدام زیر لب چه چیزی را زمزمه میکرد! جمله ای از سر سوز دل ، دعایی در انتظار استجابت ! یا شاید هم سلامی کوتاه که هیچوقت پاسخ داده نشد. این داستان تکراریه ی هرشب من است ، منی که مدتهاست به روبروی اندوه نشستن عادت کرده ام و شمع ها را یکی یکی روشن میکنم

 *************

علیرضا جلالی تبار :

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال

بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی!

شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف

تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال

بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست؟

چون مرگ٬ ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق٬ای سرشت من٬ ای سرنوشت من

تقدیر من غم تو  و تغییر تو محال

نوشته شده در پنجشنبه 10 مهر1393ساعت 16:12 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به تمام کودکان جنگ زده ی دنیا

 

مجریان : شاهین شرافتی – محمد بحرانی

گفتگوی هفته

معرفی موسیقی

معرفی تیاتر

نمایشنامه خوانی

 

آیتم ها :

ترانه ی ماه عسل » فرزاد فرزین

متن خوانی رحیم نوروزی / بی خداحافظی » رضاصادقی

بخش چهارم گفتگو با گوهر خیراندیش

صدای طوطی

معرفی موسیقی سمفونی 40 موتزارت

متن خوانی غزل شاکری / ترانه ی انگار نه انگار » احسان خواجه امیری

معرفی تیاتر الی و رویاهایش تالار هنر تهران

نماهنگ پایانی  ترانه ی چه بی اندازه » بهنام صفوی

ترانه ی تیتراژ پایانی را فریدون آسرایی خوانده بود و فاصله ها نام داشت

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاهین شرافتی :

زندگی ام بدون تو مثل کلاف کاموایی پیچ خورده  است . اولش قرار بود شبیه پلیوری زیبا و چند رنگ  شود اما گره خورد. قرار بود شبیه ژاکتی تک رنگ و با غرور باشد  اما گره خورد . قرار بود شبیه شالگردن  یا کلاه یا دستکشی برای روز سرما شود اما گره خورد . این کلاف سردرگم را باز میکنم  تا از سر بنویسم نوشته های غلطم را بر دیوار زندگی  اما غلط هایم در هم پیچ میخورد  و صبوری لازم است ، صبوری شبیه مادری که در انتظار فرزندش خوابش نمیبرد . صبوری شبیه آخرین روز سربازی ، صبوری شبیه مردی که از اسب افتاد اما اصل تویی  وقتی با سوت آفتاب از خواب بیدار میشوم  و به یادت صبوری آغاز میشود

 

 **************************************

نمایش خواستگاری در 10 دقیقه : این قسمت نابغه ی کوچک (نوشته ی شاهین شرافتی)

شاهین شرافتی : اول پاییز 1392 بود و من از پشت شیشه ی دفترم در طبقه ی پانزدهم رفت و آمد بچه مدرسه ای هارو تماشا میکردم . یادمه وقتی هم سن و سال اینا بودم تمام دلخوشیم زنگ آخر مدرسه بود ، وقتی زنگ میخورد مثل زندانی آزاد شده از حبس ابد فریاد میکشیدم و با لگد در کلاس و حیاط مدرسه  رو مورد عنایت قرار میدادم . همیشه لباس فرم با یقه ی سفید به تن داشتم که همیشه  هم چرک بود و این مادر بود که به داد لباس و روپوش مدرسه میرسید . یکی از لذتهای اول مهر خوراکیهایی بود که مادر توی کیفم میگذاشت ، نون پنیر سبزی یا کباب لقمه راستش خیلی فرقی نمیکرد همینکه دست میکردم تو کیفم میدیدم مامان چقدر دوسم داره کافی بود تا روزم ساخته بشه . از پشت پنجره ی طبقه ی پانزدهم همه ی بچه ها شبیه هم بودن با این تفاوت که  دیگه لباس فرم نداشتن  و احتمالا بجای تغذیه ی خوشمزه ی مامان پول تو جیبی پدرجان راه گشای رفع گرسنگی بود . هنوز خاطرات 10 سالگیم ته نشین نشده بود که شیوا زنگ زد و گفت : الو حامد سلام خوبی ؟ بابا سلام رسوند گفت امروز بیا شهروز کارت داره میخواد باهات حرف بزنه . راجع به چی؟ بیا خودت میفهمی . شهروز برادر کوچیکتر شیوا بود که من تاحالا ندیده بودمش اما از وصف حالش شنیده بودم که تیزهوشان درس خونده ، چند اختراع داره و از نجوم و فیزیک و زیست شناسی سردرمیاره و مدال جهانی المپیک کامپیوتر داره. با تعجب و کنجکاوی به دیدن شهروز در خانه ی  پدریش رفتم . در بدو ورود به خانه شیوا و مادر پدرش منتظر من بودن و من رو به اتاق شهروز راهنمایی کردن. از رفتار عجیب خانواده متعجب شدم و از انتظار چیزی که منتظرم بود دل تو دلم نبود . اتاق شهروز شبیه یک آزمایشگاه کوچک بود . یک رتیل زنده در آکواریوم شیشه ای ، یک موش نگون بخت در جعبه ی مخصوص ٬کلی دستگاه الکترونیکی  ، یک تلسکوپ بزرگ که جهتش رو به حیاط همسایه بود و در نهایت ماکت جرم آسمانی شهاب سنگ روی سقف. در انتظار مردی 40 ساله بودم که پسر بچه ی 12 – 13 ساله وارد اتاق شد و گفت :

محمد بحرانی : سلام عمو من شهروزم  ببخشید زنگ آخر کلاس فوق العاده داشتیم یخورده زیاد طول کشید. وقتتونم زیا د نمیگیرم .

شاهین شرافتی : سلام شهروز جان شما چند سالته عمو جون؟

بحرانی : عمو مهم سن نیست مهم عقله ولی چون پرسیدین 13 سال و 7 ماه و 3 روز هه هه البته فردا میشه 3 روز

شرافتی : شهروز بی مقدمه شروع کرد به تعریف کردن از من و همینطور که روپوش مدرسشو عوض میکرد  کنار من نشست و برگه ی سفیدی رو همراه با خودکار مدرسش  که اسمش  روش نوشته شده بود کنارش گذاشت  

بحرانی : آقا حامد شیوا خیلی تعریف شمارو میکرد میگفت شما مهندس کامپیوتر هستید درسته ؟

شرافتی : بله شهروز جان

بحرانی : عمو حامد فرق دات نت با جاوا اسکریپت چیه ؟

شرافتی :  خب شهروز جان یکیش برای برنامه نویسی تحت وبه و یکیشم برای مهندسی و برای  برنامه نویسی کاربردیه

بحرانی : اوهوم  درسته .  خب ، مهندس واقعی هستی

شرافتی : چی عمو ! چی؟!

بحرانی : هیچی عمو . عمو بیا تلفن جدید و نسل چهارمی منو ببین

شرافتی : چه جالب شهروز جان !

بحرانی :3374

 شرافتی : این چیه دیگه ؟

بحرانی  : رمزشه

شرافتی : عمو جون رمز  گوشیتو به کسی نباید بگی.

بحرانی : ما چیزی برا مخفی کردن نداریم عمو حامد.

شرافتی : خیله خوب باشه بده ببینم

بحرانی : عمو برو تو گلری ببین چه عکسای قشنگی دارم

شرافتی : شهروز آخه درست نیست این کار که

بحرانی : ببین این دوستم یاشاره این کیارشه این نویده اینم خانم معلممونه

شرافتی : چه جالب چقد خوشگل

بحرانی : حالا از گلری بیا بیرون برو تو اینباکسم

شرافتی :  آخه درست نیست عمو جون پیغام خصوصی ممکنه داشته باشی

بحرانی : ما چیز مخفی  نداریم عمو حامد.

شرافتی : خیله خوب باشه

بحرانی : ببین چند تا جوک زیر 10 سال و جند تا پیامک از اپراتور طرح زمستونی و تابستانی ، همین .  ما چیزی برا مخفی کردن نداریم عمو حامد

شرافتی :  خوبه عمو جون خوبه

بحرانی : خــــــــــــــــــــــب

شرافتی : خب چی ؟

بحرانی : حالا نوبت توئه عمو حامد

شرافتی : من که تازه اونموقع دوزاریم افتاد عجب رکبی خوردم از این پسر 10 ساله ، گفتم عمو جون من دیگه باید برم

بحرانی : چیزی برا مخفی کردن داری عمو حامد؟

شرافتی : معلومه که نه

بحرانی : پس موبایلتو بده ، بده دیگه عمو

شرافتی :عزیزم شهروز جان موبایل مثل مسواک شخصی می مونه

بحرانی : ینی چی شما به مسواک شخصی من دست زدی من دست نزنم؟  چیزی برا مخفی کردن داری عمو حامد؟

شرافتی : بیا آقا جان بیا رمزش 2207 بزن ببین چیزی نیست

بحرانی : آفرین ، رمز موبایل 2207

شرافتی : چی داری مینویسی؟

بحرانی : هیچی . حالا بزار به اینترنتم وصل شیم . به به چقد پیام ! اوه اوه به به  چقد دوست مودبم داری عمو! . شیوا بداند دوستهای بی تربیت حامد شامل  کیوان ، کاوه ، اوه اوه سینا روببین هن چی نوشته عمو ؟  خب عمو ادامه میدیم حالا بریم  تو گلری ، به عمووو!  قلیون ؟ به به عمو عکس با غذاهای مختلف هرشب هرشب رستوران دیگه ؟   شیوا بداند  سیگاری برگوشه ی لب ، ولخرج

شرافتی : چی داری مینویسی ؟ من که نکشیدم تو عکس دست یکی دیگه اس اونم  مهمونی بودم رستوران بودم

بحرانی  : فرقی نمیکنه همینکه تو تو یه همچین مکانی بودی  خودش  کم جرمی نیست . هــــــــــــن

شرافتی :  چیه دیگه ؟

بحرانی : این عکس کیه ؟

شرافتی : ای بابا

بحرانی : به دختر مردم سیب تعارف میکنی ؟

شرافتی : چی داری میگی تو؟

بحرانی : این کیه؟ خودت بگو خودت بگو مگه از جرمت کم بشه !

شرافتی : چی میگی تو کدوم عکس؟

بحرانی : این ، شیوا بداند سیب...

شرافتی : ای بابا چی رو بداند؟ بده ببینم کدوم عکسو؟ اینکه شیواست ! من دارم به خواهر جنابعالی سیب تعارف میکنم!

بحرانی : اون موقع که سیب میدادی چی تو فکرت بود؟ زود بگو ببینم

شرافتی : اِ اِ اِ اِ چی میگی تو؟

بحرانی : شیوا بداند . خب بذار بریم تو مسیج ها . به به رسیدی میس بنداز؟

شرافتی : بله به خواهرم گفتم رسیدی شیراز خبر بده

بحرانی : شیوا بداند ...

شرافتی : ای بابا اینکه دیگه خواهرمه

بحرانی : توجه  زیاد به خوانواده ی خودت برای ازدواج اصلا خوب نیست . خب عمو من دیگه سوالی ندارم خودت چیز دیگه ای نمیخوای اضافه کنی؟

شرافتی : خیر و خداحافظ . از اتاق شهروز بیرون اومدم . پدر مادر شیوا به همراه خودش مثل کسی که  منتظرن بیمارشون از اتاق عمل بیاد بیرون ، منتظر من بودن . منم مثل کسی که کنکور داده از نتیجه امتحانم بی اطلاعم و یه جور اضطراب عجیبی تو وجودم وول میزنه.  6 روز گذشت و با تلفن شیوا انگار دوباره به زندگی  برگشتم . شیوا نتیجه ی تحقیقات رو خوب اعلام کرد  و قرار جدی تر خانواده ها رو با هم هماهنگ کردیم . دوره ی نامزدی و عقد تموم شده و هفته ی دیگه عروسیمونه. راستش فکر میکنم خودم به همراه احشام 4پای همراهم از پل به سلامت گذشتیم . حالا من می مونم و شهروز عزیزم.

شاهین شرافتی : چه طوری عمو جون؟

محمد بحرانی : عمو من دیگه برم مشقامو بنویسم خب؟

شاهین شرافتی : بمون عمو جون

محمد بحرانی(با صدای کلفت) : خواحافظ عمو شب بخیر

شاهین شرافتی : اُه اُه برو

*********************************************

محمد بحرانی (مولوی خوانی)

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد

از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن 

************************

خوب بخوابید و قبل از خواب به صدای قلبتون گوش بدید

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 مهر1393ساعت 16:1 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به آن که در بیت بیت اشعارش حقیقت را جست و جو میکرد

ویژه بزرگداشت مولانا

مجری : علیرضا معینی

آیتمها : مطرب مهتاب رو » شهرام ناظری

مولانا خوانی افسانه بایگان/ غلام قمر » علیرضا قربانی

قسمت 3 گفتگو

اپرای عروسکی مولوی

در طلب » فرشاد جمالی

مولانا خوانی شبنم قلی خانی/ قیامت » حسام الدین سراج

هژیر مهرافروز » آمده ام که سر نهم

تیتراژ پایان ترانه ای بود از محسن مرعشی به نام جام باده


علیرضا معینی( مولانا)

بروید ای حریفان بِکِشید یار ما را

به من آورید آخر صنم گریز پا را

اگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم

همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

دمِ سختَ گرم دارد که به جادوی و افسون

بزند گره بر آهو و ببندد او هوا را

به مبارکی و شادی چو نگار من درآید

بنشین نظاره می کن تو عجایب خدا را

تا جمال او بتابد چه بود جمال خوبان

که رخ چو آفتابش بکشد چراغ ها را

*************

(شعری از علیرضا قزوه تقدیم به شفیعی کدکنی)

ای آینه ی هرچه غزل، هرچه قصیده

دلباز ترین پنجره ی رو به سپیده

ای در نفست قونیه در قونیه ، اشراق

از دست خدا باده ی الهام چشیده

ای گندم بی معصیت ای عصمت معصوم

دستان تو باغی ست پر از سیب رسیده

هم جان تو از مستی اخلاص لبالب

هم شعر تو آمیزه ای از عشق و عقیده

فیروزه ی بازار سخن،یوسف نایاب

یک شهر ، خریدار شماییم ندیده

عطار زمان، تیغ زبان تیز کن امشب

خواب مغولان دیدم و سرهای بریده

****************

جان من است او هی مزنیدش

آن من است او هی مبریدش

آب من است او، نان من است او

مثل ندارد باغ امیدش

باغ و جنانش ، آب روانش

سرخی سیبش ، سبزی بیدش

متصل است او، معتدل است او

شمع دل است او ، پیش کشیدش

هر که ز غوغا وز سر سودا

سرکشد اینجا سر ببریدش

عام بیاید،خاص کنیدش

خام بیاید ، هم بپزیدش

نک، شه هادی زان سوی بادی

جانب شادی داد نویدش

داد زکاتی، آب حیاتی

شاخ نباتی تا بمزیدش

**************

 با من صنما دل یك‌دله كن             

 گر سر ننهم، آنگه گله كن

مجنون شده‌ام از بهر خدا              

 زان زلف خوشت یك سلسله كن

سی‌پاره به كف در چله شدی        

 سی‌پاره منم! ترك چله كن

مجهول مرو، با غول مرو                

زنهار! سفر با قافله كن

ای مطرب دل زان نغمه خوش         

این مغز مرا پرمشغله كن

ای زهره و مه زان شعله رو           

دو چشم مرا دو مشعله كن

ای موسی جان چوپان شده‌ای       

 بر طور برو، ترك گله كن!

نعلین ز دو پا بیرون كن و رو           

در دشت طُویٰ پا آبله كن

تكیه‌گه تو حق شد نه عصا            

 انداز عصا و آن را یله كن

فرعون هوا چون شد حَیَوان           

 در گردن او رو زنگله كن

*****************

رو سر بنه به بالین، تنــها مرا رهــا کن       

ترکِ مـــــن خرابِ شبــــگردِ مبتــــــلا کن 

ماییم و موج سودا، شب تـا به روز تنها       

خواهی بیــا ببخشا، خواهی بــــرو جفا کن

از من گذر، تا تـــو هــم در بـــلا نیــــفتی       

بگزیــن ره سلامت، تـــرک ره بــــلا کـــن

ماییم و آبِ دیـده، در کنــج غـــم خزیـــده        

بر آب دیـــده‌یِ مــــا صــد جای، آسیـــا کن

بر شاهِ خوبـرویــان واجــب وفــا نـــباشد       

 ای زرد روی عاشــق،تو صبر کن،وفا کن

دردیست غیـر مـردن کــان را دوا نبــاشد       

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با سر اشارتم کرد، که عزم سوی ما کـن

نوشته شده در سه شنبه 8 مهر1393ساعت 1:21 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم خونگرم گیلانغرب

مجری : امیرعلی نبویان

آیتمها : معجزه » بابک جهانبخش

متن خوانی شیرین یزدان بخش/ تنها » ناصر عبداللهی

قسمت دوم گفتگو

متن خوانی حسن معجونی/ پرنده » مانی رهنما

متن خوانی بابک اسحاقی » بیننده منتخب

سعدی خوانی ژیلا امیرشاهی/ آن نه عشق است » علیرضا افتخاری

متن خوانی کامران تفتی

ای شهید » مصطفی یگانه

تیتراژ پایان ترانه ای بود از مهدی یراحی به نام دیوار

خوب بخوابین...

به امید موفقیت بیشتر ورزشکارانمان در بازی های آسیایی


امیرعلی نبویان :

از وقتی که آمده ای آدمها را فقط با یک عدد می شناسم. عددی حدود صفر نهصد و خوورده ای. وقتی صدایم می کنی یعنی یکی کارم دارد ، نمی خواهد حالم را بپرسد، یا شاید خبری دارد، خوب یا بد؛ که این روزها بدش کمی بیشتر است. خودمانیم ذاتت خراب است . وقتی بیقرار ، منتظر زنگ خوردنت هستم یا قالم می گذاری یا دستم می اندازی. و وقتی هم به خیالم از باتلاق یک عالمه تشویش ، دست و پا زنان خلاص می شوم تا سر به بالش آسایش می گذارم ، یک زنگ و یک خبر تازه و باز روز از نو، روزی از نو. گاه سرگردانی و گاه گریزان. تکلیفت نه با من روشن است نه با خودت. اصلا میدانی آن مشترک مورد نظر کیست که اینقدر بی رحم و رک و بی خیال می گویی در دسترس نیست؟! کاش به آن کله ی آهنینت فرو می رفت معنی پاره ی تن! دلدار، طلبکار. آن وقت می فهمیدی چه کسی را به من وصل کنی و چه کسی را نه.

*************

کامران تفتی :

اولین باری که دیدم یک تلفن عمومی زنگ می زنه تو یه فیلم گانگستری خارجی بود! انقدر تعجب کرده بودم. مگه تلفن عمومی هم زنگ می زنه؟! مگه اصلا شماره تلفنی واسه ی این تلفن های عمومی هست؟ تا چند روز بعد به هر باجه ای می رسیدم به خودم می گفتم نکنه الان این زنگ بزنه؟ واقعا من چیکار کنم؟ جواب بدم؟ کسی هم که این درو و بر نیست. گیرم رفتم تو و جواب دادم ، کی پشت خطه؟ خدا؟ فرشته ها؟ رئیس گروه مافیا؟ تو همین فکر و خیالام از کنارش رد می شم می رسم به یکی دیگه. یه مدتی حتی اگه از دور می دیدم یه تلفن عمومیه، مسیرم رو عوض می کردم. می گفتم زنگ می زنه دیگه، یکی هم اون دور و بر هست بر میداره جوابشو میده می گه نیستن، تشریف ندارن، بعدا پیغامتونو بگین بهشون میگم. حالا از اون روزا سالها می گذره دیگه دست هر بچه دبستانی هم یک تلفن همراه هست. بازار تلفن های عمومی هم کساد شده. دیگه اندازه شون هم مثل سابق نیست. ولی هنوز وقتی دارم قدم می زنم از کنار یکی شون رد می شم به این فکر میکنم  شاید اگه یه روزی یه تلفن عمومی زنگ زد هر کسی هم اون اطراف بود جواب داد، اون ور خط صدای کسی رو بشنوه که خیلی دوسش داره.

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر1393ساعت 11:56 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به مردم آزاده ی آبادان

مجری : استاد رشید کاکاوند

گفتگوی هفته

تقویم هفته

سووشون

فال حافظ(نه هر که چهره برافروخت دلبری داند)

آیتم ها :

ترانه پلاک 8 » بابک قدمایی

متن نشانه های معمولی » اصغر همت / ترانه ممنونم » رضا صادقی

گفتگو با گوهر خیراندیش

متن قرض » روشنک عجمیان / تصنیف عاشق شدن فایده نداره » کوروس سرهنگ زاده

تصنیف پادشه خوبان » حسن همایون فال

نماهنگ پایانی گل برافشان » امین ا... رشیدی

ترانه ی تیتراژ پایانی نوای چوپان نام داشت و منوچهر همایون پور خوانده بود

_____________________________________________

استاد رشید کاکاوند : ( شعری از روح ا... ملک زاده )

چه آرامشی تو چشات حاکمه

زمین خوردی اما دلت رو به راست

کجا دیده بودم تورا هم قطار؟

چقدر عطر پیراهنت آشناست

باید کوله بارو بذاری  زمین

باید زخم عشقو تحمل کنی

چه آتیشی افتاده توی تنت؟

باید تو دل شعله ها گل کنی

چقد طعنه خوردی از اطرافیات

چقد گریه میکردی و بس نبود

دفاع تو از دین و ناموس و خاک

واسه خیلیاشون مقدس نبود

یکم دیگه طاقت بیار و بجنگ

خدا دوس داره عشق و ثابت کنی

میخواد پر بگیری به سمتش بری

میخواد آسمونو به نامت کنی

میدونم اثیری چه بد دردیه

درسته که سخته زمونه رفیق

خودش گفته بعد از غم ، آسونیه

خدا پای حرفش می مونه رفیق

اگه گاهی وقتا بهت سخت گرفت

اگه خواست مثه شمعی آبت کنه

واسه اینه که امتحانت کنه

دلش میخواد آدم حسابت کنه

بشین و برام عشق و تعریف کن

غمای زیادت رو کم کم بگو

بذار یکمی عطرتو بو کنم

یکم دیگه از جبهه واسم بگو

*************************

استاد رشید کاکاوند : ( غزلی از مولوی)

من مست و تو دیوانه مارا که برد خانه؟

صد بار تو را گفتم کم زن دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من؟

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن

این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی

برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

****************************

استاد رشید کاکاوند : (رباعیاتی از مولانا)

با هستی و نیستیم بیگانگی است

وز هردو بریدنم نه مردانگی است

گر من ز عجایبی که در دل دارم

دیوانه نمیشوم ز دیوانگی است

/////////////////////////////////////

من درد تورا ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صدهزار درمان ندهم

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 6 مهر1393ساعت 16:36 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به تمام زوج هایی که امشب پیوند آسمانی بستند

گزیده ای از ویژه برنامه پاییز + 4 آیتم جدید

آیتمها : مهر علی و زهرا » ناصر عبداللهی

متن خوانی یکتا ناصر/ پاییز » رضا بیجاری

پاییز » حجت اشرف زاده

مناظره-1(مجری»احمد اطراقچی/ مخالفان پاییز : امیرعلی نبویان- محمد بحرانی/موافقان : مهدی پاکدل – بهرام عظیمی

شعر خوانی شبنم مقدمی/ غروب پاییزه » جمشید نجفی

کافه پاییزی رادیو7 (کافه نیلز در اکباتان) : سیاه و سفید » حامی/متن خوانی بابک حمیدیان/خداحافظ » حامی/متن خوانی روح الله کمانی

متن خوانی آناهیتا همتی(متنی از ماندانا فیروز آبادی)/ بارون پاییزی » سیروان خسروی

بازخوانی جدید شد خزان » مهدی سپهر – داوود حیدری- بهرام حصیری

متن خوانی نازنین فراهانی(متنی از مژگان تیموری)/ پاییز » منوچهر طاهر زاده

پاییز تنهایی » مهدی یغمایی

مناظره – 2

پاییز تهرون » علیرضا خرسندفر

تغییر بابک برهانی/مهدی سلیمی» نوازنده ی ساز دهنی/متن خوانی شهروز ابراهیمی/خوابم نمی بره » پوریا ساوجی/ متن خوانی شاهین شرافتی

متن خوانی کمند امیرسلیمانی(متنی از منصوره مشیری)/ حریق خزان » علیرضا قربانی

پاییز » بنیامین بهادری

متن خوانی ژاله صامتی(متنی از حمیدرضا عسگری)/ برگ و باد » محسن قمی

علیرضا قرایی منش » پاییز

 


(این متن به سفارش یکی از دوستان گذاشته شد. دیگه من جز این متنهایی که نوشتم هیچ متنی از ویژه برنامه ضبط نکردم)

کمند امیرسلیمانی(منصوره مشیری)

آدمهایی که پاییز را تنها یک فصل میدانند ، هنوز طعم هیچ معجزه ای را نچشیده اند. چه میدانند که لِی لِی کردن روی برگ های زرد و قرمز و نارنجی با سایه ی آدمی که نیست یعنی چه! ، چه میدانند که تو را در صورت تمامی غریبه های شهر دیدن یعنی چه!، چه می دانند از دستهای کوچک نابلدترین بافنده ی دنیا که کلاف هایش می خواهند در عاشقانه ترین روز پاییز ، هم قد یک شال شوند و پست شوند برای تو؛ تویی که بی آنکه بدانی قرار است عاشقانه ترین واژگان به رج کشیده ی دنیا را بپیچی دور گردنت. چه میدانند که فاصله ی یک پاییز تا پاییز بعد برای بعضی از آدمها تنها به قدر یک لبخند است . آدمهایی که پاییز را تنها یک فصل میدانند ، هنوز طعم هیچ معجزه ای را نچشیده اند. پاییز ، جهان من است و معجزه ، لبخند تویی که دوستت می دارم. می آیی با هم قدم بزنیم؟

 

نوشته شده در جمعه 4 مهر1393ساعت 20:55 توسط فرشته |

سلام به دوستای گل رادیو هفتی . برنامه ی امشب که ۵شنبه باشه خلاصه ای از ویژه برنامه ۵ ساعته ی رادیو ۷ هست در ۲ ساعت! یعنی گلچینی از آیتم هایی که درخواست پخش مجدد داشته در ۲ ساعت پخش میشه. در این صورت منصور خان  در این شب حضور نخواهند داشت.

دوستایی که به هر دلیلی نتونستن ویژه برنامه عالی پاییز رو ببینن می توننن بخشهایی از اون رو امشب تماشا کنن.

نوشته شده در پنجشنبه 3 مهر1393ساعت 16:27 توسط فرشته |

 

983(4شنبه-2 مهر 93)

سلام

این برنامه تقدیم شد به بخشندگان مهرابنی و امید

مجری : ایمان سرورپور

آیتمها : ای ساربان » مهرداد کاظمی

متن خوانی سجاد افشاریان/ فراق تو » شهرام ناظری

بخشی از کتاب پایی که جا ماند/ سرباز وطن» علیرضا کمال و سعید روشندل

متن خوانی آرام جعفری/ زورق شکسته » همایون شجریان

متن خوانی سعید داخ/ غم گیتی » علیرضا قربانی

متن خوانی بهار فخرایی/ مستی رویا » بنان

گلعذار » وحید تاج

تیتراژ پایان موسقی سوز دل نام داشت با آهنگسازی محمدعلی کیانی نژاد و بیژن کامکار

با مهربانی ، زندگی را برای خود و دیگران شیرین تر کنیم.

خوب بخوابین...


ایمان سرورپور :

زنگ ها که به صدا درآیند یک سال دیگر بر سالها، ماه ها، روزها و تک تک لحظه های با هم بودن من و تو اضافه خواهد شد. برگ های زرد خواهند رقصید و ناقوس ها میان گردبادهای پاییزی لحظه های سکوت را فریاد خواهند زد . عقربه های ساعت به وجد خواهند آمد و لحظه ها به ابدیت خواهند پیوست. گاه ، شمار سالهای آمدنت را ورق می زنم؛ آن آرزوهای برآورده شده و برآورده نشده را . به عجیب ترین روز زندگی میرسم . مکث می کنم ، چشمانم را می بندم و آب دهانم را قورت می دهم. می گذارم خاطرات بد تا ابد کنار بروند و آنگاه از ته دل می گویم شکر! چرا که در تقویم داشته هایم کنار آن آرزوهای تمام و ناتمام ، تویی بی نهایت هر داشته ای!

 

نوشته شده در پنجشنبه 3 مهر1393ساعت 16:20 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به متولدین ماه مهر

 

مجریان : شاهین شرافتی – محمد بحرانی

قسمت دوم داستانی پایی که جاماند

معرفی موسیقی

معرفی نمایشگاه

نمایشنامه خوانی

 

آیتم ها :

ترانه شهید » محسن میرزاده

متن آخ اگه بارون بزنه » الناز حبیبی / ترانه بارون » سیروان خسروی

داستانی پایی که جاماند » ناصر حسینی پور/ ترانه راه من » فرزاد فرزین

صدای خش خش برگ

معرفی موسیقی سریال شرلوک هلمز

متن خوانی » مرتضی زارع / تصنیف آینه » بیژن بیژنی

معرفی نمایشگاه مجسمه سازی با سنگ در برج میلاد

متن خوانی » امیرمحمد زند / ترانه کودکی » هومن جاوید

نماهنگ پایانی ترانه نبودنم کنارت » علی شوکت

 

ترانه تیتراژ پایانی را فریدون آسرایی خوانده بود و دریا نام داشت

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شاهین شرافتی :

اول پاییز با عقب کشیدن ساعت یک ساعت بیشتر، عاشق ات میشم

پدر ، ایستادن را از تو آموختم در روز های آخری که دیگر نشسته بودی.

امروز را به یاد می آورم درست مثل روز های خوب کودکی ، زمین خوردن

و بلند شدن ، مشق های خط خطی ، بازی های سر به هوا ...

پدر راه رفتن را از تو آموختم هرچند تو دیگر پایی برای راه رفتن نداشتی...

پدر خواندن و فکر کردن را از تو آموختم درست وقتی که دیگر نمیدیدی...

پدر نام تو تکرار یک بهانه است ...وقتی بچه همسایه با عشق پدرش

را صدا میکند .بعد رفتن تو این واژه در کلمات ام گم نشد ، یادم دادی

تکرار کنم ، ایستاده مردن برای وطن ، یعنی پدر ...

درست اول پاییز که میشود یاد تو بند بند وجودم را می لرزاند

اما نگران تنهایی من نباش... از کوچه های شهر که عبور میکنم نام

پدرهای شهید همراه من است

********************************

 

نمایش خواستگاری در 10 دقیقه (نوشته ی شاهین شرافتی )

شاهین شرافتی : اول مهر ماه سال 89 بود یه عده داشتن میرفتن

 مدرسه یه عده اداره یه عده هم مثل من دنبال کار میگشتن اما کدوم

 کار؟! بنظر شما برای دانشجوی سال سوم رشته ی آهنگسازی چه

کاری ممکنه پیدا بشه که هم بتونه درس بخونه هم ساز بزنه هم پول

دربیاره ؟ اما از اونجایی که هیچوقت ناامید نبودم  از برد دانشگاه تا دیوار

خونه همسایه تا اغذیه فروشی روبروی دانشکده یک آگهی با این

مضمون چاپ کردم و چسبوندم :  آموزش تضمینی نوازندگی سنتور ،

پیانو ، دف ، کلارینت ،  ویالن و ساز دهنی در یک جلسه ! تقریبا از اول

شهریور تا خود مهر هیچ تلفن و مشتری قابل قبولی بهم زنگ نزد تا

اینکه آتوسا همکلاسی تنبل و بدقولم که همیشه جزوه های منو میگرفت

اما هیچوقت پس نمیداد ، بهم زنگ زد و گفت اگه دوست داشته باشم

میتونم  در ساز فروشی پدرش مشغول به کار بشم . بنظرتون کور از

خدا چی میخواد؟ منم همونو خواستم .! 3شنبه اول مهرماه رفتم به

ساز فروشی پدر آتوسا در خیابان جمهوری تهران ، قبل از ورود یک

دقیقه خوب به سرنوشت و رویای پیش روم از پشت ویترین نگاه کردم

و مثل باغبونی که نمیدونه کدوم گلشو بیشتر دوست داره وارد ساز

فروشی شدم . برادر آتوسا اسمش کیارش بود بهش میگفتن آرش خود

آتوسا هم معلوم الاسم نبود چون مادرش بهش میگفت ملوس و پدرش

بهش میگفت مالتوس هیچکس از این راز اسم گذاری خانواده مطلع نبود

اما من فکر میکنم برای فرار از مالیات این خانواده چند اسمه بود ! در بدو

ورود برادر کوچکتر به استقبالم اومد


محمد بحرانی : به به آقا نوید TS2 ، خیلی خوش اومدی  آتوسا خیلی

 تعریف استعدادتو توی میوزیک کرده بیا ببینم چی بلدی دی جی نوید !

شاهین شرافتی : راستش از اینکه برادر خانم محترم نوارنده و آهنگساز

 کلاسیکی مثل منو با عنوان مذبوحانه ی دی جی خطاب کرده بود خودش

 یه بی احترامی حسابی بود که باید تلافی می کردم اما الان وقتش نبود.

 من محو بوی چوب و سیم و ساز شده بودم که یه گیتار اسپانیایی به

 دستم داد و گفت بزن  

محمد بحرانی : شنیدم بلدی با یه دست ساز بزنی بزن ببینم چی

بلدی دی جی نوید؟!


شاهین شرافتی : و من ساز زدم . راستش از اینکه گیتار 8 میلیونی

دست گرفته بودم انقد هیجان نداشتم بلکه از شوق در دست داشتن

اصل ترین و اصیل ترین ساز جهان داشتم بال در میاوردم . حال اون

لحظه ی منو فقط ماشین بازا میفهمن وقتی  میگی کاماروی  79

موتور 8 سیلندر ناخودآگاه چشاشونو میبندن و میگن وااااااای .

نوبتی هم باشه نوبت سازهای کوبه ایه ، کیارش با سر به تنبک

اشاره کرد . تنبکی که سالها قدمت داشت و استاد حسین تهرانی

باهاش ساز زده بود . کم کم احساس کردم مردم  و الان این فقط

یه رویاست چون تا 25 سالگی  شاهد حضور اینهمه خوشبختی زیر

یک سقف نبودم  و تنبک زدم .وقتی صدای ضرب زدن تموم شد صدای

کف زدنی رو از پشت سرم شنیدم که وقتی برگشتم آتوسا رو با چند

نفر دیگه دیدم که برام مهم نبود کی هستن چون حال خوش حضور

در اون لحظه رو با هیچ چیزی عوض نمیکردم و  اجازه نمیداد به چیز

دیگه ای فکر بکنم. ایندفعه قبل از اینکه برادر خانم حرفی بزنه به

سراغ ساز جادیی بعدی رفتم ، ساز دهنی .  هنوز تو حال خودم

بودم که یک صدای مهیبی از پشت سرم گفت :

 

محمد بحرانی: آقا دست نزن میدونی قیمت اون چنده ؟

شاهین شرافتی : برگشتم و با مرد مو فرفری و بداخلاقی مواجه شدم

که پدر مالتوس ، ببخشید ملوس یا همون آتوسا بود. انگار یه سطل آب یخ

رو سرم ریختن و از فرق سر تا نوک انگشتای پام بی حس شد . تو اون

لحظه دوس داشتم عمه بزرگ موتزارت ، شوپن و بتهوون رو به این چالش

دعوت کنم که از خیرش گذشتم چون احترام مردگان واجب بود  . آتوسا

به پدر گفت بااب ایشون نوید بهترین نوازنده دانشگاه ما هستن ، اما اگه

از دیوار صدا درومد از پدرشم صدا درومد.    

 

(صحنه ی دوم منزل پدر ی نوید اینا )

مراسم خواستگاری و عقد و پاتختی و پاگشا به خوبی و خوشی تموم

 شده بود و همه چیز برای یک نبرد در زمین خانگی فراهم بود. سناریو

 اینطور چیده شده بود که خانواده ی  ما و خانواده ی اونا در مهر 92  به

 مناسبت سالگرد عروسیمون در خانه ی پدری من جمع بشن . پدر خانم

 مو فرفری و مادر خانم ، کیارش یا همون آرش و برادر کوچکتر اتوسا بنام

 کیوان که اینم کیان صدا میزدن از راه رسیدن . خانه ی ما شبیه موزه

 بود و از در و دیوارش خاطره و تاریخ چکه میکرد. تو سرسرای خانه پدر 

 ویالن موروسی خانواده که حداقل  150 سال از عمرش میگذشت رو

 تو گنجه گذاشته بود . من شیطنت کردم و در گنجه رو باز گذاشتم تا

 ساز خوب به چشم بیاد و  مثل یک شکارچی خوب انتظار کشیدم .

 تو همین هاگیر واگیر کیان از همه جا بی خبر رو به سرسرا بردم تا

 تفنگ قجری پدربزرگم رو نشونش بدم. پدر خانم مو فرفری تو همین

 لحظه چشمش به ساز افتاد و خودشو به گنجه رسوند مثل کسی که

 گنج پیدا کرده . حالا وقتش بود ، در یک همزمانی فوق دقیق تفنگ

 قجری رو به دست کیان دادم و وقتی دست پدر خانم به سمت ساز

 دراز شد بلند گفتم دست نزن آقا میدونی قیمتش چنده؟ و سریع رو

 کردم به سمت کیان بیچاره با اون چهره متعجبش و گفتم عزیزم شوخی

 کردم فدای سرت مال دنیا چه ارزشی داره ! اما پدر خانم فهمیده بود

 اما اصلا بروی خودش نیاورد و اونشبم گفت من رژیمم و شام هم نخورد.

 آقا بنظرم 6 هیچ تیم پدر خانم موفرفری رو با کل خانوادش در زمین

 خودی  شکست دادم الان احساس قهرمان جام جهانی رو میکنم

 و دوس دارم برم تو افق محو بشم و ساز بزنم  . هرچند دیگه تو اون

 ساز فروشی کار نمیکنم و الان بیکارم  اما الان از خودم راضی ام

 

(بچه های توی خونه این فققط یه قصه بود لطفا تو خونه این کارارو انجام ندید)

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 مهر1393ساعت 15:9 توسط مریم کی پور|

 سلام

این برنامه تقدیم شد به جناب پاییز که تغییر را از او آموختیم

مجری : گیتی خامنه(مجری مهمان) - استاد کاکاوند و منصور ضابطیان

آیتمها : پاییز از راه رسید » فرزاد دزدمه

سیاه و سفید » حامی/متن خوانی بابک حمیدیان/خداحافظ » حامی/متن خوانی روح الله کمانی

مهمان برنامه هستی خاکبازپور 5 ساله

کارتون تنسی تاکسیدو/پینوکیو

کارتون داستان قشنگ پروفسور/معاون کلانتر

کارتون آسمون ریسمون/ گزارش ویژه

تقویم دیروز » هومن جاوید

متن خوانی آناهیتا همتی/ بارون پاییزی » سیروان خسروی

کجا می برد » بنان

متن خوانی نازنین فراهانی/ پاییز » منوچهر طاهر زاده

پاییز تو راهه » شهاب اکبری

مهمان برنامه » دکتر داروش جاویدی – جراح قلب

متن خوانی ژاله صامتی/ برگ و باد » محسن قمی

پاییزی » مسعود امامی/ متن خوانی سروش صحت/ امامی» آدم رویاها/ متن خوانی کوروش سلیمانی

به رهی دیدم برگ خزان » ایرج بسطامی

متن خوانی لیلا برخورداری/ بارون » سهیل مقیمی

مناظره-1(مجری»احمد اطراقچی/ مخالفان پاییز : امیرعلی نبویان- محمد بحرانی/موافقان : مهدی پاکدل – بهرام عظیمی

پاییز » حجت اشرف زاده

تغییر » بابک برهانی/مهدی سلیمی» نوازنده ی ساز دهنی/متن خوانی شهروز ابراهیمی/خوابم نمی بره » پوریا ساوجی/ متن خوانی شاهین شرافتی

شعر خوانی شبنم مقدمی/ غروب پاییزه » جمشید نجفی

بازخوانی جدید شد خزان » مهدی سپهر – داوود حیدری- بهرام حصیری

متن خوانی کمند امیرسلیمانی/ حریق خزان » علیرضا قربانی

مسافر پاییزی » مهدی یراحی

مناجات خوانی لاله و ستاره اسکندری/آغاز پاییز 1393 خورشیدی/ حس خوب زندگی » سالار عقیلی

سعید مدرس » زندگی زیباست

حافظ خوانی (نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد)/ اجرای زنده ی برخی ابیات فال توسط اشکان کمانگری

مناظره – 2

فرزاد دزدمه » عصر پاییزی

مهمان برنامه » سهیل ابروش- متخصص دمنوش

ایلیا منفرد » همیشه ابری/متن خوانی برزو ارجمند/ بارون » ایلیا منفرد/ متن خوانی هوتن شکیبا

علیرضا قرایی منش » پاییز

آواز پاییز » دکتر علی شریعتی

متن خوانی یکتا ناصر/ پاییز » رضا بیجاری

غزل بارون » احسان ترابی

تیتراژ پایان ترانه ای بود از حامد بهداد به نام مجنون


 منصور ضابطیان:

ساعت 8 بار نواخته و ما در آستانه ی فصلی نو ایستاده ایم ، این چه رگباری ست در ابری دلهای ما که برگها را فرو می ریزد و رنگ ها را بر می انگیزاند؟! زمان گذشت و شب... شب پاییز روی شاخه های لخت اقاقی افتاد . شب پاییز، پشت شیشه های پنجره سُر می خورد و ما در این سوی شیشه ها با شماییم ، در شورع فصلی که می گویند فصل دلتنگی ست و ما می گوییم فصل دلدادگی ست. فصل رنگ است و دلخوشی؛ یک دلخوشی پنهان در ذات ابری آسمان که کاش این پاییز ببارد... ببارد... ببارد.

خانم ها ، آقایان! این شب تقدیم شما که تا ساعتی دیگر به پاییز پیوند می خورد .

*************

(شعری از مهدی فرجی) :

بعد از تو ای طراوت بی پایان! تقویم من بهار نمی خواهد

بر روز و ماه و سال می آشوبد،خود را در این حصار نمی خواهد

این روزها که روح من آشفته ست دارد فقط به دور تو می گردد

این مرد هیچ وقت مسیرش را بیرون از این مدار نمی خواهد

پاییز را پر از هیجان کردی با سیبهای قرمز زنبیلت

این کودک جنون زده بعد از این، پاییزها انار نمی خواهد

گفتند هر چه اهو مالتو،مال تو هر چه آهو غیر از این

این ببر حرف زور نمی فهمد غیر از همین شکار نمی خواهد

در شعرهات سوز بنان داری،در خواندنت صدای قمر جاری

البته یک تفاوت کوچک هست همراهی سه تار نمی خواهد

باید قبول داته باشی حرف، سرمایه ی همیشه ی یک مرد است

می خواهدت درنگ نکن چون مرد، یک چیز را دوبار نمی خواهد

****************

شاهین شرافتی :

دیوارهای خانه آواز می خوانند و تو هنوز خوابی. صدای دیوارها را کم می کنم، ستاره ها را فوت می کنم. خیالت راحت. این روزها تمام می شوند ، ما هم تمام می شویم و آیندگان هیچ افسانه ای از ما نخواهند خواند. تو بخواب، چیزی نیست. من فقط خاطراتم را جمع می کنم می خواهم آنها را با خودم ببرم که گاهی که دلم هوای افسانه ها را می کند مرورشان کنم. و یادم نرود چه رویاهایی در سر داشتم . یکی بود، یکی همیشه جایش خالی بود. خیالت راحت. قصه را همین جا به پایان می رسانم تا ثابت کنم بعد از نبودن هایت جای هیچ حرف و حدیثی باقی نمانده است.

*************

یکتا ناصر(نوشته ی مریم سجادی) :

دیشب هم باران بارید. تمام شب یک به یک نت ها را شمردم، اما باز هم نماندی. امروز تمام خیابان بوی پاییز میداد و عطر خزان تا دلت بخواهد برایم دلبری کرد. انگار این آسمان هم دلش هوای تو را کرده و تاب نیاورده، انگار باز هم این چتر تو بود که سمفونی زیبای باران را خراب کرد. بهار و پاییز ندارد وقتی قصد ماندن نداشته باشی. این بار به هوای تو لب پنجره 7 شمع روشن می کنم به یاد 7 روز هفته که آسمان بارید و تو در این خانه را نزدی. حالا به حرمت روزهای پاییز سکوت می کنم. بغض می کنم و می بخشم تا نگویند دختر پاییز سخاوتمندی را از درختانش نیاموخته بود.

**************

لاله و ستاره اسکندری(احتمالا نوشته ی نیلوفر لاری پور بود) :

ستاره : ثانیه ها کوتاهتر میشود انگار وقتی به لحظه های آغاز یک فصل می رسی، در کوچه باد می آید اما این دیگر ابتدای ویرانی نیست ، آغاز فصل عاشقانه ی سال است که بادهایش به فرمان تو آمده اند و خبر از تغییر فصل می دهند.

لاله : پروردگارا! دل انگیز ترین پاییز را برای سرزمینمان می خواهیم. برای کشتزارهایش در فصل درو، برای درختهایش که رختی از رنگ و درنگ دارند، برای رودهایش که تشنه ی بارانند!

ستاره : خدایا! در این پاییز نو، باران را چون دریای رحمتت که همیشه بر ما جاری بوده فرو فرست که عطش تابستان فرو نشیند و خیالها آسوده شود در ترنم باران و باد.

لاله : ایزدا! دلهایمان را در این پاییز نزدیکتر گردان و پاییز را عید دوستی و مهر قرار ده ، چنانکه پدران و مادرانمان سده ها و سده ها به مهربانی به استقبال فصل سوم سال می رفته اند.

ستاره : خداوندا! از تو سلامتی می خواهیم و صلح، نه تنها برای خود، که برای همه ی مردم جهان که جنگ بوی نفرت می دهد و صلح شمیم مهربانی دارد. و ما لایق مهربانی هستیم ، ای مهربان ترین مهربانان!

لاله : پروردگارا! ایارن را در این پاییز غرق رحمت فرما و مقرر کن در این ثانیه ها که تا پاییز زیبایت باقی مانده هر آنچه کینه و تنفر و دلتنگی ست از دلهایمان رخت بربندد. و پرچم سه رنگ این سامان در احتزاز بماند که پاییز ایران ، عاشقانه شود و عشق همان است که از تو آمده و به تو بازمی گردد

لاله و ستاره : و ثانیه ها که می گذرند، اینک خبر از تغییر فصل می دهند. مبارک باد بر شما این فصل نو و این عاشقانه٬ پاییز!

*************

دکتر داریوش جاویدی:

نمی میرد دلی که از عشق می می گوید

و دستانی که در قلبی نهال مهر می کارد

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 مهر1393ساعت 0:19 توسط فرشته |

سلام

این برنامه تقدیم شد به حماسه سازان 8 سال دفاع مقدس

ویژه دفاع مقدس

مدت برنامه : 90 دقیقه

مجری : علیرضا معینی

آیتمها : خاک غیرت » رضا یزدانی

شعر خوانی مریم بوبانی/ بانوی عاشق » مهدی عباسی

بخشی از کتاب پایی که جا ماند» ناصر حسینی پور/خاطره » مهدی یغمایی

ستار سهرابی » ظلمت شکنان

مهمان برنامه » مرتضی امیری اسفندقه

متن خوانی مالک سراج / ممد نبودی ببینی » غلامرضا کویتی پور

حمیدرضا گلشن » ایثار

شعر خوانی سیامک نوری/ ایران جاویدان

ساده تر از اونی که فکر می کردم » رضا صادقی و میثم حجار

متن خوانی مجید مظفری/ بخشی از فیلم ای ایران ساخته ی ناصر تقوایی

فرشته » امیر اکبری

در ترانه ی تیتراژ پایان ترانه ای بود از روزبه نعمت اللهی به نام مشرقی عاشق

خوب بخوابین...


علیرضا معینی :

ما شهیدان جنون بودیم از اهل قدیم

ما شهیدان جنون بودیم از اهل قدیم

شهر ما آنسوی آبی هاست دور از دسترس

شهر ابراهیم ادهم ، شهر لقمان حکیم

آن یکی بالاتر از آبادی تسلیم محض

صاف می آیی سر کوی صراط المستقیم

خاک آن از چیست،گلهایش زیارت نامه خوان

سنگفرش آسمانش بالهای یا کریم

شهر ما آبادی عشق است اما عشق چیست؟

عشق یعنی نوح و ابراهیم و عیسی و کلیم

عشق یعنی قاف و لام قل هو الله احد

عشق یعنی بای بسم الله الرحمن الرحیم

 

***********

پس از تو خوشه های التفات آفتاب سوخت

و روشنایی حزین روز پشت چینه ی حیاط لخت ماند

پس از تو بازوان سرخ تاک

اعتبار شانه های داربست خاک را شکست

باد در کمین نشست، بوی غم در آستین کهنه ی فصول پرسه زد

پس از تو در نهفت کوچه های دهکده

تمام کودکان مدرسه تو را صدا زدند

پس از تو قریه با همان غم ملایم همیشگی

همان ملال تلخ

سر به زیر بال خویش برد

پس از تو من ز بی برادری دلم گرفت

پس از تو من همیشه فکر می کنم

که در صدای من کسی گریست

پس از تو من از این همه غریبگی دلم گرفت

******************

(مرتضی امیری اسفندقه)

خاک کلان سالان عاشق پیشه ایران

خاکستر مردان آتش پیشه ایران

پرچین خونین رنگ باغ و راغت آباد

ای با بهار از یک قبیله باغت آباد!

*************

(اسماعیل محمد پور – شعر تقدیم شده به مهدی خوش سیرت)

کودکی اش آفتاب، کودکی اش سادگی روستا

رنگ باغ، رنگ نسیم بهار ، کودکی اش صبح بود

آرام آرام ولی قد کشید، مثل سرو، مثل درختان بلند شمال

چشم به پیشانی خورشید داشت، در دلش نور خدا جان گرفت

دهکده تاریک بود، شب، همه جا خانه داشت

او ولی چشم به خورشید داشت

کودکی اش قد کشید ، کودکی اش مرد شد

سهم او یک دل پر درد شد

مرد ، نگاهش به افق های دور ، مرد نگاهش پی خورشید بود

صبح بود ناگهان، شب هوس خانه ی خورشید کرد

شب به دل آفتاب حمله کرد

مرد بر آشفت که، با دل پر خشم به شب گفت که،

جنگ بود، جنگ میان شبو تاریکِ صبح

آفتاب گرمتر از پیش بود

مرد لباس از نفس نور به تن کرد و رفت

رفت به دیدار صبح، رفت به پیکار شب

لرزه بر اندام شب افتاده بود

مرد دلش قرص بود

مرد گلویش پر آواز بود

هرچه بود عاشق پرواز بود

ظهر بود، آسمان پنجره ای رو به زمین باز کرد

آفتاب دست تکان میداد از آن طرف

مرد پر از آفتاب، مرد پر از صبح بود

ناگهان انفجار، آتش و دود و غبار

ناگهان ترکش و باران تیر

مرد ، سراپا خون، پر باز کرد

هاله ای از نور به دور سرش

مرد دلش سوخته، بال و پرش سوخته

زخم تنش تاول باروت داشت

عطر نسیم بهشت ، عطر دعای سحر

عطر اشک، عطر نماز شب ماهوت داشت

*****************

زینو بانوی دشتستان

شیر اوژن اشگفت های جاشک

بانوی گندمزار

بانوی جنگ

بانوی کار می آید با قامتی به هیبت فریاد

گیسو سپید ، مقنعه بر سر

داغ چهار جگر گوشه بر دل

می آید از پشت نخلستان های آتش

کِل می زند و شروه می خواند :

خبر اومد که دشتستون بهاره

زمین از خون یاران لاله زاره

خبر بر مادر پیرش رسونید

که فایز یک تن و دشمن هزاره

زینو بانوی گرمسیری شعر جنوبی ام

دل را میان دو دست فشرده

چون گردباد می پیچد و می آید

در زیر گامهایش زمین ترک برمیدارد

در چشمهای روشن و استوایی اش

اسب آفتاب شیهه می کشد

زینو بانوی افسانه های محلی

پری دوبیتی های فایز

اینک شکسته وار

ستوار می آید

تا در تشییع پنجمین جوان شهیدش

یک نخلستان دوبیتی شروه بسراید

از کوچه های خاکی بندر

اینک صدای سنج و دمام می آید

زینو دعا می خواند و اشک می ریزد

زینو بانوی گرمسیری شعر جنوبی ام

********************

سیامک نوری:

به عکس قدیمی نگاه می کنی چشات غرق اشکه

هوایی شدی نموندن کنار تو همسنگرات تو موندی ولی شیمیایی شدی

با اینکه برات تنگه راه نفس چقدر عاشقونه نفس می کشی

همه دشمنا ماتن و منتظر ببینن تو کی پاتو پس می کشی

یه سرفه میون دم و بازدمیه عمره با ایمان تو جنگ کرد

تا دید روی لبهای تو خنده رو جلو اومد و عرصه روتنگ کرد

به تو روی تختت نگاه می کنم خیالم از احوال تو تخت نیست

نگاتو نگیر از نگام هیچ چیز به اندازه ی بی کسی سخت نیست

تو می خوابی و من کنار توام، دعای من اینه که بیدارشی

روی دشت چشمای من گل کنی تو چشم همه دشمنا خار شی

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 مهر1393ساعت 0:16 توسط فرشته |

سلام

 این برنامه تقدیم شد به مردم باصفای تربت جام

 

مجری : استاد رشید کاکاوند

تقویم هفته

سووشون

 

آیتمها :

تصنیف امشب » زنده یاد سید جواد بدیع زاده

متن دوست داشتن » سعید پیر دوست/ ترانه آواز با عشق » زنده یاد محمد نوری

متن جای خالی » شبنم معززی / ترانه نفس » علیرضا عصار

متن صفحه کلید » بهرنگ علوی/ تصنیف از یاد رفته » زنده یاد غلامحسین بنان

متن آخر دنیا » مرضیه صدرایی / ترانه احساس آرامش » احسان خواجه امیری

ترانه ی تیتراژ پایانی چه سلامی نام داشت با صدای مانی رهنما

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 استاد رشید کاکاوند (غزلی از حسین منزوی):

 

پس از عمری به باطل سر نهادن در پی ات ای عشق

کجا پیدات خواهم کرد؟ پیش که؟ که ات ای عشق؟

در این"گل-پوچ" طولانی گلی رو کن فقط یکبار

پس از صد مشت تو خالی پی در پی ات ای عشق

 گم اندر گم چه راهی تو که پایانت رسیدن نیست

اگر چه بیش و پیش از هر رهی کردم طی ات ای عشق

 مگر تقویم تو ای بی بهشت اردیبهشتش نیست؟

که سهم دوزخم دادی حوالت با دی ات ای عشق

 به جر افسانه ی"نه" از گلوی تو نزد بیرون

دمیدم هر چه افسون های "آری" در پی ات ای عشق

اگر موعود من با توست هر بار از چه میبینم؟

تورا اما نمی بینم به همراه وی ات ای عشق

 به شوق باده ای نوشین دوباره خالی اش کردم

ولی کاری نبود این بار هم گویا می ات ای عشق

 

***************************************

استاد رشید کاکاوند(شعری از فریدون مشیری):

 

از دل افروز ترین روز جهان،

خاطره ای با من هست،

به شما ارزانی:

سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !

بسرای ای دل شیدا، بسرای .

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغك تنها، بسرای !

همه درهای رهائی بسته ست،

تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرها را، بسرای !

بسرای ... ))

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز .

غنچه ها می رسد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !

 چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شكفتن !

خورشید !

چه فروغی به جهان می بخشید !

چه شكوهی ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر می كردند .

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .

مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه ای می پرورد،

- هدیه ای می آورد -

برگ هایش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش !

با شكوفائی خورشید و ،

گل افشانی لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

این گل سرخ من است !

دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،

كه بری خانه دشمن !

كه فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید . »

تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

 

***********************************

استاد رشید کاکاوند(ترانه ای از حسین منزوی):

 

چشماتو وا کن که سحر ، تو چشم تو بیدار بشه

صدام بزن که از صدات ، باغ دلم باهار بشه

اون که میخواد میون ما ــ من و تو ــ دیوار بکشه

دلم میگه نفرینش کنم ، به درد من دچار بشه

بارون سنگم که بیاد ، بر نمی گردم از تو من

از این که بدتر نمیشه ، هر چی می شه ، بذار بشه

یه دل نه صد دل چیزی نیست ، وقتی تماشات می کنم

می گم توی دلم که کاش ، دلم هزار هزار بشه !

دلم می خواد یه روز که تو ، بالای برجت ایستادی

یه هو افق چاک بخوره ، جاده پر از غبار بشه

من برسم صدات کنم ، تا یه نفر که جز تو نیس

از اون بالا بیاد پایین ، به ترک من سوار بشه

هی بزنیم به اسبمون ، بریم به شهری که در اون

سحر پشت سحر بیاد ، باهار پشت باهار بشه

با من بیا ، با من بمون ، نذار که تنها بمونم

نذار که خونه دلم ، دوباره تنگ و تار بشه

شاخای دیو و می شکونم ، سر به ستاره می زنم

یه روز اگه دستای من ، با دستای تو یار بشه

عاشق شیم و دعا کنیم که شاید از معجزه عشق

یه روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه

*********************************

استاد رشید کاکاوند(عاج و لعل از دفتر حادثه در بامداد منوچهر آتشی):

 

نه بیشه ی عاج و نه لعل بدخش

خلنگ زاران دندان ببران است و رخنه ی زخم

شتاب کن دیوانه

سبابه به گوش

شتاب کن و چنگ به چیزی میاز

به ریسمان های پنهان

سنگ را طولیه کرده اند و

سگ های گرسنه آزادند

بخار خون و جان برشته است این نسیم که می وزد از دره های صبح

 شرار خون و قلب دریده است

این لاله ها که می شکفتند از بخار فضا

نه بیشه ی عاج و نه یشم علف

 نه مخمل چمن نه ل لادن

دام است و دام از همه رنگ

شتاب کن دیوانه

پوشیده چشم شتاب کن و منگر

به مخمل یوز و گلیم پلنگ و جوع گراز

به بیشه زار دندان ها

سنگ ها را

به ریسمان های پنهان طویله کرده اند و سگ های هار

شتاب کن دیوانه

نوشته شده در یکشنبه 30 شهریور1393ساعت 6:48 توسط مریم کی پور|

سلام

این برنامه تقدیم شد به تمام شاعران و ادیبان پارسی گو.

مجری : منصور ضابطیان

موضوع برنامه : ویژه روز شعر و ادب پارسی

آیتمها : یار سلام » علیرضا افتخاری

شعر خوانی افسانه بایگان/ روزهای تردید » محسن مرعشی

مهمان برنامه » اسماعیل آذر

صدای محمد حسین شهریار/ سهندیه » محمدرضا متین

شعر خوانی پریوش نظریه/ سرباز جهاد » علیرضا قربانی

حیدربابا » سیاوش اسداللهی

شعر خوانی ونسان (دانشجوی ادبیات فارسی از فرانسه)

شعر خوانی حمیدرضا پگاه و کوروش تهامی و امین زندگانی/ صدا کن مرا » عباس مهرپویا

آنونس ویژه برنامه پاییز - 1

شعر خوانی علیرضا بدیع/ ماهی برکه کاشی » حجت اشرف زاده

شعر خوانی اشکان خطیبی و نیما رئیسی

آنونس ویژه برنامه پاییز- 2

من و تو ، درخت و بارون » سهیل نفیسی

مهمان برنامه » مهدی فرجی

شعر خوانی آناستاسیا ژیتکویچ (مترجم زبان فارسی از بلاروس)

آنونس ویژه برنامه پاییز - 3

شعر خوانی دیبا پیشدادی و آهنگ هایی از اشکان کمانگری

تیتراژ پایان ترانه ای بود از سالار عقیلی به نام نگارا

 


منصور ضابطیان:

هیچ وقت فراموش نکن دیوان حافظت را... هیچ وقت! شاید در شبی شهریوری که بوی پاییز میداد خواستی برای برگشتت فال حافظ بگیری. همان شبی که دلتنگ حیدربابا می شوی و نیستم که برایت خط به خط بخوانمش . همان شبی که سعدی را روی طاقچه می بینی و می روی به سالهای دور . راستی نگفته بودم که خسرو و شیرین یک شب شهریوری عاشق شدند؟! نگفته بودم در گوش برگ برگ این درختان مولانا خواندم تا تو هم عاشق شوی و عاقبت بدانی راز غزلهای شهریار را که برایت روز و شب زمزمه می کنم در چیست؟! حالا تو هم حافظ بخوان و گاهی به من فکر کن ، به نفس باد صبا که هر بار نامت را می برم مشک فشان می شود تا شاید روزی بازگردی و برایم غزل بخوانی که من تمام عاشقانه های جهان را بیت به بیت زندگی کنم مثل خواجه ی شیراز، مثل شهریار تبریز، مثل حکیم توس ، مثل آن پیر همدان. سلام!  

 

 

نوشته شده در جمعه 28 شهریور1393ساعت 0:34 توسط فرشته |



      قالب ساز آنلاین